مرسلون

سعید گلین شریفدینی

سعید گلین شریفدینی

پنج شنبه, 21 تیر 1397 07:26

دو واژه‌ی قرآنی و فرق آن‌ها

وَ لَكِن لَّايَشْعُرُونَ؛ در ارتباط با این بخش از آیه‌ی شریفه، به دو نکته اشاره می‌شود:

 

الف) لايَشْعُرُون

واژه‌ی «شعور»، نه عقل عملی به‌حساب می‌آید و نه عقل نظری است؛ بلکه اين واژه به عقلِ اکتسابی و تحصیلی اطلاق می‌شود. مسئله‌ی نفاق به‌قدری در انسان اثر می‌گذارد که بصیرت انسان را تحت‌الشعاع قرار داده و پرده بر روی آن می‌افکند تا جایی که این پدیده‌ی نامیمون حتی توان درک آشناییِ اجمالی و ابتدایی او را از دین گرفته، فرد را نسبت به فهم احکام و معارف دین کر و کور می‌کند؛ چراکه این گروه، بصیرت خویش را مسدود کرده‌اند؛ اینان فاقد عقل بوده و تنها از یک شعور ابتدایی- که از آن به شیطنت تعبیر می‌شود- برخوردارند؛ (1) زيرا حقیقتِ عقل، آن چیزی است که در کلام معصوم علیهم‌السلام واردشده است چنان‌که در حدیثی به نقل از حضرت امام صادق علیه‌السلام این‌گونه می‌خوانیم: الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ قِيلَ: فَمَا الَّذِي كَانَ فِي مُعَاوِيَةَ قَالَ: تِلْكَ النَّكْرَاءُ، تِلْكَ الشَّيْطَنَةُ وَ هِی شَبِيهَةٌ بِالْعَقْلِ وَ لَيْسَتْ بِالْعَقْلِ. (2)

ب) لایَعْقِلُون

عقل بر دو قسم است: «عقل نظری» و «عقل عملی»؛ عقل نظری، کارش درک و شناخت واقعیت‌ها و قضاوت درباره‌ی آن‌ها است؛ (3) و عقل عملی، همان قوه‌ای است که کنش و رفتار آدمی را کنترل می‌کند؛ (4) یا این‌که کارش درک بایدها و نبایدها است؛ در حقیقت، عقلِ عملی مبنای علوم زندگی خواهد بود؛ به‌بیان‌دیگر، مورد و متعلقِ قضاوت در عقل عملی آن است که این کار را بکنم یا نه؟ (5)
سالم بودنِ «عقل نظری» يعنی برخورداری از يك معرفت صحيح و سلامتِ «عقل عملی» نيز به اجرای صحيح یافته‌های علمی است؛ درحالی‌که منافقان از هر دو محروم‌اند؛ آنان براثر تسويل و تزيين نفس، حق را از باطل و اصلاح واقعي را از اِفساد حقيقی تشخيص نمی‌دهند؛ بلكه باطل را حق و حق را باطل و صلاح را فساد و فساد را صلاح می‌پندارند؛ نظير فرعون كه خود بزرگ‌ترین عامل فساد بود، (6) ولی خود را هادی و مرشد می‌پنداشت؛ (7) جهتش اين بود كه عمل زشتِ فرعون برای او مزين شده و وی آن را زيبا می‌انگاشت؛ (8) در اینجا نيز منافقان براثر محروميت از عقلِ عملی سليم به‌جای امربه‌معروف و نهی از منكر، اهلِ امر به منكر و نهی از معروف بودند. (9)


پی‌نوشت:
1) برای اطلاعات بيشتر، ر.ك: مدرسى، سيد محمدتقی (1419 هـ ق)، جلد ‏1، صفحه 107
2) شیخ حر عاملى، محمد بن حسن‏(1414 هـ ق)، جلد 1، صفحه 4؛ نجفی، محمدجواد (1362 هـ ش) متن، صفحه 6 (پاورقی)
3) مطهری، مرتضی (1368 هـ ش)، صفحه 46
4) جوادی آملی، عبدالله (1386 هـ ش)، جلد 1، بخش اول، صفحه 153
5) مطهری، مرتضی (1368 هـ ش)، صفحه 30-31
6) فجر، آیه 12
7) غافر، آیه 29
8) غافر، آیه 37
9) جوادی آملی، عبدالله (1385 هـ ش)، جلد 2، صفحه 275

