مرسلون

از ما بهترون

این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)

b926f0cbc93bf6d1f44cb47114c47e8a_S_Copy از ما بهترون بچه‌ها وسط حیاط دانشکده جمع شده بودند؛ سلام دادم و با تک‌تکشان احوالپرسی کردم؛ امیر سرسنگین جواب داد؛ هنوز از قضیه دیروز دلخور بود؛ سینا گفت: بچه‌ها!کی پایه است امروز کلاس مرتضوی رو بپیچونیم؛ من که اصلاً حوصلۀ کلاسش رو ندارم.

امیر بلافاصله گفت: من هستم؛ بریم کافی‌شاپ...همگی مهمون من!

فاتح گفت: والا من چوب‌خط غیبت‌هایم پره...نرم حذفم می کنه.

سینا گفت: جک نگو بابا...مرتضوی تا حالا هیچ‌کس رو حذف نکرده.

فاتح رو کرد به من و پرسید: تو چی محمد؟میای؟

سری تکان دادم و گفتم: نه...من نیستم؛ شما هم بهتره بیایید بریم سر کلاس؛ حیفه کلاس استاد مرتضوی رو از دست بدید؛ بعداً هم میشه کافی‌شاپ رفت.

امیر،سوتی زد و باحالتی مسخره گفت: دو کلمه هم از مادر عروس!

پوزخندی زدم و گفتم: بچه‌ها!نت تون رو روشن کنید؛ می‌خوام یه فیلم جالب براتون بفرستم.

رنگ امیر به‌طور محسوسی پرید؛ بچه‌ها بلافاصله دست‌به‌جیب شدند؛ همه به‌جز امیر که حالا با چشمانی غضبناک نگاهم می‌کرد؛ وقتی ارسال فیلم تمام شد، رو به بچه‌ها گفتم: تو کلاس منتظرتونم؛ فقط دیر نکنید؛ استاد از تأخیر بدش میاد.

فاتح خنده‌کنان گفت: ما که داریم میریم کافی‌شاپ...کلاس کجا بود؟

من هم خندیدم و گفتم: حالا اون فیلم رو ببینید.شایدنظرتون عوض شد؛ و به‌طرف کلاس راه افتادم؛ درحالی‌که هنوز هم اتفاق‌های دیروز در باورم نمی‌گنجید.

ـ با فاصله برو...خیلی تیزه...می فهمه!

پایم را از روی پدال گاز برداشتم؛ قد چند ماشین بینمان فاصله افتاد؛ تأیید کرد: خوبه...همین‌جوری برو...فقط مواظب باش گمش نکنی!

سیگاری برای خودش روشن کرد و گوشه لبش گذاشت.اعتراض کردم: اَه...امیر؟!نکش دیگه اون لامذهبو...خودت به درک...من بو گند می‌گیرم...برم خونه باز با ننه بابام داستان دارم...اَه...

جوابش یک برو بابای زیر لبی بود.داد زد: پیچید تو اون کوچه...حواست کجاست پس؟!

چشم‌غره‌ای رفتم: خیله خب بابا...خودم دیدم...

فرمان را پیچاندم و وارد کوچه شدم؛ پژوی دودی رنگش،کمی جلوتر، رو به روی یک آرایشگاه مردانه پارک شده بود؛ امیر دوربین موبایلش را روشن کرد و شروع به فیلم‌برداری کرد؛ درحالی‌که زیر لب غر می‌زد: من اگه امروز پته تو رو رو آب نریزم...امیر نیستم! فکر کرده نمی دونم زیر اون یه خروار ریش و سبیل چه مارموذی قایم شده.

لبم را پایین دادم و با دو دلی گفتم: ولی خداییش من تو این چند سالی که دانشجو شم، هیچ بدی ازش ندیدم.

امیر،با آرنج توی سینه‌ام کوبید: خفه بابا...پس اونی که پای من رو به حراست باز کرد و تعهد اخلاقی رو چسبوند توی پرونده من،عمه‌ات بود؟!

