مرسلون

سِرّ سَرها

این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)

02fdbabc63adaff7b522c3a25484bdb3_XL_Copy سِرّ سَرها

روضه خوان رسیده به ظهر عاشورا؛ به آنجا که خواهری بر بلندی تل ایستاده و برادری در گودی قتلگاه...والشِّمرُ جالِسٌ عَلی صَدرِه

مقتل می‌خواند؛ قطعه‌قطعه و صورت‌ها توی هیئات سرخ می‌شود به رنگ غروب عاشورا؛ خواهری میان جمعیت از هوش می‌رود؛ کودکی در آغوش مادر به خواب رفته؛ جلوی هیئات بالای کتیبه بزرگ یا ذَبیحَ العَطشَان نوری سرخ پیداست؛ مردی سیاه پوشیده بر منبر نشسته و سر را به زیر انداخته؛ مردها دور منبر ضجه می‌زنند، مثل داغ جوان دیده‌ها.

کاروان به‌سوی کوفه می‌رود؛ سرها در پیش و کودکان با دست‌های بسته و پاهای پر آبله به دنبالشان.

روضه خوان می‌خواند:

سری به نیزه بلند است در برابر زینب                 خدا کند که نباشد سر برادر زینب

یکی لیوان‌های آب را می‌چیند روی میز، بیرون هیئات؛ برای پذیرایی پایان مجلس؛ آب آزاد شده... عملیات که می‌شد، روزی چند بار در شهر تشییع داشتیم؛ آخرهای جنگ تصمیم گرفتیم، هر ماه دو بار شهدا را تشییع کنیم؛ هر پانزده روز به پانزده روز؛ عملیات بیش از 15 روزی بود شروع شده بود و ما بیش از 100 شهید داشتیم؛ خبر به همه رسیده بود؛ «محمد معماریان» هم شهید شده بود؛ این را مادر و همسرش می‌دانستند؛ اما دخترش آن‌قدر کوچک بود که معنی یتیمی را نمی‌فهمید؛ نوروز 66 داشت تمام می‌شد؛ بنا بود شهدا را تشییع کنیم؛ همه پیکرها را آورده بودند الا پیکر محمد را؛ مادر و همسرش نمی‌دانستند پیکر محمد برنگشته و منتظر بودند با بقیه شهدا تشییع شود؛ یک ماشین گرفتیم و راهی کرمانشاه شدیم؛ می‌خواستیم صبح فردا پیکر او را با بقیه شهدا تشییع کنیم؛ پرس و جو کنان در کرمانشاه رسیدیم به مکانی که شهدا را در کانکس نگه می‌داشتند؛ نیمه شب بود؛ پاسدار جوان گفت: الآن هوا تاریک است، فردا صبح بگردید بین شهدا؛ گفتیم: فردا دیر است؛ یک چراغ قوه داشتیم؛ از کانکس اول شروع کردیم؛ چراغ قوه را روی صورت تک‌تک شهدا می‌انداختیم؛ پیر و جوان و نوجوان؛ آرام‌آرام؛ در هیچ کدام از کانکس‌ها محمد را پیدا نکردیم؛ رفتیم سراغ آخری؛ در را که باز کردیم، ترسیدیم دست و پاها و تن قطعه‌قطعه شهدا بر زمین بریزد؛ بااحتیاط رفتیم بالا؛ سخت بود ماندن در بین این همه پیکر ارباً اربا شده ولی باید محمد را پیدا می‌کردیم.

نور را به سرها می‌انداختیم؛ پیدایش کردیم؛ سر محمد همان جا بود؛ سر را بلند کردیم؛ سر بود و قسمتی از شانه‌هایش؛ چفیه هنوز دور گردنش بود.

با سر «شهید محمد معماریان» برگشتیم؛ اذان صبح رسیدیم قم؛ رفتیم مسجد چهار مردان و نماز صبح را خواندیم.

مانده بودیم به خانواده‌اش چه بگوییم؟ نمی‌خواستیم اتفاق تشییع سال گذشته تکرار شود؛ سال گذشته در یکی از تشییع‌ها، خواهر شهید آمد بالای سر تابوت. دست برد زیر سر برادر. خواست تا بلندش کند و صورت برادر را برای آخرین بار ببوسد؛ سر از تن جدا شد و آمد میان دست‌های خواهر.

بعد از نماز صبح رفتیم گلزار شهدا؛ مقوا و پنبه و پارچه آوردیم و یک پیکر برای سر درست کردیم؛ خانواده‌اش در میان قبر آخرین بار چهره‌اش را دیدند بی‌آنکه بدانند از محمد فقط سری برگشته.

گفتند مدافع حرمی ایرانی در سوریه اسیر شده؛ خیلی‌ها حتی دلش را نداشتند عکس این خبر را در فضای مجازی باز کنند و پاسداری را در اسارت ببینند؛ خبر آوردند، ذبحش کردند؛ عکسی دست به دست توی دست‌ها می‌گشت؛ نگاهی جذاب و آرام؛ لب‌هایی پر از عطش؛ انگار به مهمانی بزرگی می‌رفت؛ شبیه منتظرها بود؛ آن‌ها که هر لحظه به این لحظه می‌اندیشند؛ ذی‌القعده بود که اسیر و شهید شد؛ وقتی آزاد شد و برگشت، محرم بود و بی‌سر برگشت؛ برای پیکر بی‌سر و ارباً اربابش پیکری تازه از پنبه و پارچه آماده کردند؛ کفن پوش آوردند و بر روی دست‌ها بانوای مداحان که می‌خواندند: غریب گیر آوردنت... تشییعش کردند؛ علی‌اش گلبرگ‌های تابوت بابا را پرپر می‌کرد. «محسن حججی» خودش خواسته بود ظهر عاشورا را ببیند.

قرن‌ها از محرم سال 61 هجری می‌گذرد. سَرها چه سر‌ی با عاشورا دارند؟

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: مقاله اینترنتی
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: سایت
  • سطح قالب: سطح ب
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی», مناسب جهت«پاسخ به شبهات»
  • طرح مجازی: سوگواره 97
خواندن 132 دفعه

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.