مرسلون

زهره جمالي زواره

زهره جمالي زواره

یکشنبه, 23 دی 1397 13:26

شتر در خواب بیند پنبه دانه

screenshot_2_q90_Copy زهره جمالي زواره

به‌شدت پشیمان بودم؛ بیشتر شبیه خانه ارواح بود تا فرهنگستان؛ جن هم پر نمی‌زد؛ دستگیره در را که پایین آوردم و صدای ناموزون در شنیده شد کم مانده بود قبض روح شوم؛ باور کردن وجود یک انسان آن‌هم خانم در این محل متروکه، توی قلب شهر معجزه به نظر می‌رسید؛ سلام و علیکی کردم و راهنمایی شدم به قسمت مربوطه؛ بین قفسه‌ها می‌گشتم و گاهی سرم را برمی‌گرداندم ببینم خانم مسئول هنوز شکل انسان و خانم است یا تغییر شکل داده است؛ هر آن احتمال می‌دادم عوض شود.

چند دقیقه که گذشت، کمتر پشیمان بودم؛ با همه متروکه بودنش مجهز و غنی به نظر می‌رسید؛ مثل معتادها که مواد می‌زنند همه‌چیزشان را یادشان می‌رود من هم‌جنس دیده بودم، خطر خانم مسئول را فراموش کردم؛ چند دقیقه جلو قفسه خشکم زده بود؛ نگاهی به قد و قامتش می‌کردم و تردیدم در ریسک بیشتر می‌شد؛ پیچ‌های قفسه محکم نبود و هرلحظه امکان سقوط داشت؛ گذشتن از خیرش کار ساده‌ای نبود.

بر ترسم غلبه کردم و توی تاریکی نصفه‌نیمه، از بین همه کتاب‌ها، شیرازه‌اش را دودستی چسبیدم و ضمن تلاش برای خارج کردنش از بین کتاب‌ها، دویدم کنار؛ صدای وحشتناکی شنیده شد که خانم مسئول هراسان دوید داخل مخزن کتابخانه. اگر یک ثانیه غفلت کرده بودم دونفری زیر صدها جلد کتاب دفن شده بودیم؛ شاید هم یک‌نفری. کسی چه می‌داند شاید ایشان تغییر شکل می‌داد و فرار می‌کرد.

خانم مسئول عصبانی بود و ملامتم می‌کرد: این‌همه کتاب. باید همه‌جا را به هم می‌ریختی؟ تو اگر کتاب‌خوانی و دنبال بهانه نیستی از آن قفسه کتاب بردار! توی دلم می‌گفتم که بی خود نیست فکر می‌کردم ازمابهترانی‌ها؛ باید مسئول زندان می‌شدی نه کتابخانه؛ به من چه پیچ قفسه‌ها هرز است؟ جا کم است همه را با چکش جا داده‌اید داخل یک قفسه تقصیر من است؟ تازه خودم که جمع کردم. شما باید فقط به ترتیبش کنید؛ حیف از این کتاب؛ جایش اینجاست؟ همه‌جا چنین کتابی پیدا نمی‌شود؛ این مثل شما همزاد دارد! این هابیلش پیش ماست و تعقل دکتر تیجانی، قابیلش شیرین‌کاری آقای راد مهر و رسانه وهابی؛ حیف که دوباره کتابخانه کار داشتم و ترجیح دادم حرفی نزنم.

بیشتر شبیه آدمی بودم که از قبر فرار کرده بود تا کتابخانه؛ سرتاپایم خاکی بود؛ بالاخره کتاب «آنگاه هدایت شدم» دکتر تیجانی را پیدا کردم؛ از بس تعریف و تمجیدش را شنیده بودم و به خاطرش جان شیرین را به خطر انداخته بودم، یک‌شبه کل کتاب را خواندم؛ اینکه ببینم چطور شد دکتر تیجانی شیعه شد و چرا وهابی‌ها از حرص، وجود نویسنده کتابی را که به 14 زبان زنده دنیا ترجمه‌شده، انکار کردند، انگیزه کمی نبود؛ تمام که شد از شدت هیجان، چند نفر دیگر را هم وسوسه کردم شروع کردند به خواندنش، خودشان نمک‌گیر شدند و همه‌اش را خواندند؛ چندروزه کتاب فقط در خانه ما چند بار مطالعه شده بود؛ بی خود نبود راد مهر فلک‌زده برای وهابی‌ها کتاب ممنوعه «چطور هدایت شدم» نوشت و سنی شدنشان را قصه کردند، از اثرش بر دل‌ها ترسیده‌اند؛ بیچاره‌ها نمی‌دانند این اثر حرف حق است  نه قصه، به فرض هم که اسم و روش کتاب را مثلاً زیرکانه ربودید همزاد زایی کردید و چندین بار چاپ و نشر، قصه ناحق که دلربایی ندارد؟ دارد؟ عقل سلیم و فطرت سالم و بی‌طرف که پی ناحق نمی‌رود؟ می‌رود؟ اگر این‌چنین بود  حقیقت «آنگاه هدایت شدم» هرگز نوشته نمی‌شد.

