مرسلون

علی بهاری

علی بهاری

LG_9dd6606ddd01492db229a33c8712c3c0_Copy علی بهاری

سلام پدر! دوری از تو دلم را برایت تنگ گرده است؛ خیلی هوایت را و هوای خاطرات مشترکمان را کرده‌ام و می‌خواهم کمی از آن خاطرات بگویم. 

پدر مجاهدم! یادت می‌آید روزی به خواهر کوچکم، حسّونة گفته بودی اگر یک‌بار دیگر، بدون اجازه تو میوه بخورد صد ضربه شلاق می‌خورد؟ یادش به خیر حسّونة به حرفت گوش نکرد و شب بعدش از یخچال یک موز برداشت. می‌خواستی شلاقش بزنی اما مادر واسطه شد و گفتی فقط این دفعه را گذشت می‌کنم.

بابا! یادت می‌آید اولین روزی که به مدرسه‌رفته بودم به مدیرمان گفتی هر وقت پسرم درس نخواند به جرم بی‌اعتنایی به قوانین مدرسه، او را شلاق بزن و با توجه به کندذهنی و تنبلی‌ام، هرروز وسط حیاط، حد شرعی بر من اجرا می‌کرد؟

یادت هست آن موقع که داعش به عراق حمله کرده بود، چقدر خوشحال بودیم و می‌خواستیم به میمنت و مبارکی این اتفاق ویژه، به مردم شام بدهیم؛ ولی پای من ناخواسته به سفره خورد و یکی از بشقاب‌های غذا، وارونه شد و تو انگشت‌های پایم را به خاطر بی‌حرمتی به غذای مجاهدان، با زغال منقل سوزاندی!

یادش به خیر! آن روزی که با مادر دعوایت شد و مادر تو را تهدید کرد اگر به این کارها ادامه بدهی، از تو جدا می‌شود و تو به خاطر علاقه‌ای که به مادر داشتی، پذیرفتی این کارها را ترک کنی اما یک هفته نگذشته بود که با مفتی مسجد صحبت کردی و نظرت عوض شد؛ بعدازآن خودت را به خاطر گوش کردن به حرف مادر، محکوم کردی و قسم خوردی یک هفته غذا نخوری. هرچند سوگندت، دو ساعت بیشتر دوام نیاورد!

پدر! هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم آن روزی که به خاطر پادرد مادربزرگ، توالت فرنگی خریدیم و در گوشه‌ی حمامش کار گذاشتیم؛ وقتی از میدان جنگ برگشتی و قضیه را بهت گفتیم، عصبانی شدی و کل توالت فرنگی را وسط حیاط، به آتش کشیدی و درحالی‌که آفتابه را بر سردست گرفته بودی، به لوله‌اش بوسه زدی و گفتی: آفتابه، سنت خلیفه است؛ زندگی‌ام را می‌دهم ولی به ریش خلیفه قسم نمی‌گذارم سنت حسنه آفتابه فراموش شود؛ آن روز آن‌قدر دادوبیداد کردی که مادربزرگ هم پشیمان شد و توبه کرد و برای جبران، کنیه‌اش را از ام قتالة به ام آفتابه تغییر داد!

یادم نمی‌رود آن روزی که بنا بود عملیات انتحاری را به برادر بزرگمان، ابوفلوس آموزش دهی؛ اما به خاطر اشتباه در سیم‌کشی، ابوفلوس کتلت شد و تو در جواب گریه‌های مادر، گفتی خدا مجاهدتش را قبول می‌کند و در بهشت، او را بر سر سفره‌ی معاویه می‌نشاند!

پدر عزیزم! الهی برایت منفجر شوم! الآن که این نامه را می‌نویسم دلم تنگ‌شده است؛ واقعاً پدر خوبی بودی و نصیحت‌های خوبی می‌کردی؛ هرچند آن موقع من قدرت را نمی‌دانستم و همیشه غر می‌زدم ولی الآن که در دانشگاه اسلامی مدینه درس می‌خوانم و با استادانم صحبت می‌کنم، می‌بینم کاملاً حق با تو بوده است؛ دعا کن من هم یک روز مثل تو بشوم و بتوانم بعد از جهاد علمی، به تو در جهاد نظامی ملحق شوم.

