مرسلون

حریم مدافع

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

523543_Copy حریم مدافع

خورشید در دورترین نقطه‌ی دریا نشسته؛ نعلین‌ها را کنده‌ام و پاهایم را به خنکای پرتلاطم دریا سپرده‌ام؛ شاید تا دقایقی دیگر خورشید در آبی فیروزه‌ای دریا گُم شود؛ آب به زمزمه می‌خواند و من دل‌بسته و دل‌خسته، با آن‌یکی می‌شوم؛ همراهش می‌روم به کودکی، به آن روزهای پرهیاهوی میان کوچه‌ها، انگار همین دیروز بود؛ وقتی دبستانی بودم بی‌بی همیشه اصرار داشت شب‌های جمعه برایش دعای مشکل‌گشا بخوانم، دعا نبود، قصه‌ای بود درباره‌ی کرامت و معجزه‌ی امام علی علیه‌السلام؛ هر هفته می‌خواندم، امکان نداشت بی‌بی یادش برود؛ چهارشنبه‌ها همیشه شمع روشن می‌کرد، من به عشق شکلات‌ها و نخودچی‌کشمش‌های مشکل‌گشا و شمع روشن کردن‌های چهارشنبه، هرروز خانه‌ی بی‌بی بودم؛ تا بی‌بی بود خانه صفا داشت، بعد فوت بی‌بی، صفای خانه هم رفت؛ خانه خودمان کنار مسجد بود؛ اذان که می‌گفت چادربه‌سر مسجد بودم؛ اوایل هر چه امام جماعت مسجدمان می‌خواند من هم می‌خواندم تا اینکه نمازخواندن را یاد گرفتم، نمی‌دانستم بعد از نماز زن‌ها چه می‌خوانند، فقط تسبیح به دست داشتم و فس فس می‌کردم.

از دور چراغ‌های ده پیداست؛ ده بیدار است؛ گرچه شب بر شانه‌ی آسمان ده افتاده اما می‌توان تلألؤ بیداریش را در زیر بار آن‌همه چراغ و ستاره دید؛ به خط جاده نگاه می‌کنم که سر به دامان روستا گذاشته؛ از دریا تا خانه راهی نیست؛ غرق در افکارم می‌شوم؛ دوباره گذشته را به یادم می‌آورم:

همسایه‌مان بودند؛ دیواربه‌دیوار خانه‌ی پدری، صبح که می‌شد، شروع می‌کردم به شعر خواندن؛ هنوز مدرسه نرفته بودم اما حافظه‌ام برای ترانه خوب بود؛ دستانم را دور درخت حلقه می‌کردم و می‌چرخیدم و شعر می‌خواندم، آن‌قدر با صدای بلند که محمدحسین، پسر همسایه‌مان می‌شنید و او هم با من می‌خواند؛ از پشت دیوار فریاد می‌زدم نخوان، تقلید نکن!

اما او گوشش بدهکار نبود؛ (محمدحسین) می‌گفت: دوست دارم، می‌خوانم.

لج می‌کردم و ساکت می‌شدم؛ (محمدحسین) صدا می‌زد، زهرا بخواااااااااااااااان...

همیشه جایمان در کوچه‌ها بود، بازی کردنمان هیچ‌وقت تمامی نداشت؛ برادرهایم بودند و چند تا از پسرهای همسایه و محمدحسین، من هم بودم تنها دختر بازیگوش کوچه...

محمدحسین از همان کودکی‌اش بزرگ بود، همیشه دوست داشت وقتی بزرگ شد پهلوان شود که به آدم‌های مظلوم کمک کند.

زمستانمان، همچون بهار است؛ یک‌بار دیگر، من هستم و جاده، صدای رگبار و نوری که یک‌باره همه‌جا را روشن می‌کند؛ می‌ترسم اما باز با خیال به پرواز درمی‌آیم زیر باران؛ ده، بی‌هوش است و در آغوش بارانی ریز و خاکستری.

