مرسلون

شتر در خواب بیند پنبه دانه

این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

screenshot_2_q90_Copy شتر در خواب بیند پنبه دانه

به‌شدت پشیمان بودم؛ بیشتر شبیه خانه ارواح بود تا فرهنگستان؛ جن هم پر نمی‌زد؛ دستگیره در را که پایین آوردم و صدای ناموزون در شنیده شد کم مانده بود قبض روح شوم؛ باور کردن وجود یک انسان آن‌هم خانم در این محل متروکه، توی قلب شهر معجزه به نظر می‌رسید؛ سلام و علیکی کردم و راهنمایی شدم به قسمت مربوطه؛ بین قفسه‌ها می‌گشتم و گاهی سرم را برمی‌گرداندم ببینم خانم مسئول هنوز شکل انسان و خانم است یا تغییر شکل داده است؛ هر آن احتمال می‌دادم عوض شود.

چند دقیقه که گذشت، کمتر پشیمان بودم؛ با همه متروکه بودنش مجهز و غنی به نظر می‌رسید؛ مثل معتادها که مواد می‌زنند همه‌چیزشان را یادشان می‌رود من هم‌جنس دیده بودم، خطر خانم مسئول را فراموش کردم؛ چند دقیقه جلو قفسه خشکم زده بود؛ نگاهی به قد و قامتش می‌کردم و تردیدم در ریسک بیشتر می‌شد؛ پیچ‌های قفسه محکم نبود و هرلحظه امکان سقوط داشت؛ گذشتن از خیرش کار ساده‌ای نبود.

بر ترسم غلبه کردم و توی تاریکی نصفه‌نیمه، از بین همه کتاب‌ها، شیرازه‌اش را دودستی چسبیدم و ضمن تلاش برای خارج کردنش از بین کتاب‌ها، دویدم کنار؛ صدای وحشتناکی شنیده شد که خانم مسئول هراسان دوید داخل مخزن کتابخانه. اگر یک ثانیه غفلت کرده بودم دونفری زیر صدها جلد کتاب دفن شده بودیم؛ شاید هم یک‌نفری. کسی چه می‌داند شاید ایشان تغییر شکل می‌داد و فرار می‌کرد.

خانم مسئول عصبانی بود و ملامتم می‌کرد: این‌همه کتاب. باید همه‌جا را به هم می‌ریختی؟ تو اگر کتاب‌خوانی و دنبال بهانه نیستی از آن قفسه کتاب بردار! توی دلم می‌گفتم که بی خود نیست فکر می‌کردم ازمابهترانی‌ها؛ باید مسئول زندان می‌شدی نه کتابخانه؛ به من چه پیچ قفسه‌ها هرز است؟ جا کم است همه را با چکش جا داده‌اید داخل یک قفسه تقصیر من است؟ تازه خودم که جمع کردم. شما باید فقط به ترتیبش کنید؛ حیف از این کتاب؛ جایش اینجاست؟ همه‌جا چنین کتابی پیدا نمی‌شود؛ این مثل شما همزاد دارد! این هابیلش پیش ماست و تعقل دکتر تیجانی، قابیلش شیرین‌کاری آقای راد مهر و رسانه وهابی؛ حیف که دوباره کتابخانه کار داشتم و ترجیح دادم حرفی نزنم.

بیشتر شبیه آدمی بودم که از قبر فرار کرده بود تا کتابخانه؛ سرتاپایم خاکی بود؛ بالاخره کتاب «آنگاه هدایت شدم» دکتر تیجانی را پیدا کردم؛ از بس تعریف و تمجیدش را شنیده بودم و به خاطرش جان شیرین را به خطر انداخته بودم، یک‌شبه کل کتاب را خواندم؛ اینکه ببینم چطور شد دکتر تیجانی شیعه شد و چرا وهابی‌ها از حرص، وجود نویسنده کتابی را که به 14 زبان زنده دنیا ترجمه‌شده، انکار کردند، انگیزه کمی نبود؛ تمام که شد از شدت هیجان، چند نفر دیگر را هم وسوسه کردم شروع کردند به خواندنش، خودشان نمک‌گیر شدند و همه‌اش را خواندند؛ چندروزه کتاب فقط در خانه ما چند بار مطالعه شده بود؛ بی خود نبود راد مهر فلک‌زده برای وهابی‌ها کتاب ممنوعه «چطور هدایت شدم» نوشت و سنی شدنشان را قصه کردند، از اثرش بر دل‌ها ترسیده‌اند؛ بیچاره‌ها نمی‌دانند این اثر حرف حق است  نه قصه، به فرض هم که اسم و روش کتاب را مثلاً زیرکانه ربودید همزاد زایی کردید و چندین بار چاپ و نشر، قصه ناحق که دلربایی ندارد؟ دارد؟ عقل سلیم و فطرت سالم و بی‌طرف که پی ناحق نمی‌رود؟ می‌رود؟ اگر این‌چنین بود  حقیقت «آنگاه هدایت شدم» هرگز نوشته نمی‌شد.

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 16 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « از عثمان الخمیس بپرس علت نقد وهابیت »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.