پسر انتحاری‌ات، ابو جنون

 

شنبه, 15 دی 1397 18:53

دو کله پوک

IMG20341969_Copy علی بهاری

فرمانده: خب ابو خشتک بگو ببینیم چه خبرهای جدیدی داری؟

معاون: قربان! توانستیم بحمدالله سه ایرانی نمازگزار را بازداشت کنیم.

فرمانده: ابله! نماز که اشکال ندارد!

معاون: بله قربان! ولی آن‌ها داشتند بعد از نماز می‌کردند.

فرمانده: احسنت! درود بر تو. دیگر چه کردید؟

معاون: توانستیم آن‌ها را تا یک کیلومتری اینجا بیاوریم

فرمانده: درود الظواهری بر تو باد! خب بعدش چه شد؟

معاون: هیچی قربان! تا همین نزدیکی اومدیم ولی اونها حقه زدند و ما هم خر شدیم؛ شرمنده فرار کردند؛ ما هم‌دست خالی اومدیم خدمت تون؛ ببخشید.

فرمانده: خاک‌برسرت کودنِِ کج و کُله؛ خب شتر! این‌همه خرج تون می‌کنم؛ گوشت گوسفندی تازه توی اون شکم‌های پکیده تون می‌ریزم و هر شب کنیزک و بساط؛  آخرش این‌جوری مزدم رو می‌دید؟

معاون: ببخشید قربان! ولی الآن دقیقاً دوماهه گوشت نخوردیم؛ کنیزها هم که همه شون در اختیار شما هستند.

فرمانده: با من یکی بدو نکن؛ برو تو حیاط اردوگاه؛ ضامن یک نارنجک رو بکش و بپر روش؛ اگه ازت چیزی باقی موند، دیگه مجازات نمیشی.

معاون: آخه جناب قائد...

فرمانده: حرف نزن؛ همین‌که گفتم. یکی بدو کنی می دم بچه‌ها از نزدیک با آر پیچی هفت بزننت؛ اون موقع رسماً تبخیر میشی؛ مفهومه؟

معاون: بله قربان! چشم. ( چند ثانیه بعد، صدای الله‌اکبری می‌آید و بعد هم معاون تکفیری، کتلت می‌شود)

جمعه, 14 دی 1397 20:56

تسبیح کارساز

Agate_Rosary_Copy علی بهاری

حجت‌الاسلام قرائتی روحانی شیرین‌بیان و معلم قرآن محبوب می‌گوید: روزی در مدینه و کنار قبرستان بقیع، یکی از وهابی‌های متعصب برای آن‌که اعتقاد شیعیان را سست کند تسبیحش را به زمین انداخت و فریاد زد: امام حسن علیه‌السلام! تسبیح منو بده؛ امام حسن علیه‌السلام تسبیحم رو بده؛ می‌خواست با این کار به شیعیان بفهماند توسل‌های شما بی‌تأثیر است و اهل‌بیت علیهم السلام توان انجام کاری ندارند؛ من هم بلافاصله تسبیحم را به زمین انداختم و گفتم: خدایا تسبیحم رو بده؛ خدایا تسبیح منو بده.

در حقیقت ایشان با این جواب نقضی به آن وهابی نادان فهماند اگر بنا باشد جابه‌جا نشدن تسبیح از روی زمین را دلیل بر ناتوانی اهل‌بیت علیهم السلام بگیریم، این مسئله حتماً می‌تواند قدرت خدا را هم انکار کند!