به خانه می‌رسم؛ مستقیم می‌روم توی حمام، چادرم را که پر از گِل شده را می‌اندازم کف حمام و آبی می‌پاشم، گل‌ولایش که تمیز شد آویزان می‌کنم.

وارد اتاق می‌شوم؛ لباس‌هایم را عوض می‌کنم، برق‌ها قطع می‌شود؛ فانوس را روشن می‌کنم و به نورش خیره می‌شوم؛ اتاق لبریز از سکوت شده؛ باز به یاد آن روزها می‌افتم، گریه‌ام شیشه‌ی سکوت را می‌شکند...

به کنار پنجره می‌روم و در آسمان به دنبال ستاره‌ها می‌گردم، اما آسمان یکپارچه ابری است؛ چراغ‌های خانه روشن می‌شوند، می‌فهمم که برق را وصل کرده‌اند؛ میلی به خوردن شام ندارم، دفتر یادداشتم را برمی‌دارم که مثل همیشه بنویسم، بنویسم برای خدا شاید کمی آرام شوم؛ محمدحسین همیشه زمزمه‌اش این بود: الا بذکرالله تطمئن القلوب. (1)

برگه‌های دفترم را ورق می‌زنم به یادداشت‌های پنج سال قبل نگاه می‌کنم؛ (یادداشت): امشب 20 اسفند 1391.

شبی که محمدحسین به خواستگاریم آمد را یادآوری می‌کند؛ پدر، مادر، برادر و زن‌برادرش و خودش که با یک بغل ازگل‌های رز، آمده بودند خانه‌مان؛ همیشه از خواستگاری بدم می‌آمد، اما مرسوم بود و باید انجام می‌شد؛ آمدم سلام کردم و در اتاق دیگری نشستم تا فقط صدایشان را بشنوم؛ مثل دخترهای دیگر چایی هم نیاوردم؛ بعدازاینکه حرف بزرگ‌ترها تمام شد، اجازه دادند با محمدحسین حرف بزنم؛ دیگر آن همبازی کودکی‌ام نبود، خیلی تغییر کرده بود انگار نمی‌شناختمش، خیلی وقت بود ندیده بودم اش، از وقتی رفته بود دانشگاه افسری؛ به گفته مردم برای خودش کسی شده و سری در سرها درآورده بود؛ آخر سپاهی شده بود و می‌خواست سرباز باشد؛ از همان اول هم سربه‌زیر بود؛ اما آن شب خواستگاری سربه‌زیرتر هم شده بود؛ من هم‌دست کمی از او نداشتم، خجالت می‌کشیدم اما تمام شرایطم را آرام و بافاصله بیان کردم و منتظر پاسخ او بودم؛ حرف یک‌عمر زندگی بود، نه من آن زهرای گذشته بودم نه او محمدحسین قبل، بزرگ‌شده بودیم و وقت سروسامان گرفتنمان بود.

هر بار کسی به خواستگاری‌ام می‌آمد، پدر بی‌بروبرگرد پاسخش منفی بود، اما به محمدحسین که رسید، همه‌اش گفت: خیر است!

همه‌چیز سریع اتفاق افتاد؛ حتی عقدکنان و بله گفتنم، مثل برق گذشت.

دو سال از عقدمان گذشته بود که گروه داعش به سوریه حمله کرده بودند، انگار سال‌ها نقشه‌ها کشیده بودند، ما از طریق همایش‌های بسیج تازه باخبر شده بودیم؛ محمدحسین خبر داشت اما چیزی به من نمی‌گفت!

به فکر آماده کردن وسایل عروسی‌ام بودم، محمدحسین آمد خانه‌مان، هم خوشحال بود هم نگران؛ گفت: می‌خواهم بروم.

گفتم: کجا؟!

محمدحسین: سوریه، برای دفاع از حرم.

گویی آب یخ ریختند روی تنم!

عشق شهادت بود و این عشق در چشمانش حلقه می‌زد؛ همیشه می‌گفت دوست دارم شهید شوم، خودم میدانم شهید می‌شوم تف تو ریا...