شنبه, 01 ارديبهشت 1397 20:01

مراد از وجه الله

فَأیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِیمٌ (1)

جمله‌ی «فَأیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ» یک مفهومِ عام بوده و از شمول و اطلاق برخوردار است؛ زیرا فیضِ مطلقِ حضرت سبحان در جمیع جهات و همه‌ی مکان ها جاری و هیچ جهت یا مکانی نیست که خالی از فیض حضرتش باشد؛ و درواقع رمز و راز این سخن که انسان به هر سو رو کند به وجه الله نظر افکنده، با جمله‌ی «إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِیمٌ» کامل شده است؛ چراکه احاطه‌ی علمی خداوند فراگیر بوده، هر کار و حادثه‌ای را در هر زمان و مکانی که واقع شود، زیرپوشش خود دارد.

آری، فیضِ خدای فیاض فراگیر بوده و هیچ جا از فیض او خالی نیست، چنان که در آیه‌ی 255 از سوره‌ی بقره این گونه فرمود: «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأرْض‏» و در آیه‌ی 156 از سوره‌ی اعراف نیز چنین فرمود: «وَ رَحْمَتی‏ وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‏ء»، خدائی که علیم است و می داند مخلوقاتش به کدام سمت، رو کرده اند. (2)

چنان که ازنظر ما؛ کلماتی از قبیل «صبغة الله، کلمة الله، شراب طهور، صراط الله، لقاء الله و ...» نیز همگی از مصادیق فیض مطلقِ خداوند است؛ بنابراین هر آنچه به جلال و جمال و کمالِ حضرت حق مربوط شود، همه و همه در محیط و دایره‌ی افاضات حضرتش بوده و از اطلاقاتِ رسمیِ فیضِ حق است.


پی‌نوشت:

1) بقره، آیه 115

2) ر.ک: جوادی آملی، عبدالله (1385 هـ ش)، جلد 6، صفحه 266 تا 268

 

پنج شنبه, 30 فروردين 1397 03:35

مراد از مشارق و مغارب

وَ لِلَّهِ المَشْرِقُ وَ المَغْرِبُ؛ چرا دو کلمه‌ی «مشرق» و «مغرب» به‌صورت مفرد آمده است؛ با این که در آیه‌ی 40 از سوره‌ی معارج جمله‌ی «رَبِّ المَشَارِقِ وَ المَغَارِب‏» به کار رفته است؟

در پاسخ به این پرسش به دو نکته اشاره می‌شود:

الف) طلوع و غروب خورشید فقط در محدوده‌ی خورشید و ماه نیست بلکه هر ستاره‌ای که دارای حرکت است برای خود طلوع و غروبی دارد، چنان که می‌توان گفت: آیه‌ی 40 از سوره‌ی معارج به این نکته اشاره داشته باشد؛ اما در آیه‌ی مورد بحث که به‌صورت مفرد آمده، می‌توان گفت: مقصود، جنس مغرب و مشرق است. (1)

ب) مقصود از این دو واژه‌ی «مشرق» و «مغرب»، شرق و غربِ مصطلحِ فقهی و متعارف نیست تا شامل سایر جهات نشود بلکه مراد، مشرق و مغربِ نسبی است که تقریباً شامل دو نیم دایره‌ی افق می‌شود. از این رو عدم ذکرِ شمال و جنوب برای این است که سایر جهات از این دو جهت مشخص می‌شود، یعنی وقتی مشرق و مغربِ اُفق معلوم شد و یا سایر اجرام نورانی آسمان طلوع کردند، آنگاه سایر جهات نیز معلوم می‌گردد؛ (2) به بیان دیگر مثلاً می‌گوییم: دشمنان على علیه‌السلام به خاطر عداوت و دوستانش از ترس، فضائل او را پوشاندند، اما با این حال فضائلش شرق و غرب عالم یعنی همه‌ی دنیا را گرفته است؛ بنابراین شاید بتوان گفت: تکیه بر خصوص شرق و غرب بدین جهت است که انسان، نخستین جهتی را که می‌شناسد این دو جهت است و بقیه جهات به‌وسیله‌ی مشرق و مغرب شناخته می‌شود. (3)


پی‌نوشت:
1) برای اطلاعات بیشتر، ر.ک: همان، جلد 6، صفحه ۲۶۹ و ۲۷۰.
2) برای اطلاعات بیشتر، ر.ک: طباطبایى، سید محمد حسین‏(1417 هـ ق)، جلد ‏1، صفحه 258 و ۲۵۹.
3) مکارم شیرازى، ناصر (1421 هـ ق)، جلد ‏1، صفحه 348.