پنج شنبه, 13 دی 1397 17:34

الاغ الوهی

139507101317194418809554_Copy علی بهاری

بیشتر مردم جهان معتقدند «الاغ» حیوان نجیب و مظلومی است که فقط برای عبور و مرور استفاده می‌شود؛ یعنی استفاده می‌شده است و الا اکنون دیگر تغییر کاربردی داده است و فقط یونجه و علوفه حمل می‌کند؛ اما روی کره‌ی زمین هستند کسانی که الاغ را کماکان به‌عنوان وسیله نقلیه می‌شناسند. البته نه برای خودشان. چراکه آن‌ها معمولاً ماشین‌های آخرین سیستم آمریکایی سوار می‌شوند بلکه خدای آن‌ها «الاغ سوار» است؛ مثلاً ابن عساکر دمشقی می‌نویسد: «خدا از آسمان به زمین می‌آید و سوار یک الاغ می‌شود (1)

و یا علامه حلی در کتاب ارزشمند منهاج الکرامة می‌گوید: بعضی از آن‌ها معتقد هستند که خداوند در هر شب جمعه به‌صورت یک جوان و سوار بر الاغ بر زمین نازل می‌شود، به‌طوری‌که بعضی از این‌ها در بغداد، در شب‌های جمعه روی پشت‌بام‌های خود در ظرف‌هایی علوفه، جو و یونجه می‌ریزند تا خدایی که با الاغ از آسمان پایین می‌آید، این علوفه و یونجه را ببیند و بر بام آن شخص نازل شود و مشغول خوردن آن‌ها شود.

خداوند آخر و عاقبت ما را با این جماعت متفکر به خیر کند!


پی‌نوشت:

1) تبیین کذب المفتری، جلد 1، صفحه 311

2) منهاج الکرامة فی معرفة الإمامة، صفحه 39

پنج شنبه, 13 دی 1397 17:44

منطق کمرشکن وهابی

csalaf003_Copy علی بهاری

بچه‌ها همه منتظر استادند؛ معلم وارد کلاس می‌شود و می‌گوید بچه‌ها به نظر شما کدام‌یک وسیله‌ی بهتری برای جابجایی است: شتر، درشکه، ماشین یا هواپیما؟

یکی از بچه‌ها می‌گوید: از همه بهتر هواپیماست زیرا سریع و پیشرفته است؛ بعد از آن ماشین و درشکه و درنهایت شتر.

جوان وهابی اما نظر دیگری دارد؛ او می‌گوید: به نظر من بهترینشان شتر است و سپس درشکه و ماشین و درنهایت هواپیما.

همه مبهوت می‌شوند؛ معلم می‌پرسد دلیلت چیست؟

جوان می‌گوید: پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم فرمود: خَيْرُ الْقُرُونِ قَرْنِي ثُمَّ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ ثُمَّ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ: بهترین قرن‌ها قرن من و سپس قرن بعد از من و سپس قرن بعد از آن‌هاست؛ بنابراین هر وسیله‌ای که در دوران پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم استفاده می‌شده از همه بهتر است و هر چه جلوتر می‌آییم بدتر می‌شود؛ پس هواپیما از ماشین بدتر و ماشین از درشکه بدتر و درشکه از شتر پایین‌تر است. 

مغز معلم از این استدلال رگ به رگ می‌شود و به کما می‌رود؛ آخرین اخبار از سکته‌ی معلم حکایت دارد؛ بقیه‌ی دانش آموزان هم افسردگی گرفته و ترک تحصیل‌کرده‌اند!


پی‌نوشت:

1) صحیح بخاری، حدیث 2652

چهارشنبه, 07 شهریور 1397 18:34

رهبران عامل

e2e731b480382e4bd82b14a2daf7d62e_XL_Copy علی بهاری

در تاریخ بشر، بوده‌اند کسانی که نه‌تنها ملتشان را دعوت کرده‌اند به استفاده از کالای داخلی بلکه خود هم اولین پیشگام عمل به آن بوده‌اند. نمونه خارجی‌اش، مهاتما گاندی، رهبر هندوستان است؛ وقتی او دید پارچه‌های انگلیسی، سراسر هندوستان را در برگرفته است، تصمیم گرفت از پارچه‌های هندی حمایت کند. موجی که گاندی به راه انداخت چنان قدرتمند شد که صنایع نساجی انگلستان در هندوستان ورشکست شدند و جای خود را به نمونه هندی دادند؛ حتی در برخی مناطق هندوستان، پویش مردمی آتش زدن پارچه‌های انگلیسی به راه افتاد و طبق برخی گزارش‌ها، فقط در بمبئی و در یک روز 150 هزار طاقه پارچه را آتش زدند.