گفتم: پس من چه خاکی بر سرم بریزم؟ یک دختر 22 ساله که منتظر است به خانه‌ات ببری‌اش!

شروع کرد به مصیبت خواندن از امام حسین علیه‌السلام و حضرت زینب علیها السلام؛ خودم زیاد می‌خواندم، اهل روضه بودم؛ برای زن‌ها می‌خواندم اما حالا او می‌خواند و من گریه می‌کردم؛ از صبر حضرت زینب برایم گفت، از اینکه روز قیامت جلوی حضرت زهرا بتوانم سرم را بالا بیاورم!

مانده بودم چه کنم؟! هم‌دلم می‌خواست شهید شود و مانند عشقش امام حسین برود، هم بدون او می‌مردم.

با گریه بدرقه‌اش کردم، رفت و تنها ماندم؛ همه بودند همه خانواده‌ام اما محمدحسین که نبود گویی جانم از بدن رفته بود؛ بعد از چهار ماه دوری و گریه و زاری برگشت؛ اما باز دلش پرنده‌ای بود که به سمت حرم حضرت زینب پرواز می‌کرد.

خانه‌مان آماده بود و از عقدمان سه سال می‌گذشت؛ راضی‌اش کردم عروسی بگیریم؛ با خودم گفتم شاید این‌طوری دلش نیاید مرا تنها رها کند و برود، خانه‌مان در شهر بود و تا روستایمان دوساعتی راه بود؛ ولی از عروسی یک ماه نگذشته بود که دوباره رفت.

حالم بد بود، دل‌دردهای شدید، سرگیجه و تهوع؛ هر بار که تماس می‌گرفت گله و شکایت می‌کردم که چرا در این اوضاع بد و بیماری تنهایم گذاشته؛ اما او با صبر و حوصله قربان صدقه‌ام می‌رفت و روحیه می‌داد.

از دل‌تنگی گریه می‌کردم؛ وقتی با او حرف می‌زدم فقط برای یک روز آرام بودم. بعد دوباره شروع می‌شد دل‌تنگی‌هایم و نق زدن و گریه کردن.

دو ماه از رفتن محمدحسین می‌گذشت، آزمایش دادم و متوجه شدم باردارم؛ دلم می‌خواست محمدحسین باشد تا ببینم چه حسی دارد وقتی بداند دارد بابا می‌شود!

وقتی برگشت که چهار ماه باردار بودم؛ بی‌خبر آمد، وقت سونوگرافی داشتم؛ در را که باز کردم جلو در بود، از خوشحالی جیغ کوتاهی کشیدم، نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم؛ مرا در آغوش کشید، آرامم کرد؛ ساعتی نشستیم و هیچ نگفتیم؛ در چشم هم خیره بودیم؛ با نگاهمان حرف می‌زدیم؛ یک‌لحظه نگاهم به ساعت افتاد.

زهرا: اوووووه دیرم شد.

تازه یادم آمده بود که وقت سونوگرافی داشتم؛ باهم رفتیم مطب دکتر که وضعیت جنین را برایمان بگوید؛ محمدحسین خیلی بچه‌دوست داشت، برایش فرقی نمی‌کرد دختر باشد یا پسر؛ می‌گفت: فقط صالح و سالم باشد؛ ولی من دختر دوست داشتم.

وقتی سونو انجام شد، پزشک چیزی گفت که جفتمان حیرت‌زده شدیم و قند در دلمان آب شد؛ دوقلو باردار بودم، یک دختر و یک پسر؛ جنسمان جور بود، جورتر هم شد هر دو را باهم داشتیم؛ وقتی به خانه رسیدیم، محمدحسین در پوست خود نمی‌گنجید، دو رکعت نماز شکر خواند.

نمی‌گذاشت کاری انجام دهم، همه‌ی کارها را خودش انجام می‌داد؛ تازه فهمیدم اینکه می‌گویند دوران بارداری، دوران پادشاهی زنان است یعنی چه!

