مرسلون

از میدان حر تا ایستگاه امام حسین (ع)

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

1cec888aff577910b7b8d30371b82f38_S_Copy از میدان حر تا ایستگاه امام حسین (ع)

می پرم توی واگن زنانه و بعد به زور خودم را از لای دست و پاهای کوتاه و بلند نجات می دهم و دو دستی می چسبم به میله.

 

ایستگاه بعد : میدان حر

 

هنوز نفس راحتی نکشیده ام که انگشت هایم توی کفش له می شوند: آاااخ پام!

کاش جا بود تا کفشم را در بیاورم و انگشتم را کمی ماساژ بدهم؛ با چشم های بدهکار به دور و بری هایم زل می زنم تا مجرم را شناسایی کنم، آن ها هم با ابروهای درهم به من زل زده اند. حتما دنبال له کننده ها و هل دهنده های خودشان می گردند.

-هوووی ... چرا هل میدی؟ مگه نمی بینی چمدونمو گذاشتم؟

-میخوام برم اون واگن.

 

تعدادی از بدلیجات زرد و سفید را به سر و رویش آویزان کرده و بقیه را توی بغلش گرفته. می خواهد به زور راه خودش را باز کند، اما نمی تواند. همانجا وسط جمعیت می ایستد. مچ دستش را بالا می گیرد تا دست بندهای ظریف و کلفت دیده شوند.

-انگشتر، دستبند، پابند، سنجاق سینه، رنگ ثابت. 25 فروش مغازه رو 15 حراج کردم. امروز روز آخره خانوما. فقط 10 تومن.

چشم می اندازد بین چند دختر نوجوان که آن گوشه ایستاده اند:"عزیزم! خانومای باسلیقه! دستبند پابند نخواستین؟ استیل، رنگ ثابت.

 

 سرعت مترو کم و کمتر می شود.

 

"میدان حر"

 -خانومم راه بده پیاده بشم.

 یک پیرزن مضطرب از آن طرف با هر هول و زوری که شده نفس زنان راهش را از بین زن ها باز می کند و خودش را می اندازد بیرون؛ زن دست فروش هم با همان مچ دستش که هنوز بالا گرفته، کوله پشتی سنگینش را می کشد و می رود؛ جمعیت توی ایستگاه با فشار وارد شده اند و جاهای خالی را پر کرده اند.

 

ایستگاه بعد: دانشگاه امام علی علیه السلام

 

بر می گردم سمت واگن مردانه شاید سرنخی از آیت پیدا کنم؛ نیست که نیست؛ با آن کت سورمه ای و قد و قامت متوسط توی مسافرها غرق شده؛ نکند همدیگر را گم کنیم؛ با یک چادر مشکی بین جمعیت مشکی پوش، بعید است او هم من را دیده باشد؛ موبایلم را به زحمت از کیف در می آورم؛ هرچه تماس میگیرم در دسترس نیست؛ پیامک می دهم: گمم نکنی؛ امام حسین که پیاده شدی، صبر کن پایین پله ها.

 هرچه صبر می کنم ارسال نمی شود؛ دوباره زنگ می زنم؛ آرنج ها و زانوها از هر طرف توی کمر و پاهایم وارد می شوند که خارج نمی شوند.

-خانوم گوشی شما هم خط نمیده؟ از بس شلوغه امروز؛ قیامته.

 هرچه سرم را بالا و پایین می کنم بین آن تنه های بزرگ و کوچک مردانه، آیت را نمی بینم؛ راننده ی مترو می زند روی ترمز و همه می ریزیم روی هم و با غرغر و نچ نچ سعی می کنیم از هم جدا شویم؛ اما بیشتر به هم می چسبیم.

 

دانشگاه امام علی علیه السلام

جای سه چار نفری که پیاده می شوند، ده نفر سوار می شوند؛ پوستر های کوچک و بزرگ هم شکل به دست گرفته اند؛ جا به جا می شوم و خودم را به به آنها نزدیک تر می کنم تا بتوانم شعر بزرگ زیر پوستر را بخوانم: آمدی جانم به قربانت ولی بی سر چرا؟"

خانوم میانسالی که سوار موجی از زن، اینور و آنور می شود، بلند می گوید: بر محمد و آل محمد صلوات.

صدای صلوات از دور و برش بلند می شود؛ بعضی ها می خندند و به هم نگاه می کنند؛ صدایی با عصبانیت می گوید: با مسجد اشتباه گرفتین؛ دختر بغل دستی ام شال صورتی اش را در می آورد و دست هایش را جلوی صورتش تکان می دهد: وای سوختم از گرما. چه خبره امروز؟ به سیاهی جمعیت نگاهی می اندازد و لب هایش را ور می چیند.