دوشنبه, 17 دی 1397 18:17

از عثمان الخمیس بپرس

Capture_Copy زهره جمالي زواره

صبح که از خانه بیرون می‌آمدم، برخلاف همیشه بابا خواب بود؛ بی خداحافظی زدم بیرون؛ دیرتر از همیشه برگشتم منزل؛ توی راهرو بودم که صدای بابا شنیده می‌شد: ارغوان کجاست؟ پیدایش نیست؟

رفتم وسایلم را سر جایش بگذارم و بروم بابا را ببینم؛ وروجک پیش‌دستی کرد؛ دوید داخل اتاق: بابا جون بلندگوی مسجد جامع داشت یک‌چیزی می‌گفت؛ بگویم ناراحت نشوی ها؟ بابا نوه دردانه‌اش را کلی تحویل گرفت و گفت: چی می‌گفت بابا جون؟ با زبان شیرین بچگانه‌اش خیلی غیرمنتظره، چند تا کلمه عربی از خودش ساخت و گفت: عمه مرده است؛ بابا گفت: عمه! عمه کیه؟

بچه چهارساله اسم و فامیل من را دنبال هم می‌کرد و می‌گفت: همین عمه؛ همان عمه که صبح رفته نیامده هنوز؛ و بعد دوید داخل اتاقم و وقتی مرا دید، زد زیر خنده و انگشتش را گذاشت روی صورتش و خواست ساکت باشم و یواشکی از ته دل خندیدیم؛ بابا جدی گرفته بود؛ به‌شدت ناراحت و با صدای بلند فاطمه را نصیحت می‌کرد «عمه ارغوان که این‌قدر تو را دوست دارد...».

رفتم داخل اتاق؛ سلام کردم؛ بابا که مرا دید صورتش مثل گل باز شد، بابا آرام باشید؛ من صحیح و سالم اینجا ایستاده‌ام؛ بچه مفهوم مرگ و مردن نمی‌داند؛ شنیده از بلندگوی مسجد، مردن افراد را اعلان می‌کند یک‌چیزی می‌گوید؛ می‌خواهد بدویم دنبالش و کسب توجه کند؛ ناراحتی ندارد؛ دور از جان برادرزاده عزیزم، دروغ وهابی می‌گوید؛ دروغ وهابی؟ دروغ شاخ‌دار؛ دروغی که قرآن را کتاب و راهنمای خود معرفی می‌کند و نمی‌فهمد امام یعنی چه! کتاب می‌نویسد در رد وجود امام و مهدویت ما را «عجیب‌ترین دروغ تاریخ» می‌نویسد.

این ملت یا نمی‌دانند دروغ چیست؛ یا قرآن خواندنشان یس خواندن است به گوش چهارپا و الا کیست که قرآن بخواند و نفهمد امام در قرآن فقط حاکم جامعه نیست؛ کاروان‌سالار هستی است که ظاهر و باطن عالم را به‌سوی خدا حرکت می‌دهد؛ چطور به دنیا

نیامده‌اند را باید از عثمان خمیس پرسید؛ شما هم خیلی ناراحت نشوید؛ بچه‌ای ندانسته مرگ چیست و گفته عمه مرده؛ باید بگردیم دنبال معنای مردن یا دارویی برای شفا پیدا کنیم؛ عمه که اینجا نشسته! به همه عالم بنویسند عمه مرد، اثری دارد؟

766488e3658e0daaabe6f7e42c884255_XL_Copy زهره جمالي زواره

آن روز هم از همان روزهای دل‌تنگی بود؛ کلاً هر چه بیشتر با زمین و زمان و انسان‌ها ارتباط بگیری غلبه این حس موقت ممکن‌تر می‌شود؛ چند تا عکس جنایت داعش و کلیپ سربریدن جوان و کشت و کشتار زن و بچه‌های یمنی با نیت قربه الی الله هم دیده باشی، چرخه کامل می‌شود و دلت می‌شود غمکده.