دلم به این روزها خوش بود؛ تمام سیسمونی بچه‌ها را آماده کردیم؛ سالگرد ازدواجمان نزدیک بود، محمدحسین مناسبت‌ها را فراموش می‌کرد اما با تأکیدات زیادم جرئت نداشت یادش برود؛ آخر می‌دانست اگر یادش برود باید با ناراحتی من روبه‌رو می‌شد؛ دندان روی جگر گذاشتم و هیچ نگفتم تا شد شب سالگرد ازدواجمان، فکر می‌کردم فراموش کرده اما او با یک بغل ازگل‌های یاس و جعبه‌ای از هدیه آمد، باورم نمی‌شد یادش مانده بود؛ گل‌ها چه بوی خوبی داشتند، عاشق این گل بودم، بویی مثل بوی گل نرگس داشت. جعبه را باز کردم، گردنبندی که نتوانسته بود برای عروسی‌مان بخرد را برایم خریده بود و یک ون یکاد کوچک هم برای دخترمان، هنوز نیامده شده بود هووی من.

زهرا: پس برای پسرمان چه؟

محمدحسین: او نمی‌خواهد، او مرد است، مرد که طلا نمی‌اندازد گردنش.

زهرا: تو از الآن داری فرق می‌گذاری بینشان.

محمدحسین: این‌طور نیست، من هر دو را دوست دارم.

آذرماه بود که بچه‌ها به دنیا آمدند، از بیمارستان که ترخیص شدم، ده روزی گذشته بود که محمدحسین دوباره به سوریه رفت.

فاطمه و علی، دوقلوهایمان خیلی بی‌قراری می‌کردند؛ تنهایی از پسشان برنمی‌آمدم، مادرم از روستا آمده بود برای کمک! اما مادر از اینکه محمدحسین مدام می‌رفت سوریه ناراحت بود و گله‌مند؛ مادرم می‌گفت: چرا خانواده‌اش به او نمی‌گویند نرو، زنت جوان است، بچه‌داری!

زهرا تو که نمی‌توانی به‌تنهایی از پس این زندگی بربیایی! حالا کارم شده بود آرام کردن مادرم!

هر بار که می‌رفت خیلی بی‌قراری می‌کردم و دل‌تنگ بودم اما این بار دوقلوها فرصت دل‌تنگی نمی‌دادند؛ باورم نمی‌شد، پنج ماه از رفتن محمدحسین می‌گذشت و حال وقت بازگشت بود؛ به علی و فاطمه غذا دادم، خواباندمشان؛ مشغول مطالعه کتابی بودم که صدای دق‌الباب آمد؛ منتظر کسی نبودم تا آمدن محمدحسین هم چند روزی مانده بود؛ تا در را باز کردم قامت بلند مردانه‌ای در چارچوب در قرار گرفت، لباس سپاهی، ریش‌های بلند... خودم را عقب کشیدم، محمدحسین بود! همیشه مرا غافلگیر می‌کرد.

وارد اتاق نشیمن شد، روی مبل روبه روی تلویزیون نشست...

یک لیوان شربت گل برایش آوردم؛ بعد از پنج ماه دوری کلی حرف داشتم برای گفتن! شربتش را یک‌نفس سرکشید، می‌دانست منتظرم با او دردودل کنم، لبخندی زد و گفت: بگو جانم می‌شنوم...

شروع کردم از بچه‌ها گفتم، از خودم که چقدر دلم برایش تنگ‌شده بود. حرف‌هایم که تمام شد مرا در آغوش کشید و تشکر کرد به خاطر صبوری‌ام.

وسایل حمام را آماده کردم تا خستگی سفر را با آب سرد از تنش بیرون کند، پیراهنش را که بیرون آورد، متوجه شدم دستش باندپیچی‌شده!

زهرا: دستت چه شده؟

محمدحسین: چیز مهمی نیست، یک خراش کوچک است.