 

-لواشک، لواشک خونگی؛ زردآلو، هلو، کیوی، تمیز و بهداشتی؛ بدم خانوم؟

آب دهانم راه می افتد. انگار می فهمد؛ چشم هایش چرخی می زند و وسط آن همه زن روی من مکث می کند. 

-دو تا پنج تومن؛ بدم خانوم؟

مرددم؛ دو تا جدا می کند و دراز می کند سمتم.

-به خدا تمیزه؛ خوشمزه و تازه. بخری مشتری میشی.

پنج تومانی را تحویل می دهم و لواشک هایم را می گیرم؛ مترو می ایستد؛ هول هولکی سرک می کشم دنبال تابلوی آبی ایستگاه؛ از بین پوستر مراسم امروز که یکی در میان به پنجره ها چسبانده اند، به جز کله ی آن همه آدم هیچ چیز معلوم نیست.

-حسن آباده. حسن آباد.

زن رو به رویی که متوجه اضطراب من شده می گوید و لبخند می زند؛ آیت را گم کنم بیچاره ام؛ گرما و فشار جمعیت کلافه ام کرده؛ چند نفر از دور و بری هایم با این ذکر شمارهای انگشتری دارند ذکر می گویند؛ دختربچه ای که پرچم کوچک ایران را در دست گرفته، دارد زیر لب شعر می خواند؛ از روی نقشه ی بالای در خروجی، ایستگاه های باقی مانده را می شمارم: یک،دو،سه،چار،پنج.

 

ایستگاه بعد: امام خمینی؛ مسافرانی که قصد ادامه ی مسیر به سمت ایستگاه تجریش یا کهریزک را دارند.

 

لیست پیام ها را چک می کنم؛ نه هنوز ارسال نشده؛ سرم از پشت کشیده می شود، چادرم زیر پای کسی گیر کرده؛ متوجه می شود و معذرت می خواهد؛ خودم را جمع و جور می کنم؛ به لواشک ها که توی دستم مانده اند نگاهی می اندازم و آب دهانم را قورت می دهم؛ دوباره نگاهی به خط آبی نقشه می اندازم؛ خوب شد نمی خواهم خط عوض کنم و گرنه می شد قوز بالا قوز. یک جایی نزدیک دیواره ی مترو پناه می گیرم و سفت می چسبم به میله؛ به امام خمینی که برسیم سیل جمعیت جاری می شود توی واگن.

 

پسر آدامس فروش که به نظر می رسد حدود ده سالی داشته باشد، با لب هایی پکر از شلوغی واگن، نزدیک در ایستاده تا بتواند زود پیاده شود؛ زن ها را از همه طرف هل می دهد تا بین شان گیر نکند؛ اولین نفر که شروع می کند به اعتراض، بقیه هم پی اش را می گیرند.

-مگه نمی بینی شلوغه؟ برو قسمت مردونه. عجب گیری کردیم از دست شماها.

پسرک هیچی نمی گوید و می رود جلوتر.

-سواد داری؟ نوشته واگن بانوان.

یک نفر پشت سرم آرام زمزمه می کند: وای خدا! الانه که له بشیم.

 

امام خمینی؛ مسافرانی که قصد ادامه ی مسیر به سمت ایستگاه.

 صدای پیجر مترو وسط جیغ و داد زن ها گم می شود؛ نصف بیشتر جمعیت هنوز بیرون مترو در تکاپوی وارد شدن هستند؛ لاغرها امید بیشتری دارند که خودشان را یک گوشه کناری جا بدهند.

-تو رو خدا بذارید سوار شم؛ خانوم تو رو خدا راه بده.

- با بعدی بیا.

-فرقی نداره؛ قبلی هم جام نشد.

 همان خانوم دوباره می گوید: صلوات بفرستید بیاید جلوتر؛ بذارید بقیه هم سوار بشن؛ غرغر جمعیت شدت گرفته؛ راننده ی مترو از مسافرها می خواهد که از درب ها فاصله بگیرند تا حرکت کند؛ کسی توجه نمی کند؛ جمعیت امیدوار و ناامید بین در و ایستگاه مانده و فشار می دهند به نفرات جلویی؛ صدای نازکی جیغ می کشد: بچه م له شد؛ وااااای! برو اونور!

   صدای گریه ی بچه بلند می شود.

- یکی نیست مدیریت کنه؛ چه خبره امروز؟

- مراسمه. میدون امام حسین.