هر کاری می‌کردم آرام نمی‌شدم؛ انگیزه انجام هیچ کاری نداشتم؛ خیلی چیزها را می‌دانستم و استدلال‌های منطقی برایش داشتم ولی مگر عقل بادل غمگین همراهی می‌کرد؟  با خودم کلنجار رفتم و دست به دامن درد دل با مادر شدم، دو ساعت برایش آسمان ریسمان‌بافتم. همه را گوش داد و گفت: ناشکری نکن بچه؛ خدایی هست و قیامتی؛ خلاصه درد دل و نوشتن و منطق و احساس از جنس گریه کردن و استراحت و شب را به صبح رساندن هم لطفی نداشت؛ گاهی هم به خودم می‌گفتم: ظرفیت نداری نبین! صبح زود  مادر خواست برویم بیرون قدم بزنیم؛ از آنجایی‌که غالباً قدرت «نه گفتن» به مادر ندارم، بی‌چون‌وچرا قبول کردم؛ اعتراف می‌کنم خیلی هم مخلص نبودم گفتم می‌رویم قدمی می‌زنیم شاید دلمان هم باز شد.

از خانه که آمدیم بیرون کسب آدرس کردم از مادر که کجا برویم، گفت: قبرستان؛ نگاهی کردم و گفتم: مامان! فحش می دین؟ یا راستی راستی سر صبحی توی این اوضاع بریم قبرستان؟  ول کن مامان جا قحطیه! فقط نگاهم کرد و راه را کج کرد به سمت قبرستان؛ نیم ساعتی بین قبرها دوری زدیم؛ صله‌رحمی کردیم و با عبور از گلزار شهدا  احساس شرمندگی کردیم؛ سر مزار بزرگ‌ترهای خانواده فرود آمدیم؛ مادر زیر لب با پدر و مادرش حرف می‌زد و من تماشایش می‌کردم؛ کمی که دقت کردم، حال دلم خیلی خوب شده بود؛ یعنی دلم برای مرده‌ها تنگ‌شده بود؟ عجب مرده‌پرستی بودم و نمی‌دانستم.

بیشتر که دقت کردم، مادر را در تشخیص درد و انتخاب درمانگاهش تا می‌شد در ذهنم تحسین کردم؛ البته که حرف زدن اثری نداشت؛ درمان  برخی دل‌تنگی‌ها دیدن حقایق است نه گفتنش؛ گورستان اسمش سرد و بی‌روح است، محیطش کافی‌شاپی بود برای خودش؛ آنجا دیدم آن‌هایی که برای بیماری‌شان غصه خوردم، چه راحت رفتنشان را فراموش کردم؛ از قدرت زخم‌زبان‌ها و بی‌تقوایی کلام برخی هاشان مشتی خاک باقیمانده بود؛ ظالم‌ترین‌ها از مردن امانی نداشتند و خوب‌ها برای همیشه کنارمان نمانده بودند؛ عزرائیل برای آمدنش از کسی جز خدا اجازه نگرفته و این قافله کوچک و بزرگ و سن و سال و سمت و جنسیت نشناخته بود.

بچه یتیمی را دیدم  از درد دل با پدر و مادرش، برای یک ماهش سبک می‌شد؛ پدری دیدم سر قبر جوانش شکسته بود و فهمیدم کربلایی بودن چقدر سخت است؛ سکوتی دیدم که باطنش کلامی با بصیرت بود؛ نظم دیدم از جهت قبرهایش؛ دوست و دشمن شناختم از اینکه جای هر جسدی توی قبرستان مسلمانان نبود؛ از تابوت سرگردان افتاده روی زمین، یقین کردم، آخرین‌مدل لامبورگینی همین چهارتا تکه آلومینیوم یا چوب است و بس؛ از دیدن غسالخانه رنگ از رویم رفت و فهمیدم  آنچه از آن می‌ترسم، مرده نیست، مردن بی‌توشه است؛ تفاوت فقیر و غنی آنجا یک متر سنگ بود، آخرش سنگ طلاست و کمترینش یک متر موزاییک یا مشتی خاک.