زهرا: چیز مهمی نیست این‌همه باند، پیچیده‌اند دوردستت؟!

حرف را عوض کرد، هر وقت می‌دانست به نفعش نیست، مسیر صحبت را تغییر می‌داد.

محمدحسین: بچه‌ها کجایند؟

زهرا: خوابیده‌اند.

رفت داخل اتاق بچه‌ها، در اتاق را که باز کرد دوقلوها بیدار شدند؛ فاطمه و علی غریبی می‌کردند؛ شروع به گریه کردند؛ رفتم آرامشان کنم، بچه‌ها را بغل کردم و رو به محمدحسین گفتم: از بس دوری، تورانمی شناسند؛ با این حرفم ناراحتش کردم؛ از اتاق خارج شد؛ از صدای باز شدن شیر آب متوجه شدم به حمام رفته...

کارش شده بود بازی با بچه‌ها، آن‌قدر با علی و فاطمه وقت گذراند تا با او مأنوس شدند؛ دیگر کارم راحت شده بود، دوقلوها کمتر بهانه می‌گرفتند.

دو ماه از آمدنش می‌گذشت، دوباره وقت دل کندن رسیده بود. وسایل سفرش را با گریه آماده کردم؛ از پدر و مادرش و همه فامیل خداحافظی کرده و حلالیت طلبیده بود. وقتی می‌گفت: حلالم کنید، آتش از عمق وجودم زبانه می‌کشید و می‌سوختم...

انگار دیگر نمی‌خواست برگردد؛ وااای فکرش هم دیوانه‌ام می‌کرد.

دوقلوها را بوسید و به سینه چسباند. قلبم به تپش افتاده بود، نکند برود، دیگر نبینمش! نه نه می‌آید؛ از زیر قرآن ردش کردم، یک‌کاسه آب پشت سرش ریختم. فاطمه و علی گریه می‌کردند با گریه‌ی آن‌ها بغضم ترکید و قطرات اشک چهره‌ام را نمناک کرد.

به خاطر بی‌قراری بچه‌ها، از محمدحسین خواستم از خودش فیلم بگیرد و با بچه‌ها حرف بزند تا شاید کمی آرام شوند. با رفتن محمدحسین، فاطمه تب کرد. علی بیشتر وابسته خودم بود، اما فاطمه در این دو ماه خیلی وابسته بابا شده بود. یکی از پیراهن‌های محمدحسین که بوی او را می‌داد، در گهواره فاطمه گذاشتم، با بوی پیراهن بابایش خوابش برد. فاطمه، آرام شده بود. حالا خودم بی‌قرار بودم.

دو ماه که گذشت، کمی صبرم زیادتر شده بود. از بچه‌ها برای محمدحسین فیلم می‌گرفتم و می‌فرستادم. او هم قربان صدقه‌شان می‌رفت.

وقتی تماس می‌گرفت آن‌قدر خجالتی بود که نمی‌توانست جلوی کسی نسبت به من ابراز علاقه کند، می‌گفتم دوستت دارم. می‌گفت: من هم. می‌گفتم تو چی؟ می‌گفت: همان‌که گفتی من هم. شیطنتم گل می‌کرد و تا دوستت دارم را از دهانش بیرون نمی‌کشیدم، بی‌خیالش نمی‌شدم. می‌دانستم چه بگویم که حرفش را بزند. برایش حدیث می‌خواندم. خودش که حدیث می‌خواند، عملی‌اش می‌کرد. منم یاد گرفته بودم. مضمون حدیث‌هایی که پیدا می‌کردم، محبت بود و همسر و فرزند...

می‌خواستم که زودتر بیاید. غافل از اینکه او دلش را باخته بود به امام حسین علیه‌السلام و دفاع از حرم خواهر بزرگوارش زینب سلام‌الله علیها. می‌گفت: دعا کن شهید شوم! قلبا نمی‌خواستم، اما سر زبانی دعا می‌کردم. بعد دعا گریه می‌کردم و می‌گفتم خدایا مرا از محمدم جدا نکن.