اخم‌هایم را در هم کشیدم: هوووو...عمه‌ام فوت‌شده‌ها...بعدشم، با اون فیلم مسخره پاک آبروی دختره رو توی دانشگاه بردی...بیچاره درخواست انتقالی داده...تازه شانس آوردی اخراجت نکردند!

امیر حق‌به‌جانب گفت: مگه فقط من بودم که اخراجم کنند؛ نصف بچه‌های دانشکده فیلمش رودارند؛ این وسط فقط من قربونی شدم؛ حقش بود دختره ایکبیری!می‌خواست فیلمش رو نگذاره تو اینستا؛ با صدای دزد گیر، به بیرون نگاه کردم؛ استاد،با سروصورتی صفا داده، از آرایشگاه بیرون آمد و سوار ماشین شد و راه افتاد؛ امیر از زاویه‌های مختلف از استاد عکس گرفت؛ درحالی‌که ماشین را روشن می‌کردم، گفتم: خب که چی؟!حالا چون اون استاد دین و فلسفه است، نباید بره آرایشگاه؟!شاید می‌خواند بره عروسی، بیچاره!

امیر نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: آی کی یو؟!مثل‌اینکه محرمه ها؛ عروسی کجا بود؟ خودم شنیدم داشت پشت تلفن قربون صدقه‌اش می‌رفت و معذرت‌خواهی می‌کرد که نرفته دیدنش؛ من مطمئنم این امروز با یکی از ما بهترون قرار داره...میگی نه...نگاه کن!

ناخودآگاه دستم به سمت دکمه پخش رفت و خاموشش کردم؛ امیر بلافاصله اعتراض کرد: اینو چرا خاموش کردی؟ پشت پژوی استاد ترمز کردم و پوزخند زدم: مثل‌اینکه محرمه ها...

امیر به‌محض پیاده شدن استاد بازهم دوربینش را روشن کرد و فیلم‌برداری‌اش را از سر گرفت.من با تعجب به جعبه‌های شیرینی بزرگی که تمام صندوق‌عقب ماشین استاد را پرکرده بود،نگاه می‌کردم.امیر،نگاه متعجبش را به من دوخت و گفت:« به جون خودم این یه ریگی به کفشش هست...این‌همه شیرینی رو واسه چی می‌خواد؟! گفتم: شاید می‌خواند نذری بده؛ امیر ساکت شد و من بازهم پشت سر ماشین استاد،به راه افتادم؛ چند دقیقه بعد، پشت یکی از درختان تنومند آسایشگاه معلولین پنهان‌شده بودیم و به عشق‌بازی استاد با پیرمردی معلول نگاه می‌کردیم؛ امیر باز هم کمی فیلم گرفت و سپس گوشی را در جیبش گذاشت و درحالی‌که به‌طرف اتاقک نگهبانی می‌رفت، گفت: دیدی؟شب و روز توی گوش ما از خدا و پیغمبر و  احترام به پدر و مادر حرف می زنه اون وقت آقا پدر خودش رو گذاشته آسایشگاه؛ فقط ببین فردا چه آبرویی ازش می‌برم؛ کاری می‌کنم برای همیشه دانشگاه رو ببوسه بگذاره کنار!

امیر سر صحبت را با نگهبان باز کرد و درحالی‌که با سر به‌طرف استاد اشاره می‌کرد،گفت: عجب دنیای نامردی شده...من نمی دونم چطوری دلش اومده پدرش رو بیاره بندازه گوشه آسایشگاه؟! نگهبان،مسیر نگاه امیر را دنبال کرد و به آنی نگاهش رنگ تعجب گرفت.پرسید: منظورت آقای مرتضویه؟! امیر با تأسف سری تکان داد.نگهبان، لبخندی زد و گفت: خدا از سر تقصیراتت بگذره جوون...استغفرالله...آقای مرتضوی و این حرف‌ها...من به عمرم مرد به این نازنینی ندیدم.

من و امیر هم‌زمان نگاهی به استاد کردیم؛ داشت با دستمال خامه دور دهان پیرمرد را پاک می‌کرد؛ این بار خودم موبایلم را درآوردم و از این صحنه فیلم گرفتم؛ نگهبان سرش را رو به بالا گرفت و گفت: خدا دلش رو شاد کنه که گاهی به این بندگان خدا سر می زنه ودلشون  رو شاد می کنه.