از درخت‌های سر به فلک کشیده و گل‌های خوش‌رنگ فهمیدم تمام جسم سالمم قوت خاک است و خوابم؛ از احترام‌ها فهمیدم، انسان‌های بزرگ نمی‌میرند؛ آنجا فهمیدم راه‌حل غم نخوردن، ندیدن نیست، دیدن است؛ آنجا بود که فهمیدم چرا وهابی‌ها راحت داعش می‌شوند و با سربریدن می‌روند بهشت؛ ملتی که با تکیه‌بر فتوای دوتا مفتی و تفسیر به رأی چهارتا حدیث ضعیف، دانشگاهی به اسم قبرستان را صاف می‌کند و با مقبره‌سازی مبارزه می‌کند، بهتر از این نمی‌شود؛ دلی که مرگ و قیامت را فراموش کرد، چشمی برای دیدن حقایق ندارد؛ اما جان برادر! خودت را فریب نده؛ روی کره زمین هم قبر و مقبره‌ای نباشد، به‌زودی خواهی مرد و صاف می‌شوی!

جمعه, 14 دی 1397 20:58

وهابیت و نذر

161378_759_Copy زهره جمالي زواره

چند قدم مانده به درب منزل، دوان‌دوان از دور خودش را رساند و مثل ماشین پلیس جلوی راهم ترمز زد؛ نفس‌نفس‌زنان گفت، راهی کربلاست و برای خداحافظی و حلالیت گرفتن آمده است؛ از اینکه در عرض چند ماه برای بار دوم راهی کربلا بود به سعادت و توفیقش مرحبایی گفتم و برایش آرزوی خیر و سلامتی کردم؛ التماس دعا گفتم از اینکه هنوز چشمم کربلا را ندیده است؛ ناگهان اشکش جاری شد؛ خیلی خجالت کشیدم طاهره خانم هم سن و سال مادرم است؛ عذرخواهی کردم.

گفت: نه دخترم؛ عذرخواهی چرا! حتماً چیزی نذر آقا ابوالفضل العباس علیه‌السلام کن، قسم می‌خورم زودتر ازآنچه فکرش را کنی، کربلایی می‌شوی؛ این را گفت و با نگاهی به تردید چشمانم، ناخواسته سفره دلش را برای اطمینانم باز کرد و گفت: جانم برایت بگوید دخترم را که می‌شناسی؛ همان‌که چند ماه قبل باهم رفته بودیم کربلا؛ هنوز سی سال ندارد؛ چند ماه بود یک بیماری نادر دستگاه گوارش گرفته بود؛ هرکجا توانستیم بردیمش؛ دوا و دکتر فایده نداشت. گفتند ارثی است و درمان ندارد؛ دختر دسته‌گلم را یکی‌دوماهه جوابش کردند؛ آن‌قدر زجر می‌کشید و درد داشت که من و پدرش به مرگش و یتیم شدن بچه دوساله‌اش راضی شدیم. 

پدرش پیشنهاد داد یک سفر ببریمش کربلا، آرزوبه‌دل از دنیا نرود؛ مردم آنجا را که دیدم ناخودآگاه نذر کردم دخترم بهتر شود می‌روم کربلا چند تا گوسفند نذر آقا ابوالفضل العباس علیه‌السلام می‌کنم و مردم آنجا را اطعام می‌دهم. ناامید بودیم و برگشتیم و نشستیم جلوی تخت و چشم دوختیم به سِرُم دخترم که کی می‌رسد زمان راحت شدنش. یک‌شب حالش منقلب شد. پزشک نبود شهر خودمان، اعزامش کردند مرکز استان؛ آنجا آزمایش‌ها را تکرار کردند گفتند اثری از بیماری نیست؛ اعزامش کردند تهران اثری نبود که نبود؛ گفتند فقط شفا و معجزه بوده است؛ پرونده‌اش هست؛ بخواهی می‌آورم ببین؛ حالا هم داریم می‌رویم نذرمان را ادا کنیم.