مرحوم مدرس، نمونه داخلی این رهبران عامل بود. او که همواره دغدغه قطع دست اجنبی از کشور را داشت، نسبت به استفاده از کالای داخلی حساس بود و به خاطر همین کفش، عبا، قبا و عمامه‌اش را از نوع ایرانی تهیه می‌کرد.  (1)


پی‌نوشت:

1) حوزه نت، فاش نیوز 

سه شنبه, 06 شهریور 1397 06:59

جشنواره فیلم‌های سینمایی داعش

 

 

پس‌ازآن که داعش در عراق و سوریه با ناکامی‌های پی‌درپی مواجه شد، برخی مفتی‌های وهابی پیشنهاد دادند این گروه تروریستی باید از ابزارهای فرهنگی مانند سینما، فیلم، تئاتر، موسیقی برای جذب نیرو استفاده کند؛ ما در این نوشتار، گزارشی اجمالی خواهیم داشت از جشنواره فیلم‌های سینمایی داعش که به‌تازگی در پردیس سینمایی سِرت در لیبی برگزارشده است.

مجری برنامه پشت تریبون قرار می‌گیرد؛ صدایی صاف می‌کند و می‌گوید:

و اما اسامی برگزیدگان:

 

1) علمی – تخیلی

در بخش فیلم‌های علمی و تخیلی ضمن تشکر از فیلم‌های (داعشی روشنفکر)، (زنده‌باد مخالف من) و (ما همه انتقادپذیریم)؛ و نیز اعطای لوح سپاس و قدردانی هیئت مُفتیان به فیلم (عقلانیت) نارنجک بلورین جشنواره اهداء می‌شود به فیلم سینمایی (من نمی‌خواهم خود را منفجر کنم) به کارگردانی ابو عدنان القحطانی.

 

2) در بخش فیلم‌های سیاسی ضمن تشکر از فیلم‌های (انگشتر خلیفه)، (یک، دو، عشق؛ جاده دمشق) و نیز اعطای دیپلم انتحار به جناب یاسر قاصر الفاسق به خاطر بازی در فیلم سینمایی (حمله به مسجد موصل)، نارنجک بلورین، اهداء می‌شود به فیلم سینمایی (دیپلماسی خونین) به کارگردانی ابو محمد الجولانی.

 

3) در بخش درام اجتماعی ضمن تشکر از دو فیلم (کودکان نبرد) و (اینجا همیشه بوی دود می‌آید) نارنجک بلورین اهداء می‌شود به فیلم سینمایی (من عبدالرزاق 37 سال دارم) به کارگردانی عالم قاسم جاسم سالم.

 

4) ژانر وحشت

در بخش فیلم‌های ترسناک، ضمن تشکر از فیلم‌های (دختر بدون پوشیه)، (امنیت پایدار)، (آرایش غلیظ) و نیز فیلم سینمایی (آن مرد فکر می‌کند) نارنجک بلورین اهداء می‌شود به فیلم سینمایی (تنها با نامحرم در یک اتاق) به کارگردانی ابو واهب الصنعانی.

 

5) در بخش مستند جشنواره، ضمن تشکر از مستندهای (شب تاریک ادلب)، (اینجا همه نماز جماعت می‌خوانند) و نیز مستند (وقتی همه گاویم) نارنجک بلورین، اهداء می‌شود به مستند (از کریستانا تا امّ فَطّوم؛ بررسی تحول یک دختر داعشی)

 به کارگردانی ابو مایکل البریطانیایی.