خجالت‌زده از خودم و تصوراتی که در اثر تلقین‌های امیر به ذهنم راه‌یافته بود، دست امیر را گرفتم و کشان‌کشان تا کنار ماشین بردم.امیر دستش را آزاد کرد و گفت: چته؟! دستم رو کندی بابا! با صدای بلند گفتم: بیا بریم دیگه؛ خدا رو شکربا چشم خودت دیدی که چه موذماریه! امیر با تعجب نگاهم کردوگفت: خب حالا...مگه چیه...بابای منم روزش تو هیئت دیگ دیگ نذری میده شبش میشینه پای ماهواره! سوئیچ ماشین را روی سینه اش پرت کردم و گفتم: هر چی...من دیگه نیستم... کنار دیوار آسایشگاه شروع به قدم زدن کردم؛ امیر در ماشین را باز کرد و داد زد:خب حالا چرا اون وری میری...بیا بالا ببرم برسونمت خونه تون یه وقت مامان جونت دعوات نکنه! جوابش را ندادم؛ چند ثانیه بعد،صدای تیک آفش به گوشم رسید و فهمیدم که رفته است.

روی سکویی نشستم و فیلمی را که از استاد گرفته بودم، پلی کردم و بارها و بارها دیدمش؛ با هر بار دیدنش بیشتر از خودم شرمنده می شدم؛ رفتار او با یک غریبه به مراتب بهتر از رفتار من با ننه و بابام بود؛ به خودم پوزخند زدم؛ آنقدر پیش بچه‌ها آن ها را ننه و بابا خطاب کرده بودم که ملکه ذهنم شده بود؛ برخاستم و در امتداد خیابان پیش رفتم؛ سوز سردی می آمد؛ سردم شده بود اما هنوز میل به پیاده روی داشتم؛ یقه کتم را بالا دادم و در خود مچاله شدم؛ ماشینی کنار پایم ترمز کرد و بوق زد.بی آنکه نگاه کنم، دستی تکان دادم که برود اما دوباره بوق زد.سرم را بلند کردم و در کمال تعجب استاد را دیدم که با همان لبخند ناب همیشگی اش به من نگاه می‌کرد.

به زحمت خودم را جمع و جور کردم و سلام دادم.همراه با جواب سلامم خم شد و در را برایم باز کرد و گفت: به به ! آقای حبیبی؟! بیا بالا پسر جون! جلوتر رفتم و با شرمندگی گفتم: ممنون استاد...مزاحم نمی شم...اومدم یه کم هوا بخورم؛ تک خنده ای کرد و گفت: بیا بالا...اگه ده دقیقه دیگه توی این هوا قدم بزنی به جای هوا سرما می خوری؛ به ناچار سوار شدم اما به شدت معذب بودم؛ حس می‌کردم استاد فهمیده که امروز در تعقیب او بوده ایم و منتظر بودم هر آن این موضوع را توی سرم بکوبد اما او فقط پرسید: مسیرت کجاست محمد؟ مثل دختر بچه‌های خجالتی دست هایم را به هم قفل کردم و گفتم: همین جاها پیاده ام کنید...بقیه اش رو خودم میرم...ممنون! استاد سری تکان داد و گفت: ببین محمد جان! من مشکلی با تعقیب و گریزی که امروز راه انداخته بودید ندارم چون چیزی برای پنهان کردن ندارم اما بارها سر کلاس به شما گفتم که تجسس در زندگی خصوصی دیگران درست نیست.

حالا اگه حس می کنی با حرف زدن در موردش آروم میشی، من سراپا گوشم؛ شرمنده و خیس از عرق،سرم را توی یقه ام فرو کردم و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد، بریده بریده گفتم: ببخشید استاد...من...یعنی ما...اون تلفن سر کلاس...اون حرفهای عاشقانه...ما فکرکردیم...یه خانم...آخه از شما بعید بود...ببخشید...ما فقط کنجکاو شده بودیم...

