مرسلون

کتیبه دبیرستان آریامهر

این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)

fd3d47ba7b923e3654718be28c20852c_Copy کتیبه دبیرستان آریامهر

در اتاقک گوشه حیاط مدرسه که برای 3 ماه اسکان کارگران به بدترین وجه ممکن آجرهایش روی‌هم چیده شده بود؛ لباس زمخت کارگری را پوشید؛ آینه شکسته‌ی جاسازی‌شده وسط دیوار توصیه‌های عاقلانه علیرضا را در خاطرش زنده می‌کرد؛ شانه جیبی مشکی در دست چروکیده و لاغرش لق می‌زد؛ آن را در موهای حنایی‌اش که بعد از شهادت پسرش، سفیدی گذشته را بازمی‌یافت فروکرد و آن‌ها را به راست خواباند.

او که عطای متخصص عالی شدن با حقوق سه برابر را به لقایش بخشیده بود حرف شوخ طبعانه پسرش که گفته بود: «اگر ظاهر مرتب‌تری داشته باشی وقتی به بخش بازبینی حقوق کارگری مراجعه می‌کنی، بهتر به درخواستت رسیدگی میکنن» جدی‌ترین توصیه‌ای بود که در شروع هر کاری به آن توجه داشت.

جدایی این روزها از پسر بزرگش هر صبح این‌گونه تکرار و آشفته‌اش می‌کرد؛ سری تکان داد و فکرش را آزاد کرد؛ چادر زنانه گل‌دار را که حالا شده بود پرده‌در ورودی، کنار زد؛ نگاهش به ساختمان تازه ساختی که همه خدمه مشغول جمع‌وجور کردنش بودند افتاد؛ یک مهر 1357 شروع اولین روز کلاس‌های دبیرستان تازه تأسیس بود؛ صندل خاکی‌رنگش که هیچ‌وقت پاهایش در آن عرق نمی‌کرد و پیچ نمی‌خورد را به پا زد؛ برای جاسازی دو حرف آخر کتیبه، الوانی که بر سردر ساختمان ناتمام مانده بود، از نردبانی بلند از چوب گردو با اکراه بالا رفت؛ با گذاشتن پا روی هر پله پوسیده‌اش بر نردبان منت می‌نهاد و در همین حال ترس افتادن هم داشت.

مکتب خوانده و باسواد بود؛ ارزش کلاس و درس را می‌دانست؛ از بعضی تندروها که با انتخاب نام‌های پوچ و بی‌محتوایی همچون علیاحضرت و شاهنشاه قدر و منزلت مدرسه و علم را پایین می‌آوردند تنفر داشت؛ تکمیل کردن کتیبه‌ای با نقش دبیرستان دولتی آریامهر برایش آزاردهنده بود؛ مخصوصاً که حال و هوای کشور دگرگون‌شده بود و عمر این نقش و نگارها به سرانجام نمی‌رسید؛ در این چند روز کاری طوری قطعات کتیبه را به دیوار گره‌زده بود که انقلاب نشده یکی‌یکی کاشی‌هایش برگردد و با پای دار رفتن شاه نام و لقب آریایی‌اش هم زیر پا بیفتد.

با مشتی گچ پیچ آخرین کاشی را محکم بست و چکش ابری‌اش را چند مرتبه بر آن کوبید؛ مثل دیگر کارهایش ماهرانه آخرین طرح شاه‌پسندش را که هیچ‌وقت هم مزد قابلی در ازایش نگرفته بود پیاده کرد؛ چه کسی می‌توانست چنین نقش زیبایی را با این تناسب رنگ و نقش بر دل دیواری بلند طراحی کند؛ هیچ کاشی‌کاری در شهر و اطراف نبود که شاگردی‌اش را نکرده باشد؛ به معنای واقعی الگو و نماینده جامعه کارگری آن سال‌ها بود.

جوانی قدبلند و حدوداً 27 ساله گردن دوپایه نردبان را به پنجه کشیده بود و با گذاشتن پای راست‌روی اولین پله، خیال بنا را راحت کرده بود؛ در همین حال مرد 50 ساله کت‌وشلواری که چند تن نظامی او را همراهی می‌کردند وارد ساختمان شده و به سمت مدیریت می‌رفتند. چندی نگذشت که بنای مسن به مدیریت فراخوانده شد.