پنج ماه از رفتنش گذشته بود. منتظر بودم برگردد. دوقلوها دست به دیوار راه می‌رفتند، دوست داشتم محمدحسین هم ببیند که راه می‌روند، فیلمشان را برایش فرستادم. او هم فیلمی از خودش فرستاد. یک فیلم عادی نبود، حالت صدایش فرق می‌کرد، شوق داشت و حرف‌هایش شبیه وصیت بود. روی صحبتش به دوقلوها بود و من. به علی گفت: علی جانم، پسر گلم، بعد من تو مرد خانه‌ای؛ مواظب مامان و آبجی باش...

فاطمه جانم، گل بابایی بی‌تابی نکنی، تو مونس مادری...

زهرایم، عزیز دلم خیلی دوستت دارم، مواظب خودت و بچه‌ها باش، به خدا سپردمتان. یادت باشد صبور باشی مثل حضرت زینب و این آیه را خواند «وَ لَمَن صَبَرَ و غَفَرَ إنَّ ذَلِکَ لمِن عَزمِ الأُمُورِ» (2) اما کسانی که شکیبایی و عفو کنند، این از کارهای پرارزش است.

صورتم از ناراحتی سرخ‌شده بود و با خودم گفتم دوقلوها که تازه یک سالشان شده، مگر نمی‌خواهد بیاید که این‌گونه حرف می‌زند؟! کلافه شده بودم، نتوانستم گریه نکنم، سیل اشکم روان شد. به‌عکس هایی که باهم گرفته بودیم، نگاه می‌کردم کنار بچه‌ها خوابم برد.

چند روزی از آخرین فیلمی که فرستاده بود، می‌گذشت. دلم آشوب بود. رفتم خانه دوستم و زود برگشتم. با خودم گفتم شاید محمدحسین بیاید، پشت دربماند. ولی در خانه هم خبری نبود. بچه‌ها خواب بودند؛ فرصتی پیدا کردم دو رکعت نماز شب بخوانم. بعد نماز سرسجاده خوابم برد. خواب دیدم محمدحسین آمده، در خانه‌مان مجلس روضه گرفته‌ام، محمدحسین گفت: روضه وداع امام حسین علیه‌السلام را بخوان. گفتم: چرا روضه وداع؟ جوابی نداد، خداحافظی کرد و رفت. از خواب پریدم، دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. پر از اضطراب بودم، شب را به‌سختی گذراندم؛ ساعت‌های نُه صبح بود فکرم به‌جایی راه نمی‌داد. با برادر محمدحسین تماس گرفتم، یک بوق، دو بوق جواب نداد تماس قطع شد. دوباره شماره‌اش را گرفتم. صدای گرفته‌ای از پشت تلفن گفت: سلام زن داداش بفرمایید؟! سلام و احوال‌پرسی کردم و بلافاصله پرسیدم خبری از محمدحسین ندارید؟ صدایش به بغض تبدیل شد گفت: نگران نشوید زن داداش پایش ترکش‌خورده دارند می‌آورندش خانه.

زهرا: راستش را بگویید آقا علیرضا چه شده؟ شما فقط به خاطر ترکش بغض نمی‌کنید، بگویید چه شده؟

نتوانست جلوی خودش را بگیرد، بلندبلند گریه می‌کرد.

علیرضا: زن داداش، محمدحسین همان‌طور که دوست داشت مثل امام حسین شهید شد.

آسمان روی سرم خراب شد گوشی از دستم افتاد روی زمین افتادم و بی‌هوش شدم. با صدای کوبیده شدن در به هوش آمدم، در را باز کردم علیرضا برادرشوهرم بود. بچه‌ها رو بغل کرد و گفت: دم در منتظرت هستم. چادربه‌سر همراهش رفتم. همه آمده و خانه‌ی علیرضا جمع شده بودند. همه خبر داشتند. مادرو پدرم، برادرها و خواهرهایم، پدر و مادر محمدحسین همه از شهر و روستایمان آمده بودند. هنوز دلم می‌خواست شهادتش دروغ باشد. همه گریه می‌کردند.