استاد خنده ای کرد و گفت: عجب!پس فکر کردید که بنده هم بععععله؟! خدا به دور...من یه تاج سر و دو تا دسته گل توی خونه دارم که با دنیا عوضشون نمی‌کنم؛ شرمنده تر از قبل گفتم: تو رو خدا ببخشید استاد...من خیلی شرمنده ام؛ استاد، قیافه متفکری گرفت و گفت: خب همینجوری خشک و خالی هم که نمیشه شما رو بخشید؛ باید جریمه بشی تا یاد بگیری توی زندگی مردم سرک نکشی؛ بلافاصله گفتم: هر جریمه ای باشه قبول می‌کنم به شرطی که شما فراموش کنید؛ استاد راهنما زد و به کوچه باریکی پیچید و گفت: پس خودت رو برای یک تنبیه حسابی آماده کن؛ فقط لطفاً به خانواده ات اطلاع بده دیر بر می گردی که نگران نشن؛ گفتم: نیازی نیست؛ خانواده ام به دیر رفتن های من عادت دارند؛ استاد نگاه شماتت باری به من کرد و با تأکید گفت: زنگ بزن! پدر و مادر همیشه نگران فرزندشون میشن و هرگز به دیر اومدنشون عادت نمی کنند؛ اینو وقتی خودت پدر شدی می فهمی!

صفحه گوشی را لمس کردم و عکس دوست دختر جدیدم روی صفحه نمایان شد؛ استاد بلافاصله نگاه از گوشی گرفت و زیر لب استغفراللهی گفت؛ در ضمن اینکه شماره منزل را می گرفتم، گفتم: سوء تفاهم نشه استاد...فقط دوست اجتماعی هستیم؛ استاد کمی تن صدایش را بالا برد و گفت: دوست اجتماعی و این حرف‌ها حربه شیطانه برای اینکه وقت شما رو بسوزونند و فرصت هاتون رو خاکستر کنند پسر جون...غیر از این باشه چه معنی داره عکس دختر نامحرم با این وضع حجاب فجیع توی گوشی یه بچه مسلمون باشه؟ تماس برقرار شد و فرصت جواب به استاد را از من گرفت؛ گفتم: سلام مامان...من...ادامه حرف در دهانم ماسید و با دردی که در گوشم پیچید، رشته کلام از دستم در رفت؛ استادگوشم را پیچی داد و آهسته زیر گوشم نجوا کرد: مامان خالی نه...بگو مامان جان...عزیزم...زندگیم...عشقم...آخی کردم و گفتم:«چشم...چشم...سلام مامان جان...عزیزم...قربونت برم من امشب یه کم دیر میام؛ شما شام بخورید؛ منتظر من نشید...میام خونه براتون توضیح میدم؛ خداحافظی که کردم، استاد بالاخره گوشم را رها کرد و گفت: همیشه با مادرت همینطوری حرف بزن...با احترام و عاشقانه!»دلخور و درحالی‌که گوشم را می مالیدم، گفتم: چشم!

دقایقی بعد، ماشین را در یکی از خیابان های منتهی به حرم پارک کرد و درحالی‌که خودش پیاده می شد، گفت: بپر پایین جوون اما قبلش عکس اون ابلیس اجتماعی رو هم از صفحه گوشیت بردار.معصیت داره؛ با خنده گفتم: چشم...چشم...به سرعت عکس را از پشت زمینه گوشی پاک کردم و پیاده شدم؛ استاد در حال برداشتن جعبه ای از صندوق‌عقب ماشینش بود؛ نگاهی گذرا به گلدسته ها و گنبد طلایی کردم و در دل سلامی به آقا دادم؛ استاد ادای احترامی به آقا کرد و گفت: بزن بریم که امشب به حد کافی دیر کردم؛ به کمکش شتافتم و جعبه را از دستش گرفتم و با هم راهی حرم شدیم؛ استاد جعبه را کنار یکی از کفشداری ها گذاشت و پس از سلام و احوالپرسی گرمی با خدام کفشداری، رو به من گفت: ممنون محمد جان؛ من اینجا یه کم کار دارم؛ تو برو به زیارتت برس پسرم؛ با تعجب گفتم: پس خودتون چی؟ خنده ای کرد و گفت: من همیشه از همینجا آقا رو زیارت می‌کنم!