درب دفتر از مکعب‌های شیشه‌ای کوچک تشکیل‌شده و رو به سالن باز بود؛ صندلی‌های اداری طوری چیده شده بود که مسئولین مربوطه به ورود و خروج افراد از کلاس‌ها اشراف کامل داشته باشند؛ با ورود به سالن نگاهش به سمت مدیریت چرخید؛ نیروهای دژبانی را دید که مثل بچه‌مدرسه‌ای‌ها مؤدب و اتوکشیده بر صندلی تکیه زده‌اند؛ از مقابل نگهبان جلوی در با بی‌اعتنایی گذشت؛ پشت دستش را آرام به در کوبید و باحالت سنگین روی نزدیک‌ترین صندلی به میز ریاست نشست؛ مرد گردن‌کلفتی که با سر کچل و درشت و باقی اعضا به همین منوال، بر صندلی ریاست تکیه زده بود؛ برایش همان آشنای قدیمی بود؛ لباس گران‌قیمت مشکی به تن و کلاهی مخصوص آقازاده‌ها مقابلش روی میز؛ مرادیان مدیر تازه‌کار مدرسه مثل پیشخدمتی کم‌مقدار مشغول تملق‌گویی و ریختن چایی برای سرهنگ بود.

پیرمرد با نگاه به مدیر گفت: «آقای مرادیان کتیبه تمام شد. چک کنید اگه مشکلی نداشت دستمزد ما...»

صدای درشتی حرفش را قیچی کرد: «به‌به اوس رضا! معلومه هنوز به درخواستت رسیدگی نشده و با همون دستمزد ناچیز چند سال قبل زندگیت به‌سختی میگذره؟ تلاشت و رسیدگی به سرووضع و زلف گذاشتنت مضحک و بی‌فایده بوده؛ مگه با این کارها بنای ماهر میشه متخصص عالی؟ راه رو اشتباه رفتی؛ بازم میگم در خونه من به روت بازه»

اوس رضا با بی‌توجهی، بی‌اهمیتی حرف‌هایش را به او فهماند؛ سرهنگ پیپ چاق کرده را از دست مدیر به دهان گرفت؛ از جا بلند شد با تشر و عصبانیت ادامه داد: «ببین پیرمرد من و تو غریبه نیستیم. منم نیومدم اینجا که دعوا کنیم؛ میدونم مرگ تصادفی علیرضا رو گردن ما انداختی و تو ذهنت از ما و نظام و شاه برای خودت دشمن ساختی؛ چرا متوجه نیستی؟ ببین همه شهر مرگ پسر تو رو علم مخالفت علیاحضرت کردن؛ چرا داری نون این مردم بی‌خبر رو آجر می‌کنی؟ فکرمیکنی این تشکیلات 2500 ساله با چهارتا اعلامیه و توصیه‌ی آخوند سالخورده تغییر میکنه؟» اوس رضا پوزخندی زد.

با اشاره دست سرهنگ فقط آن دو در دفتر ماندند؛ اوس رضا خیسی چشمانش را به آستین زمخت لباسش مالید و گفت: «چرا دروغ میگید؟ اگرچه نذاشتید خودم پسرمو دفن کنم اما تو اون شب نحس وقتی‌که بدن بی جونشو کشیدم گوشه‌ای و سرشو روی زانوم گذاشتم جای گلوله‌هایی که از بدنش گذشته بودند با چشمای خودم دیدم. گلوله‌ای که فقط از تفنگ‌های مخصوص مثل شماها ممکن بود شلیک‌شده باشه»

سرهنگ: همون شب وقتی اومدم زیربغلتو گرفتم، بلندت کردم و در غم پسرت باهات همدردی کردم بهت گفتم که مرد عاقل خاک روی خون میریزه تا مانع ریختن خون‌های بیشتر بشه؛ اما تو گوش ندادی. یه جورایی از من سرهنگ بیشتر آدم کشتی؛ می خای آمار دقیق بهت بدم؟ 30 نفر با شلیک مستقیم و 8 نفر اعدام؛ بس نیست؟ تا کی می خای خون مردمو بریزی؟ اون چیزی که توی ذهن تو و اطرافیانت از انقلاب سفید ساختن مضحکه.