زهرا: بس است دیگر، محمدحسین زنده است دارد برمی‌گردد.

بچه‌ها را برداشتم و برگشتم خانه نمی‌خواستم باور کنم. دعا می‌کردم فقط یک خراش باشد. چند روزی از خبر شهادتش گذشت آرام و قرار نداشتم، فیلم‌ها و عکس‌های محمدحسین را نگاه می‌کردم و گریه می‌کردم. تلفن‌خانه به صدا درآمد باعجله گوشی را برداشتم. از همکاران محمدحسین بود.

همکار: الو سلام، خانم ایرانی؟

زهرا: بله بفرمایید؟

همکار: خانم ایرانی فردا آقای ایرانی، همسرتان را می‌آورند. یک ماشین دنبالتان می‌فرستم که بیایید ببینیدش. فعلاً کسی را خبر نکنید فقط خودتان و پدر و مادر همسرتان که فردا دنبال آن‌ها هم می‌رویم.

زهرا: باشه، متشکرم.

همکار: خداحافظ.

زهرا: خداحافظ.

دوباره نشستم و به‌عکس هایش خیره شدم و گریه کردم. علی و فاطمه هم انگار فهمیده بودند حالم خوش نیست. خودشان باهم بازی می‌کردند. نگاهشان که می‌کردم دلم آتش می‌گرفت برایشان، یک‌ساله یتیم شدند. روز بعد ماشین سپاه آمد و من و دوقلوها را پیش محمدحسین برد. قرار بود شب را با محمدحسین بگذرانیم و روز بعد تشیع پیکرش باشد. بدنش درون تابوت بود، سر از تنش جدا کرده بودند اما خوش‌اقبال بودم که سرش را هم آورده‌اند. می‌توانستم یک‌بار دیگر روی ماهش را ببینم. شروع کردم به درد و دل با محمدحسین...

محمدم، چقدر دیر کردی، چرا بلند نمی‌شوی بعد از شش ماه مرا در آغوش بگیری، آرامم کنی؟ بچه‌هایت را آورده‌ام نمی‌خواهی ببوسی‌شان، نگاه کن دارند راه می‌روند.

علی و فاطمه کنار تابوت نشستند، صورت محمدحسین را که دیدند شروع کردند به بابا گفتن، دست به صورتش می‌کشیدند...

مادر محمدحسین برای پسر 26 ساله‌اش لالایی می‌خواند و گریه می‌کرد و می‌گفت امان از دل زینب...

الآن یک سال از شهادت محمدحسین می‌گذرد؛ به خواست خانواده‌ها، محمدحسین را کنار شهدای روستایمان به خاک سپردند؛ من هم آمده‌ام خانه‌ی پدری‌ام؛ امشب شب تولد محمدحسین من است؛ دلم خیلی برایش تنگ‌شده.

از اتاقم بیرون می‌آیم؛ به آسمان نگاه می‌کنم؛ حلقه‌ی ماه نقره‌ای است و ابرها پراکنده‌شده‌اند؛ مادرم با دوقلوها از خانه خواهرم برگشته، دوقلوها را بغل می‌کنم و می‌بوسم.

این روزها بدون محمدحسین زمزمه‌ام شده این متن مداحی:

منم باید برم، آره برم سرم بره

نذارم هیچ حرومی طرف حرم بره

یه روزی هم بیاد نفس آخرم بره

حسین آقام آقام... (3)

اگر شهدای مدافع حرم نبودند، اثری از حرم اهل‌بیت علیهم‌السلام نبود. (4)


پی‌نوشت:

1) رعد، آیه 28

2) شوری، آیه 43

3) نسترن غلامی

4) امام خامنه‌ای (مدظله‌العالی)

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 11 دفعه

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.