شانه ای بالا دادم و گفتم: هر طور راحتید اما من تا دستم به ضریح نرسه، زیارت به دلم نمی چسبه؛ سری برایم تکان داد و گفت: ان شاء الله خدا از همه مون قبول کنه؛ یادم بنداز یه جلسه در مورد آداب زیارت براتون بگم! خواستم بروم که گفت: کفشهات رو بده به من و برو؛ کفشهایم را در آوردم و روی پیشخوان کفشداری گذاشتم؛ استاد، دست دراز کرد و با اخمی مصنوعی گفت: مگه نگفتم کفشهات رو بده به من؟ و خودش کفشهایم را از روی پیشخوان برداشت و گوشه ای نشست و فرچه و قوطی واکسی را از جعبه ای که همراهش بود، بیرون کشید و مشغول واکس زدن کفشم شد.

چند ثانیه مات صحنه رو به رویم شدم؛ وقتی به خود آمدم، به سرعت مقابلش زانو زدم و لنگه کفشم را از دستش بیرون کشیدم و با شرمندگی گفتم: آقا؟! این چه کاریه؟نکنید این کار رو تو رو خدا...من رو خجالت ندید! استاد با تعجب به من نگاه کرد و گفت: خجالت چرا پسر؟ تازه متوجه انبوه کفش های دور و بر استاد شدم؛ استاد از حواسپرتی ام استفاده کرد و لنگه کفش را دوباره از من پس گرفت و مشغول واکس زدن شد؛ با تعجب به دست های استاد که ماهرانه مشغول واکس زدن کفشم بود، نگاه می‌کردم؛ با درماندگی مقابلش زانو زدم و گفتم: استاد!بلند شید تو رو خدا؛ این کار در شأن شما نیست؛ اگه یکی از بچه‌های دانشگاه شما رو اینجوری ببینه، حسابی براتون دست میگیره و آبروتون رو می بره؛ استاد کفش های واکس خورده و براق مرا مقابل پاهایم گذاشت و گفت: تو هم یکی از بچه‌های همون دانشگاه هستی دیگه؛ یعنی قراره به خاطر خدمت به زوار امام رضا آبروی من رو ببری؟ با بغضی که بی اجازه بر گلویم نشسته بود جنگیدم و گفتم: اما...آخه... استاد کفش دیگری را برداشت و گفت: ما که دستمون از نوکری خودش کوتاهه...لااقل می تونیم دلمون رو به نوکری زوارش خوش کنیم؛ کفش های براقم را پوشیدم و کمی دورتر از استاد، پشت یکی از ستون های حرم پنهان شدم و یواشکی و با چشم های اشکی چند دقیقه ای از استاد فیلم گرفتم.

صدای سلام گرمش که در کلاس پیچید، همراه بچه‌ها به احترامش از جا بر خاستم؛ استاد، نگاه متعجبش را در کلاس چرخاند و بلافاصله شادی در نگاهش نشست؛ من هم با رضایت به همه صندلی های پر نگاه کردم و لبخند زدم؛ فاتح و سینا ردیف آخر نشسته بودند اما امیر سر جای همیشگی اش و در ردیف جلوی من نشسته بود؛ همچنان اخم داشت و مرا تحویل نمی گرفت؛ با پا زیر صندلی امیر کوبیدم که از جا پرید و گفت: مگه مریضی ممد؟

استاد بلافاصله اصلاح کرد: ممد نه...محمد.

امیر بلند داد زد: چشم استاد...مگر بیماری جناب آقای  محمد حبیبی مشهدی اصل؟!راستی ممد؟شماره شناسنامه ات چند بود؟!

و کلاس به یکباره روی هوا رفت از صدای خنده بچه‌ها!

 

 

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: شبکه های اجتماعی
  • سطح قالب: سطح ب
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 14 دفعه

آخرین‌ها از پوریا اسکندر زاده (کاربر مهمان)

محتوای بیشتر در این بخش: « اروند جنگ شناختی »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.