 

6) در بخش فیلم‌های عاشقانه، ضمن تشکر از دو فیلم (جانماز دونفره) و (ماتیک خونین)، نارنجک بلورین اهداء می‌شود به فیلم سینمایی (به عشق امّ سکینه سر می برم) به کارگردانی ابومنتصر المستهجن.

 

7) در بخش ویژه و پایانی جشنواره یعنی فیلم‌های کودک و نوجوان، ضمن تشکر از آثار (برای پسرکم ابو حمّال)، (دختر من هفت سالشه ولی سر 17 نفر رو بریده) و نیز اعطای لوح سپاس و قدردانی هیئت مفتیان به فیلم سینمایی (آلیس در سرزمین روافض) خمپاره زرین، جایزه ویژه جشنواره، اهداء می‌شود به فیلم سینمایی (خاله حمیده و بزبز انتحاری) به کارگردانی امّ ایمن دمشقی.

تا جشنواره‌ای دیگر همه شمارا به خدای خشمگین انتقام گیرنده می‌سپارم.

دوشنبه, 05 شهریور 1397 11:07

یک روز معمولی در اردوگاه داعش

bed16ceab631edf04de8580429589126_XL_Copy علی بهاری

صبح به‌محض اینکه از خواب بیدار شدم، غسل کردم؛ واجب بود.

سریع رختخواب را جمع و جلوی آینه کمی ریشم را مرتب کردم؛ پایین چانه‌ام را در آینه دیدم و داغم تازه شد؛ در ماجرای عقب‌نشینی از حلب، القیطانی بدجور از ریشه ریشم را کَند و ایمانم را ناقص کرد؛ غصه ریش ازدست‌رفته را می‌خوردم اما گرسنگی و ترس از تمام شدن غذا، باعث شد به‌سرعت به‌سوی سالن غذاخوری بروم.

سر میز، القیطانی خامه‌ام را برداشت و در لیوان چایش خالی کرد و سر کشید! بقیه‌اش را هم یک‌لقمه چپ کرد؛ عادت داشت به سهم دیگران، دستبرد بزند؛ وقتی اعتراض می‌کردیم، می‌گفت: من فقط سهمم را از سفره خلافت برمی‌دارم؛ اما این بار واقعاً اعصابم خرد شد؛ می‌دانستم برادران، دل‌خوشی از او ندارند و همین جسارتم را بیشتر کرد؛ با عصبانیت گفتم: شیخ! فکر نکن چون مُفتی هستی، هر غلطی دلت بخواهد می‌توانی انجام دهی! عصبانی شد؛ با مشت زیر چانه‌ام کوبید و پخش زمین شدم؛ گیج و منگ بودم ولی فریادهایش را می‌شنیدم: منافق نانجیب! پررویی می‌کنی؟ فکر کردی نمی‌دانیم سه سال است ظاهراً فقط یک همسر داری اما هر بار خلیفه کنیزی می‌فرستد، مصادره‌اش می‌کنی و بعداً به‌دروغ می‌گویی کنیز را نگاه نکرده، پس فرستادم! به‌زحمت از زمین برخاستم.

گفتم: به خدای بنی‌امیه قسم، اگر یک‌بار دیگر دست روی من بلند کنی، ریشت را به آتش کشیده، پشت به قبله ذبحت می‌کنم! چند نفر از مجاهدان که شاهد صحنه بودند، تکبیر گفتند؛ معلوم بود مرا زبان خود دیده و خوشحال بودند؛ القیطانی، قاتى کرد؛ به‌سرعت به سمتم حمله‌ور شد و گلاویز شدیم؛ روی‌هم غلت می‌خوردیم و صورت هم را مشت باران می‌کردیم؛ با تمام توان، گوشه سمت راست ریشش را کشیدم؛ دستم پر از شپش شد! شپش‌هایی بزرگ و ورزیده که معلوم بود چند ماهی است میان محاسن شیخ اقامت دارند! شنیده بودم نظافت را حرام می‌داند و فقط چند ماه یک‌بار آن‌هم برای حفظ جان، گندزدایی می‌کند!