 پوستر کوچکش را بالا می آورد و نشان می دهد:"آمدی جانم به قربانت؛ زن دیگری رویش را بر می گرداند و به بغل دستی اش می گوید:

-تکلیف ما چیه که نمی خوایم شرکت کنیم؟

 سر و صدا بالا می گیرد؛ مترو هنوز موفق به حرکت نشده؛ ناظران ایستگاه با فریاد سعی دارند مردم را از درهای مترو دور کنند تا بتوانند بسته شوند؛ معلوم نیست آیت الان در چه وضعی است؛ واگن مردانه هم دست کمی از این طرف ندارد؛ فقط آنها سر و صدای شان کمتر است.

-برادر من! جا نیست؛ کجا میخوای بری؟

زن دستفروش، نگران از اعتراض بقیه، ساک بزرگش را محکم توی بغل گرفته و خاموش ایستاده؛ فعلا جرئت ندارد تبلیغ روسری هایش را بکند؛ بالاخره با پا در میانی ناظران، بخش عظیمی از جمعیت عقب می ایستند تا درها بسته شود؛ هوا گرم است و عرق از سر و صورت مسافرها می ریزد؛ کولر روشن است اما افاقه نمی کند؛ با لواشک ها خودم را باد می زنم. زن جوان و درشت اندامی که روی صندلی نشسته، عرق پیشانی اش را می گیرد و با اعتراض می گوید: شورشو در آوردن! شما مراسم دارید ما باید زندگی مونو تعطیل کنیم؟ آرامش نذاشته ن واسمون... والا!

 پیرزن بغل دستی ام سرخ می شود، یک دستش را تکیه می دهد به شانه ی من و با دست دیگر عکس پسر جوانی را بالا می گیرد: اگه اینا نرفته بودن که الان آرامش نداشتی، امنیت نداشتی که این حرفا رو بزنی.

-مگه من با شما بودم خانوم؟ اح! بدهکارم شدیم.

-بله که بدهکاری؛ این جوونا رفتن جون دادن واسه شماها!

-نمی رفتن! مگه ما گفتیم برن؟! کم بهتون پول و سهمیه میدن؟ ضرر کردین؟

 فشار دست پیرزن روی شانه ام دو برابر شده؛ بدنش می لرزد؛ دور و بری ها سعی دارند بحث را خاتمه بدهند.

-مادر جان! به احترام شهیدت چیزی نگو.

 پیرزن اشک توی چشم هایش جمع شده:"پول و سهمیه میدن، تو حاضری شوهرتو بفرستی؟ برادرتو بفرستی؟"

-به من چه که بفرستم؟ تو هم نمی فرستادی!

 گریه ی پیرزن، صدایش را در گلو می خشکاند؛ عکس پسرش را نگاه می کند و اشک می ریزد: حیف جوونیت مادر!

 

ایستگاه ملت

زن با عصبانیت از سرجایش بلند می شود و با غرغر از مترو خارج می شود؛ آخرین جمله اش میان ازدحام تازه واردها گم می شود: همین شما عقب مونده ها کشورو به گند.

زن بغل دستی پیرزن را آرام می کند: باهاشون بحث نکن مادر جان! آخه چرا خودتو اذیت می کنی؟

-چرا من چیزی نگم؟ من که زندگیمو دادم چرا چیزی نگم؟

- خدایی نکرده بی احترامی می کنن بهتون...شما تاج سر ما هستی!

دست پیرزن را می بوسد. پیرزن با چادر جلوی صورتش را می گیرد و شانه هایش می لرزد.

 

ایستگاه بعد: بهارستان

 

کم کم دارم مطمئن می شوم آیت را گم می کنم؛ گوشی اش را هم که جواب نمی دهد؛ مچ پاهایم بدجوری درد گرفته؛ کف مترو هم جایی برای نشستن نیست؛ هرجای ممکن، گوش تا گوش خودشان را جا کرده و نشسته اند؛ توی هر ایستگاه بنر و اعلامیه ی مراسم امروز را زده اند؛ از صبح زود که بیدار شدیم، تلویزیون داشت میدان امام حسین را نشان می داد؛ از همان ساعت هفت شلوغ شلوغ بود؛ خدا می داند این همه جمعیت آن وقت صبح چطور خودشان را به آنجا رسانده اند؛ دختر جوانی که سمت راستم ایستاده، هندزفری سفیدی توی گوشش گذاشته و بی توجه به شلوغی و گرما سرش را تکان می دهد؛ تیپ مشکی و مرتبی زده و ضد آفتاب ملایمی روی صورتش نشسته؛ هندزفری اش هم حتما از این چینی های ده تومانی است که توی مترو می فروشند؛ چون نصف صدای مداح از گوش و مقنعه اش عبور می کند و کلمات خیلی واضح به گوش من که جفتش ایستاده ام می رسند: منم باید برم، آره برم سرم بره؛ با دقت  به چهره اش نگاه می کنم؛ غرق حال و هوای خودش است؛ یکدفعه کسی دستم را تکان می دهد.