اوس رضا آیه «وَلَا تَقُولُوا لِمَن يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاءٌ وَلَٰكِن لَّا تَشْعُرُونَ» (1) را خواند و ادامه داد: حالا که حرف به اینجا رسید و پسرم هم برای همین کشته‌شده، بگذار این موضوع رو روشن کنم. ما در رفراندوم سال 41 به اصول اقتصادی و فرهنگی رأی دادیم که ما رو به درهم شکستن نظام ارباب‌رعیتی امیدوار کرده بود اما اونچه در عمل به دست شاه و منصور اجرا شد تسری نظام ارباب‌رعیتی به شهرها و تهران بود. منظورم طرح بزرگی از استعمار که گروه رستاخیز در قلب این انقلاب به‌ظاهر سفید اونو در جهت منافع آمریکا پیش بردند؛ خودت توکاری و اطلاعاتت کامل‌تر از منه؛ فقط به واردات اقلام کشاورزی تو چند سال گذشته یه نگاه بنداز؛ به از بین رفتن ارکان اقتصادی چند صدساله که من و اطرافیانم چرخ‌های اونو میچرخوندیم بیشتر دقت کن؛ برگردوندن مردم به چرخه اقتصاد و اثربخشی نظرات ملت در امور کشور هدف بر حقیه که خونمونو براش حلال کردیم؛ این راه هر کسیه که در مکتب امام حسین علیه‌السلام درس گرفته باشه؛ خون ما که از ارباب بی کفنمون رنگین‌تر نیست؛ توأم شیعه‌ای درک می‌کنی چی میگم فقط نمی‌خای سهمت از خزانه شاهنشاهی و البته جیب مردم‌فریب خورده قطع بشه.

سرهنگ: سه تا پسر داشتی درست میگم؟! علیرضا که با تیر مستقیم خودم کشته شد؛ حسینت هم پروندش تا پای دار پیش رفته. حال‌وروز عباست رو هم که دیدمش پای نردبون کمک کارت بود رو میتونی از پنجره ببینی.

پیرمرد بیش از همیشه وقارش را در قامتش جمع کرد و از پنجره به بیرون نگاهی انداخت؛ سربازان پسرش را وسط حیاط مدرسه زیر چکمه و باتوم گرفته بودند؛ دانش آموزان که زنگ دوم را در کلاس‌ها حاضرشده بودند از پنجره‌ها سر بیرون دوانده و هم سن و سالشان را می‌دیدند که چطور صورت و قفسه سینه‌اش برای اجرای هرچه بهتر انقلاب سفید له می‌شد؛ جواب تهدید تند جیره‌خور شاه را با خواندن آیه‌ای دیگر محکم داد و نشست: وَلَنَبْلُوَنَّكُم بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ ۗ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ. (2)

سرهنگ تمام تلاشش را کرده بود و برای گفتن حرف آخرش آماده می‌شد؛ پیپش را روی میز رها کرد؛ کلاه شاپوری‌اش را روی سرش جابجا کرد و گفت: پیرمرد اگر ورق برگرده و اونچیزی که شما دنبالشین به نفع مردم محقق بشه و از این بدبختی دربیان؛ بازم امثال تو و اطرافیانت چنان ضرری کنید که هیچ پیروزی جاشو پر نکنه.

اوس رضا هم حرف آخرش رو زد: الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ؛ (3) و سرهنگ در دفتر را محکم به هم کوبید و رفت.

دریکی از روزهای منتهی به 12 بهمن پنجاه‌وهفت، خورشید به ظهر نرسیده و چهارمین گروه اعدامی‌ها که اکثراً از جامعه کارگری و کار باخته بودند، هنوز پای دار نرفته؛ خبر آزاد شدن زندانی‌های سیاسی و پیوستن دژبانی به انقلابیون در شهر پیچید؛ هواپیمای حامل امام در فرودگاه به زمین نشست؛ اوس رضا قاب عکس علیرضا و حسینش را به گردن آویزان کرده بود؛ چشم به درب هواپیما برای دیدن محبوب؛ تا شاه رفت و فرشته درآمد روزگار چون شکر پیرمرد شروع شد.


پی‌نوشت:

1) بقره، آیه 154

2) بقره، آیه 155

3) بقره، آیه 156

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 19 دفعه

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.