 

پنج شنبه, 30 فروردين 1397 03:23

خدای متعال و جهت

در نور الثقلین (1) و سایرِ منابع تفسیری (2) و روایی (3) وارد شده است که می‌فرماید: پس از رحلت پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم یکى از علماى نصارا با جمعى وارد مدینه شده و به محضر امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمده و از مسائلى سؤال نمودند؛ از جمله پرسیدند:

- وجه الرّب به چه معنا است؟

- حضرت به آتش اشاره کرد و فرمود: أیْنَ وَجْهُ هَذِهِ النَّار؟ روی این آتش در کجاست؟

- نصرانی گفت: هِیَ وَجْهٌ مِنْ جَمِیعِ حُدُودِهَا: به هر سو نگاه کنی، وجه بوده و رو به آتش است.

- حضرت فرمود: هَذِهِ النَّارُ مُدَبَّرَةٌ مَصْنُوعَةٌ لا یُعْرَفُ وَجْهُهَا وَ خَالِقُهَا لا یُشْبِهُهَا وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ لا یَخْفَى عَلَى رَبِّنَا خَافِیَةٌ (4): این آتش باتدبیر و عمل ما درست شده و محدود است، اما با این حال وجهِ آن مشخص و در جانب معیّنى نیست، پس چگونه می‌توان براى خالق آسمان و زمین وجهی معیّن کرد.


1) ر.ک: عروسى حویزى، عبد على بن جمعه‏(1415 هـ ق)، جلد ‏1، صفحه 117.
2) ر.ک: فیض کاشانی، ملا محسن (1415 هـ ق)، جلد ‏1، صفحه 183؛ همچنین، ر.ک: گنابادى، سلطان محمد (1408 هـ ق)، جلد ‏1، صفحه 139؛ و نیز، سبزوارى نجفى، محمد بن حبیب الله (1406 هـ ق)، جلد ‏1، صفحه 133.
3) ر.ک: ابن‌بابویه، محمد بن على‏(1398 هـ ق)، صفحه 182؛ همچنین، ر.ک: ابن‌بابویه، محمد بن على‏(1362 هـ ش)، جلد ‏2، صفحه 597؛ و نیز، ر.ک: مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى‏(1403 هـ ق)، جلد 3، صفحه ۳۲۹-۳۲۸.
4) ابن‌بابویه، محمد بن على‏(1398 هـ ق)، صفحه 182؛ عروسى حویزى، عبد على بن جمعه‏ (1415 هـ ق)، جلد 1، صفحه 117؛ قمى مشهدى، محمد بن محمد رضا (1368 هـ ش)، جلد 2، صفحه 126

 

پنج شنبه, 30 فروردين 1397 03:09

جهت‌ها و خَلق

وَ لِلَّهِ المَشْرِقُ وَ المَغْرِبُ (1)؛ لام در «لِلّه»، ملکیت است؛ بر این اساس، معنای آیه چنین خواهد بود: همه جهات براى خدا و در حیطه‌ی علم و قدرت و سلطنت اوست. (2)

سؤال: جهت طلوع و غروب خورشید را مشرق و مغرب می‌نامند؛ معمول چنین است که اشیا را مخلوق خدا می‌نامند، در حالی که جهت -یعنی شرق و غرب- شیء نیست تا عنوان خلقت بر آن صادق باشد! پس بر چه اساس خداوند در اینجا خود را مالک مشرق و مغربی می‌خواند که عنوان شیئیت بر آن اطلاق نمی‌شود؟

 

پاسخ:

برای پاسخ به سؤال مذکور چندین راه حل بیان شده است که اجمالاً به آن‌ها اشاره می‌شود:

الف) منظور از مشرق و مغرب، بلاد مشرق و مغرب است؛ و سخن مزبور کنایه از آن دارد که خداوند مالک سراسر عالم است. (3)

ب) مقصود آیه این است که خداوند متولی تابش خورشید از مشرق و غروبش از مغرب است؛ (4) چنان که حضرت ابراهیم (علیه‌السلام) با این منطق بر مشرکان احتجاج نمود، می‌فرماید: فَإِنَّ اللَّهَ یَأتی‏ بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِب (5)

ج) مقصود این است که خداوند هستی دهنده و ایجاد کننده‌ی آن دواست. (6)

د) هم اختران آسمان، مخلوق او و هم حرکت آن‌ها به اختیار اوست؛ قهراً مشرق و مغرب نیز که بر این دو امر متوقف است از آنِ خدا خواهد بود. (7)


پی‌نوشت:
1) بقره، آیه 115
2) طیب، سید عبدالحسین‏(1378 هـ ش)، جلد ‏2، صفحه 160
3) زمخشری، محمود (1407 هـ ق)، جلد ‏1، صفحه 180؛ همچنین، ر.ک: اندلسى، ابوحیان محمد بن یوسف (1420 هـ ق)، جلد ‏1، صفحه 577؛ و نیز، ر.ک: قمى مشهدى، محمد بن محمد رضا (1368 هـ ش) جلد ‏2، صفحه 172
4) ر.ک: طبرسى، فضل بن حسن‏(1372 هـ ش)، جلد ‏1، صفحه 364
5) بقره، آیه 258
6) ر.ک: همان
7) جوادی آملی، عبدالله (1385 هـ ش)، جلد 6، صفحه 257

 

دوشنبه, 27 فروردين 1397 13:52

بیزاری خدا و رسول از مشرکان

أَنَّ اللَّهَ بَري‏ءٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ وَ رَسُولُهُ: به همه اعلام کنید که خداوند و فرستاده او از مشرکان بیزارند.

درباره اعراب رسوله سه قول است:

1) نصب: چون عطف بر ظاهر اسم أنّ است که الله باشد.

2) رفع: عطف بر محل اسم أنّ است.

3) جر: برای اینکه واو، واو قسم است؛ و واو عطف نیست و معنای آیه این است که سوگند به رسول خدا که خدا از مشرکان بیزار است؛ اتفاقاً خاطره‌ای نقل می‌کنند، می‌گویند شخصی کلمه رسوله را مجرور خواند، آنگاه فریاد زد همان‌طوری که خدا از رسولش بیزار است، من هم از او بیزارم؛ او را به محکمه عمر که حاکم اسلامی بود بردند، داستان را برای او حکایت کردند؛ عمر دستور به آموزش قواعد عربی را داد؛ (1) اهل سنت این خاطره را دلیل بر تاریخ تدوین قوانین عربی می‌داند؛ در حالی که در روایات معتبر آمده است که ابوالاسود دوئلی از علی علیه‌السلام یاد گرفت که کلمه بر سه قسم است؛ اسم و فعل و حرف. (2)


پی‌نوشت:
1) کشاف، صفحه 245
2) تفسیر الصراط المستقیم، جلد 1، صفحه 181

 

دوشنبه, 27 فروردين 1397 08:41

مراد از یوم الحج الاکبر

درباره یوم الحج الاکبر دو بحث است:

1) چرا حج اکبر می‌گویند؟ به دو جهت:

اول: حضور مسلمانان و مشرکان در آن سال بسیار بوده است؛ و بعد از اعلام برائت از مشرکین، سال‌های بعدی مشرکان حق آمدن حج را نداشتند، ولو به بهانه اجرای حج ابراهیمی. از این جهت آن سال را حج اکبر گفته‌اند.

دوم: حج اصغر؛ که عمره است و حج اکبر؛ که قِران و اِفراد و تَمَتُّع است؛ چون دارای عرفه، مشعر و رمی جمرات است، (1) چنانچه در روایات ما آمده است.