اما الآن شخصاً، لمس می‌کردم؛ شپش‌ها را با دست، بالا گرفتم و مجاهدان دیدند؛ دوباره عده‌ای تکبیر گفتند؛ القیطانی که از خشم داشت منفجر می‌شد، تیغ رافضی کُشَش را درآورد؛ می‌خواست کارم را تمام کند؛ ناگهان ابو رابرت الامریکی، از مجاهدان غربی دولت خلافت، دشنه‌ای درآورد و دست القیطانی را در چشم به هم زدنی از مچ قطع کرد.

فریاد تکبیر به آسمان برخاست؛ عده‌ای از شوق فوران خون قیطانی، اشک می‌ریختند؛ ناصر القفاری اما ضجه می‌زد و می‌گفت: به خدا این صحنه را در خواب‌دیده‌ام؛ این نشانه حقانیت خلافت خلیفه است؛ این را گفت و نارنجکش را درآورد؛ وقتی احساساتی می‌شد، وسایل انفجاری را از او دور می‌کردیم اما این بار دیر شده بود؛ دعای خلیفه پشتمان بود که اشتباه کرد! به‌جای آنکه ضامن را بکشد و نارنجک را پرتاب کند، نارنجک را کشید و ضامن را پرتاب کرد! القفاری، کتلت شد؛ همه مات و مبهوت حماقت قفاری و جراحت قیطانی بودیم که ناگهان ابو حارث - جوان شجاع و طراح انتحاری‌های اردوگاه - فریاد زد: به خلیفه بگویید تا آخرین لحظه مطیعش بودم.

بند کمربند را کشید و منفجر نشد! چاشنی را فراموش کرده بود؛ دیگرکسی به القیطانی و بقایای القفاری نگاه نمی‌کرد خود او هم به دستش نگاه نمی‌کرد و همه خیره به ابو حارث بودیم؛ یک‌دفعه بن عبیدالله صغیر از گوشه سالن غذاخوری نعره زد: عیبی ندارد ابو حارث! کمربند من که هست؛ با سرعت به‌سوی ابو حارث دوید و خود را در آغوشش انداخت.

چون گوساله‌ای که گاوش را می‌جوید؛ جلیقه منفجر شد؛ همه‌چیز جلوی چشمانم سیاه شد و چند متری به عقب پرتاب شدم؛ همین‌طور که روی زمین افتاده بودم، شیء خیس و نرمی روی دست راستم احساس کردم؛ با دقت نگاهش کردم؛ نصف کلیه‌ی ابو حارث بود؛ کلیه‌ی شیخ مرحوم، سنگ‌ساز بود و در دستم سنگینی می‌کرد؛ به هر زحمتی بود، از روی زمین برخاستم؛ نگاهی به بچه‌ها انداختم که دیگر نبودند؛ چون کلاغ، آرام و بی‌صدا آرمیده بودند؛ در میان اعضای بدن رفیقان راه می‌رفتم و حسرت می‌خوردم؛ معده‌ی مالک الخُنشوری سویی افتاده بود و ریه‌ی رائد الفَضلانی سوی دیگر. زندگی دیگر برایم معنی نداشت؛ ناخواسته زیر لب این شعر را زمزمه می‌کردم:

اُنظُر اِلی هذِه الصُوَر بِدِقَّةٍ (به این عکس‌ها خیره شو خیره شو)

الی تِلک الایام المُشبِعةِ مِن ذاکِرَةٍ (به اون روزهای پر از خاطره)