-هان؟ چیه؟

دخترک فال های رنگارنگش را گرفته جلوی دستم و زل زده به من.

-نمیخوام کوچولو؛ فال نمیخوام.

-بگیر دیگه؛ یکی ازم بگیر؛ میخوام برم خونه مشقامو بنویسم.

- کلاس چندمی؟

- دوم؛ اگه اینا رو بفروشم می تونم برم خونه.

خدایا چطور به حرف هایش اعتماد کنم؟ نکند از این گروه ها باشد که توی تلویزیون نشان داد بهشان آموزش می دهند که چه حرف هایی بزنند تا دل مردم برایشان بسوزد؛ اما اگر راست بگوید چه؟ فال ها را می چسباند به انگشتم: بردار دیگه! بردار! فقط هزار!

 نمی دانم این دست فروش ها توی چشم هایم چه می بینند که اینقدر به من اصرار می کنند؟ شاید هم رفتارشان با همه اینجوری است؛ با تردید فال را بر می دارم و پولش را می دهم. حداقل مرغ عشق هم نداشت کمی نگاهش کنم، نوازشش کنم، آرامش بگیرم؛ از ایستگاه بهارستان هم گذشته ایم و من متوجه نشده ام؛ پیرزن مادر شهید، زل زده به عکس پسرش. پلک هم نمی زند.

 دو ایستگاه دیگر می رسیم. صبحانه نخورده ام و دلم دارد ضعف می رود؛ فال را از توی کیفم در می آورم. پاکت کاهی اش را با لذت از گوشه پاره می کنم؛ برگه ی صورتی فال را بیرون می آورم و بدون نیت باز می کنم: ساقی به نور باده برافروز جام ما- ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما...هرگز نمیرد آنکه دلش زنده.

دروازه شمیران، مسافرانی که قصد ادامه ی مسیر به سمت ایستگاه شهید کلاهدوز.

 هم کمرم درد گرفته، هم فضای واگن و شلوغی اش نفسم را بند آورده. برو مترو. برو برسیم ایستگاه بعدی، سرگیجه گرفتم.

 

ایستگاه بعد: امام حسین علیه السلام

 اسم ایستگاه را که اعلام می کند، همهمه ی توی واگن سرعت و شدت بیشتری می گیرد؛ می ترسم فرصت نکنم از بین این جمعیت رد بشوم تا به در خروجی برسم؛ می زنم روی شانه ی نفر جلویی: خانوم بذار من برم نزدیک در! امام حسین پیاده میشم؛ به دور و بری هایش اشاره می کند و می خندد.

-ما هم داریم میریم مراسم عزیز؛ نگران نباش؛ با هم پیاده میشیم.

خیالم راحت می شود. لواشک ها را که توی دستم مچاله شده اند، صاف می کنم، تا می زنم و به زور می چپانم توی کیف کوچکم؛ جای کِش چادر را بالای روسری ام، توی شیشه برانداز میکنم که مرتب باشد؛ از قسمت مردانه یکی بلند می گوید: بر محمد و آل محمد صلوات.

جمعیت بلند و یک صدا صلوات می فرستند؛ صدای غرغر تک و توک مسافرها توی جمعیت گُم می شود؛ دختربچه پرچم ایران را تکان می دهد و با خوشحالی می خندد؛ از مادرش می پرسد: رسیدیم؟ بعد بلند جوری به بقیه می گوید: رسیدیم؛ رسیدیم؛ که انگار همه را می شناسد.

اگر آیت را پیدا نکنم چه؟ من که با این حوالی آشنایی ندارم. توی این شلوغی زن و مرد له می شوم حتما؛ تو رو خدا آنتن بده.

 

ایستگاه امام حسین علیه السلام

در مترو باز می شود و زن ها مثل موجی بزرگ و تیره جاری می شوند بیرون؛ سر و صدا و همهمه اوج گرفته؛ به جز ناظران ایستگاه، کنار هر دیوار یک نفر با لباس نظامی ایستاده و جمعیت را هدایت می کند.

توی دل جمعیت چشم چشم می کنم دنبال آیت؛ اما خودم هم می دانم پیدایش نمی کنم.

-برو جلو خانوم.