2) حج اکبر چه روزی است؟

جواب: سه دسته روایات آمده است: بعضی روایات روز عید قربان را می‌دانند و بعضی از روایات روز عرفه را می‌دانند و پاره‌ای از روایات همه روزهای حج را می‌دانند؛ ولی روایاتی که از نظر سند و دلالت اعتبار خاصی دارد بیشتر با قول اول است؛ و فکر می‌کنم اگر روایاتی روز عرفه را گفته‌اند، به خاطر این است که در همین روایات مسئله وجه تسمیه حج به اکبر ذکر شد. از آن جهت که وقوف عرفه در این حج است و عمره دارای وقوف عرفه نیست، آن را حج اکبر گفته‌اند.

با توجه به این محتوا سازی دانسته می‌شود که هدف این روایات تعیین روز عرفه نبود، بلکه تعیین اکبر بودن روز حج بود؛ و چنانچه دسته سوم که همه روزهای حج را روز برائت از مشرکین می‌داند برای اینکه اعمال حاجیان در صورتی قبول است که ذره‌ای آمیخته با شرک نباشد؛ از همین ابتدا باید نیت خالص با اعمالی که فقط دستور خدا، رسول خدا و اهل بیت است اجرا کنند و آلوده به خود سری‌ها و ریا کاری‌ها و بعضی از مراسم مشرکین نکنند.


پی‌نوشت:
1) تفسیر العیاشی، جلد 2، صفحه 72

 

یکشنبه, 26 فروردين 1397 15:08

تمسخر، گناه کبیره

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا يَسْخَرْ قَومٌ مِّن قَوْمٍ عَسَى أَن يَكُونُوا خَيْراً مِّنْهُمْ وَلَا نِسَاء مِّن نِّسَاء عَسَى أَن يَكُنَّ خَيْراً مِّنْهُنَّ وَلَا تَلْمِزُوا أَنفُسَكُمْ وَلَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمَانِ وَمَن لَّمْ يَتُبْ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (1): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، نباید گروهی از مردان شما، گروه دیگر را مسخره کنند، شاید آن‌ها از این‌ها بهتر باشند و نه زنانی، زنان دیگر را، شاید آنان بهتر از اینان باشند و یکدیگر را مورد طعن و عیب جویی قرار ندهید و با القاب زشت و ناپسند یکدیگر را یاد نکنید؛ و آن‌ها که توبه نکنند، ظالم و ستمگرند.

نکات تفسیری:

استهزا و مسخره کردن از گناهان کبیره است؛ که در ظاهر یک گناه ولی در باطن چند گناه است، در مسخره کردن، گناهان تحقیر، خوار کردن، کشف عیوب، اختلاف افکنی، غیبت، کینه، فتنه، تحریک، انتقام و طعنه به دیگران نهفته است. (2)

ریشه‌های تمسخر:

1) گاهی مسخره کردن برخاسته از ثروت است که قرآن می‌فرماید: وَيْلٌ لِّكُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ، الَّذِي جَمَعَ مَالًا وَعَدَّدَه (3): وای بر کسی که بخاطر ثروتی که اندوخته است، در پیش رو یا پشت سر از دیگران عیب جویی می‌کند.

2) گاهی ریشه استهزاء، علم و مدرک تحصیلی است که قرآن درباز این گروه می‌فرماید: فَرِحُوا بِمَا عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَحَاقَ بِهِمْ مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ (4): آنان به علمی که دارند شادند و کیفر آن چه را مسخره می‌کردند، آن‌ها را فرا گرفت.

3) گاهی ریشه تمسخر، توانایی جسمی است، کفار می‌گفتند: من اشد منا قوه (5): کیست که قدرت و توانایی او از ما بیشتر باشد.

4) گاهی انگیزه مسخره کردن دیگران، عناوین و القاب دهن پرکن اجتماعی است؛ کفّار، فقرایی را که همراه انبیاء بودند تحقیر می‌کردند و می‌گفتند؛ مَا نَرَاكَ إِلا بَشَرًا مِثْلَنَا وَمَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلا الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا (6): ما پیروان تو را جز افراد اراذل نمی‌بینیم.

5) گاهی به بهانه تفریح و سرگرمی، دیگران به تمسخر گرفته می‌شوند.

6) گاهی طمع به مال و مقام، سبب انتقاد همراه با تمسخر از دیگران می‌شود.