وقت انفجار من رسیده و بلکه عقب‌افتاده بود! به‌سختی کشان‌کشان به‌سوی انبار مهمات رفتم و سه جلیقه انتحاری را روی‌هم پوشیدم؛ بندش را کشیدم؛ اینجا در جهنم با القیطانی هم بندیم و باهم شکنجه می‌شویم؛ آتشِ سوزان از یکسو و شپش‌های آتشین ریشش از سوی دیگر، امانم را بریده است؛ هر دو روز یک‌بار باید نیم ساعت سر در محاسنش فروکنم و نفس عمیق بکشم! گفته‌اند اگر این عذاب را تحمل‌کنم و حرفی نزنم، ممکن است چند صدسال دیگر عفو شوم؛ ولی تا آن موقع دستگاه تنفسی من، متلاشی و شپشی شده است! هیچ‌وقت داعشی نشوید.

 

دوشنبه, 05 شهریور 1397 11:09

ناسیونالیسم

اولین بار بود که به تبلیغ می‌رفتم؛ منطقه‌ای سخت و پرحاشیه را انتخاب کرده بودیم: کردستان!

شنیده بودم در برخی مناطقِ آنجا، گرایش‌های قومیتی و ناسیونالیستی پررنگ است و هرگونه حرف و نظر و عقیده و اظهاری خلاف این جریان متداول، ممکن است نتیجه‌ای عکس داشته باشد؛ اطلاعی از اینکه آیا این روستای شهرستان قروه هم ازجمله همان مناطق است یا خیر، نداشتیم؛ به‌هرتقدیر، در مسجد روستا که تقریباً در مرکزش قرار داشت، مستقر شدیم؛ چنددقیقه‌ای از استقرارمان نگذشته بود که نوجوانی به مسجد آمد؛ قد و قامتی معمولی داشت و به چهره‌اش می‌خورد بهره هوشی بالایی داشته باشد؛ (چند دقیقه از گفتگویمان که گذشت، درستی حدسم را دریافتم) سلام و علیکی کردیم و کنار ما نشست؛ کمی از تحصیل و مدرسه و آینده‌ای که برای خودش متصور بود، صحبت کردیم؛ می‌گفت به تهران مهاجرت کرده‌ایم و هرچند وقت یک‌بار به روستای اجدادی‌مان می‌آییم برای دیدن اقوام و دوستان؛ از بچه‌های روستا گلایه داشت که دیگر او را کُرد اصیل نمی‌دانند و او را بچه قرتی، سوسول تهرانی خطاب می‌کنند؛ از خوبی‌های زندگی در تهران گفت و ادامه داد: وقتی کسی بپرسد اهل کجایی؟ می‌گویم قروه کردستان؛ اسم روستایمان را نمی‌گویم چون ممکن است مسخره‌ام کنند؛ به او گفتم: این چه حرفی است؟ هرکسی باید به شهر و روستای خودش افتخار کند؛ مگر کسانی که در شهر به دنیا می‌آیند، خون رنگین‌تری نسبت به روستایی‌ها دارند که از گفتن اصالت روستایی خودت خجالت می‌کشی؟

سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت؛ دیدم تنور داغ شده، نان دوم را چسباندم! پرسیدم: بین اقوام ترک و لر و عرب و کُرد و بلوچ و فارس، کدام‌یک از بقیه بهترند؟

به اقتضای اصالتش پاسخ داد: خب معلوم است: کرد!

گفتم: چرا کردها بهترند؟

کمی سکوت کرد؛ می‌کوشید دلیلی دست‌وپا کند؛ عاقبت این‌چنین استدلال کرد: چون یادگیری زبان کردی، از بقیه سخت‌تر است و هرکسی نمی‌تواند به این زبان صحبت کند.

جواب دادم: پس با این حساب، مردم چین، بهترین مردم جهان‌اند؛ چون سخت‌ترین زبان دنیا را دارند!

به فکر فرورفت و چندثانیه‌ای سکوت کرد و ادامه داد: خوب کُردها بهترند دیگر.

پرسیدم چرا؟

دلیلی نداشت و با خنده پاسخ داد: چون بهترند!