باز هم چادرم زیر کفش یک نفر می ماند و تعادلم به هم می خورد؛ دامن چادر را می گیرم و تا کنار زانوها می آوردم بالا؛ کیفم را سفت چسبیده ام و سرجای خودم با احتیاط مثل مورچه جلو می روم؛ سریع تر از این هم بخواهم بروم امکانش نیست؛ به گیت ورود و خروج که نزدیک می شویم صدای مداحی آهنگران را تشخیص می دهم؛ اولین بار است همچین چیزی توی مترو می شنوم؛ نمی دانم بخندم یا تعجب کنم؛ مردم پشت سر هم صلوات می فرستند: برای سلامتی امام زمان صلوات...برای سلامتی رزمندگان اسلام صلوات...برای شادی روح شهدا صلوات؛ صلوات می فرستیم و به دنبال جایی خلوت و کم تراکم می رویم جلو؛ هر جا رنگ سورمه ای می بینم برمی گردم؛ نه آیت نیست. یکی از ناظران دارد داد می زند: کارت نزنید! رد بشید سریع؛ کارت نزنید!

 گیت ها را باز گذاشته اند تا سیل نبردشان؛ جلوی ساندویچ فروشی غلغله است؛ ایستگاه برای اولین بار است که این همه جمعیت را یکجا توی خودش دیده؛ بعضی ها گوشی درآورده اند و فیلم می گیرند؛ وای! له شدم، کاش زودتر برسم بیرون و یک نفس درست حسابی بکشم؛ این پوسترها را از کجا آورده اند؛ کاش من هم یکی داشتم؛ کنار در خروجی نور آفتاب روی جمعیت مشکی پوش تابیده و ذرات گرد و خاک را توی هوا نشان می دهد؛ زهی خیال باطل؛ توی خیابان که از مترو هم شلوغ تر است؛ از همان دم در بوی خوش اسفند و گلاب دلم را حال می آورد؛ صدای هلیکوپترها از دور و نزدیک می آید.

-خانوم ببخشید، واسه مراسم از کدوم طرف باید بریم؟

زن می خندد و همانطور که با سرعت یک مورچه راه خودش را پشت سرم باز می کند می گوید: اینجا مراسمه دیگه؛ از همینجا تا میدون امام حسین که پیکر مطهر رو گذاشتن.

حالا وسط این همه آدم باید کجا بایستم؟ یک دفعه نفرات جلویی مثل تکه های دامینو می ریزند روی من. من هم می افتم روی همان خانوم.

-یا علی! بگو یاعلی برو جلو!

از همه ی پنجره ها و ساختمان های اطراف، کله ها و چشم ها به پایین نگاه می کنند؛ بالای پشت بام ها هم ایستاده اند؛ روی جرثقیل جایگاه خبرنگار هاست که تند و تند عکس می گیرند.

-دسته گل محمدی...شهید ما خوش آمدی.

پرچم های بزرگ سبز و سفید و قرمز کنار چراغ ها نصب شده؛ پرچم های کوچک ایران هم توی دست بچه ترها تکان می خورد؛ صدای کلفت و خش دار مردی از بلندگوها پخش می شود که حتی نمی دانم کجا ایستاده است:  امشب  پیکر مطهر به شهرستان نجف آباد انتقال داده می شود. فردا صبح مراسم باشکوه تشییع پیکر شهید، با حضور مردم شهید پرور استان اصفهان برگزار خواهد شد.

 من حتی نمی دانم کجا ایستاده ام؛ الان دقیقا امام حسین کدام طرف است؟ سمت راست را می گیرم و می روم جلو؛ شهید یک پیشانی بند زرد بسته و با آن چشم های درشتش از توی بنر به من خیره شده؛ زیر تصویر هم به خط خوشی نوشته اند: و فدیناه به ذبح عظیم؛ مرد میانسالی با دستگاه آب پاش از رو به رویم رد می شود؛ قطره های ریز آب روی صورتم می نشیند و بوی گلاب دماغم را پر می کند که یکدفعه صدای آیت را می شنوم: خانوووم، خانوووم، اینجام؛ قلبم شروع می کند به تپیدن؛ همه طرف چشم می گردانم؛ فریاد می زند: بیا از این طرف... خانوم!

 دقیقا زیر بنر شهید ایستاده و از دل جمعیت دارد به من اشاره می کند. لبخند می زنم و با سرعت مورچه راه می افتم به طرف آیت.

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: شبکه های اجتماعی
  • سطح قالب: سطح ب
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 10 دفعه

آخرین‌ها از مرضیه پژوهان فر (کاربر مهمان)

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.