7) گاهی ریشه مسخره، جهل نادانی است. هنگامی که حضرت موسی (علیه‌السلام) دستور کشتن گاو را داد، بنی اسرائیل گفتند: آیا ما را مسخره می‌کنی؟ موسی گفت: اعوذبالله ان اکون من الجاهلین (7): به خدا پناه می‌برم که از جاهلان باشم، یعنی مسخره برخاسته از جهل است و من جاهل نیستم.

پيام:

عیب جویی از مردم، در حقیقت عیب جویی از خود اوست.

نقل عیب دیگران، عامل کشف عیوب خود است.

مسخره کردن و بد نام کردن، گناه است و توبه لازم است.


پینوشت:

1) سوره حجرات، آیه 11

2) آیه‌های ماندگار، جلد 2، الله‌یاری، صفحه 199

3) سوره همزه، آیه 1-2

4) سوره غافر، آیه 83

5) فصلت، آیه 15

6) سوره هود، آیه 27

7) سوره بقره، آیه 67

جمعه, 17 فروردين 1397 07:49

ریشه‌ی استهزا

قال الله تعالی: أتَتَّخِذُنَا هُزُواً

سؤال: سرچشمه‌ی «استهزاء» چیست؟

جواب: سرچشمه‌ی لفظ مزبور، عداوت، تکبّر و تحقیر مردم است؛ و این، يك صفتِ درونی است كه از نگاه قرآن، مطرود و مذموم است؛ آری، اين كلمه، روح لجاجت، خصومت و تمرّد بني اسرائيل را می‌رساند که به پیامبر خويش نسبت استهزا می‌دهد!

لازم به ذکر است که دين مقدس اسلام، ‌استهزا را حتی اگر عنوان اذیتی هم نداشته باشد، حرام می‌داند. همچنین کلمه‌ی «هُزُواً» همچون واژه‌ی «کُفُواً» دارای سه قرائت است؛ (1) کلمه‌ی مزبور به معنای «شوخی مخفیانه» بوده و اگر به باء متعدی شود مانند «هَزِئْتُ بِه»، به معنای «استهزاء» است؛ (2) ولی در همه‌ی مواردی که لفظ فوق به‌صورت مصدر بوده و پس از فعلِ اتخاذ آمده باشد- همانند آیه‌ی مورد بحث- به معنای شوخی است. (3)


پی‌نوشت:
1) ابوالفتوح رازى، حسين بن على‏(1408 هـ ق)، جلد ‏2، صفحه 4.
2) راغب اصفهانی، حسین بن محمد (1412 هـ ق)، صفحه 841.
3) جوادی آملی، عبدالله (1385 هـ ش)، جلد 5، صفحه 178.

یکشنبه, 12 فروردين 1397 18:03

اهل کتاب و القای شبهه

انگیزه‌ی اهل کتاب از «القای شبهه» در آیه‌ی 42 سوره‌ی بقره چیست؟

وَ لاتَلْبِسُواْ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ... وَ أنتُمْ تَعْلَمُونَ؛ قرآن کریم انگیزه‌ی اهل کتاب را در رابطه با مسئله‌ی القای شبهه، کور جلوه دادنِ حق و آغشته کردن آن به امور باطل، به دو عامل باز می‌گرداند:

عامل اول: «تعصب»؛ جاهلیت کهن و تعصب کینه‌ی این گروه است، زیرا علم به حقانیت یک مکتب در قلب هر انسانِ آزاده‌ای اثر مثبت گذاشته او را به پذیرش حق رهنمون خواهد ساخت، اما اگر این حقیقتِ مشهود در قلبِ فرد، اثر منفی از خود بر جای گذاشت معلوم می‌شود که داعیه‌ی او برای ستیز با حق زیاد است؛ و این خصوصیت انسان‌های عنود، لجوج و متعصب است. (1)

عامل دوم: «ترس»؛ ترس از مواجه با مردم و مشخص شدن چهره‌ی درونی‌شان، این عده را بر ارتکاب چنین اموری جری ساخته بود. (2)


پی‌نوشت:
1) ر.ک: همان، ص 93.
2) چنان که آیات 71 تا 75 سوره‌ی آل عمران بر این مطلب اشاره دارد.

 

 

صفحه1 از3
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.