گفتم: بگذار یک مثال بزنم؛ فرض کن دو رفیق داری؛ یکی‌شان کُرد است و دیگری تُرک؛ چند وقتی از دوستی‌تان می‌گذرد که ناگهان طی ماجرایی، رفیق کُردت به تو خیانت می‌کند و در آن شرایط سخت، تنها کسی که حاضر می‌شود به تو کمک کند، آن رفیق ترک است؛ در چنین حالتی به نظرت کدام‌یک از آن‌ها بهترند؟

گفت: خوب معلوم است؛ رفیق ترک.

گفتم: آفرین! پس خودت قبول کردی که خوبی و بدی ربطی به قومیت و نژاد ندارد و فقط دین و اخلاق و انسانیت است که باعث می‌شود انسان‌ها از یکدیگر برتر و والاتر و یا خدایی ناکرده پست‌تر و خبیث‌تر شوند؛ قرآن می‌فرماید: ان اکرمکم عندالله اتقاکم (1): همانا برترین شما، پارساترینتان است.

لبخند رضایتی زد و خداحافظی کرد و رفت؛ فکر کنم تا آن موقع هرگز در هیچ بحثی، این‌چنین قانع نشده بود!


پی‌نوشت:
1) حجرات، آیه 13

دوشنبه, 11 تیر 1397 16:33

ارزش اراده

c87fb7bbfceafbb34c32e047e87d29fa_XL علی بهاری

یکی از مهم‌ترین نیروهای نفسانی ما انسان‌ها که بی‌شک از ارزشمندترین هدیه‌های الهی است، نیروی اراده است؛ یعنی همان توان خواستن. ما می‌خواهیم و برخی کارها را انجام می‌دهیم و نمی‌خواهیم و بعضی کارها را ترک می‌کنیم؛ تقریباًهمه‌ی امور روزمره‌ی ما به قوت و ضعف این نیروی خدادادی وابسته است؛ بنابراین اهمیت فراوانی دارد و سزاوار است برای تقویت آن بکوشیم؛ اما اراده هم پدیده ایست که نه یک‌شبه تقویت می‌شود و نه یک‌روزه تضعیف؛ مدتی طول می‌کشد تا داروی تقویت و سم تضعیف بر نیروی «اراده» تأثیر کند.

از همین رو بهتر است با رعایت اصلِ «تدریج» بکوشیم اولاً این نیروی الهی را تقویت کنیم و ثانیاً از قدرتش برای اطاعت از فرمان‌های خداوند و سرپیچی از دعوات شیاطین بهره بگیریم. هم چنان‌که امام صادق - درود خدا بر او باد - در سخنی گهربار می‌فرماید: ما ضَعُفَ بَدَنٌ عَمّا قَوِیَت عَلَیهِ الِّنّیَّهُ (1): هیچ بدنی ضعیف نیست برای انجام آنچه اراده‌ی قوی بر آن وجود دارد؛ اما یکی از بهترین راه‌ها برای تقویت اراده، محروم کردن «نَفس» از کارهایی است که شدیداً به آن تمایل دارد؛ مثلاً بر سر سفره‌ای خوش‌رنگ نشسته‌ایم و انواع نوشیدنی‌های متداول - شامل دوغ و دلستر و نوشابه - در آن وجود دارد؛ «نَفس» لذت طلب، یخ و گاز و بوی نوشابه را که می‌بیند و استشمام می‌کند، فریاد می‌زند که هوس نوشابه کرده‌ام؛ امّا شخص برای مبارزه با نفس و تقویت اراده‌ی الهی، لیوان دوغ را برمی‌گزیند؛ باور کنید همین فن ساده در طولانی‌مدت آن‌چنان اراده‌ی شخص را پولادین می‌کند که از پس شکستن صخره‌های تنومند «هَوَس» برمی‌آید؛ پولادین باشیم!


پی‌نوشت:
1) من لایحضره الفقیه، جلد 4، صفحه 400

صفحه1 از3
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.