مات و مبهوت بدون هیچ حرفی خداحافظی کردم؛ فقط از گدای کاهل بودن خودم  مات نبودم؛ از کلاس رفتنم و عقاید وهابیت خواندنم مبهوت بودم؛ چقدر تاریخ این کرامت‌ها را ثبت کرد و به چشمان خود دیدیم و بازهم وهابیت وداعشی وهابی چند قدمی این حقیقت‌ها، نذر برای اولیا را حرام و شرک می‌داند؛ گمراه جاهل کسی است که این اثرات را منکر می‌شود یا کسی است که می‌بیند و معتقد نیست؟ حالا این کرامت‌ها را باور ندارند قرآن نمی‌خوانند؟

سوره انسان و آیات 5 تا 11 را چطور انکار کنیم وقتی تفاسیر سنی هم نوشته‌اند شان نزولش پیشنهاد رسول خدا صلی‌الله علیه وآله وسلم در نذر کردن برای شفای حسنین علیهماالسلام و نذر و وفای عهد علی بن ابیطالب علیه‌السلام بود؛ اصلاً این را هم منکر باشند؛ با واژه «نذر» در آیه 7 همین سوره چه می‌کنند؛ ازنظر وهابی نذر چه معنایی دارد؟ آنچه انکار می‌کنند توضیحش که نذر است. در این آیه چه معنایی برایش ساخته‌اند وقتی همه روایات و منابع و این مفهوم را منکرند؟! آخر مفهوم نذر را قبول دارند یا ندارند؟ به جان خودم قسم وهابی مسلمان نیست. یکی یک‌دانه‌ای است برای خودش!

جمعه, 14 دی 1397 20:34

وهابیت و قَسم

ilijbi_Copy زهره جمالي زواره

پیامد قسم، تأکید سخن است. (1)

 کهن‌ترین قَسَم تاریخ را جناب ابلیس خوردند برای فریب دادن حضرت آدم علیه‌السلام و حوا علیها السلام؛ سندش هم معتبر و قرآنی است؛ (2) در قرآن به‌جز پیامبران (4) حتی گاهی قسم خوردن مشرکان (5)  مطرح‌شده است؛ خدا هم در قرآن علاوه بر نام و برخی صفات خود، (3) بر غیر خودش قسم یادکرده است؛ همه‌کسانی که با قرآن آشنایی دارند حداقل با قرائت سوره تین و شمس و عصر و لیل مواردی از آن را مشاهده کرده‌اند.

تمام فرقه‌های اسلامی در صحیح بودن قسم به غیر خدا توافق نظر دارند؛ اما وهابی‌ها قسم به غیر خدا را جایز ندانسته و صاحب آن را مشرک می‌دانند. (6)

به جان هر چه وهابی است قسم ما یقین داریم وهابی پیامبر نیست و ادعای خدایی ندارد؛ هرچند اینکه شما شیطان نیستید و مشرک را شک داریم. فقط جان ابن تیمیه، شما چطور مسلمان قرآن محوری هستید که معتقدید خدا کار حرام و قبیح انجام می‌دهد؟


پی‌نوشت:

1) علامه طباطبایی، تفسیر المیزان، جلد 2، صفحه 334

2) اعراف، آیه 21

3) حجر، آیه 92

4) انبیاء، آیه 57

5) انعام، آیه 22 و 23

6) http://sangvare.maalem.ir/%d9%85%d8%aa%d9%86-%d8%a7%d8%b5%d9%84%db%8c-%d...

جمعه, 23 آذر 1397 18:20

یکی یکدونه وهابی (2)

120dffd222cfc10917d12761474f22ed_S_Copy زهره جمالي زواره

تا به حال از نزدیک یک وهابی دیده اید؟ من که توفیق نداشته ام. اگر روزی وهابی می دیدم حتما از  او سوال می کردم:

چرا سالانه دو میلیون جلد قرآن چاپ و توزیع می کنید؟ به دلیل رسیدن قرآن به افراد بیشتراست؟ برای وجود قرآن در اماکن بیشتر؟ برای دسترسی ساده تر با وجود تعداد بیشتر؟ برای امکان هدیه دادن بیشتر قرآن به دیگران؟ برای بالا بردن میزان قرائت قرآن؟ برای درآمد زایی بیشتر؟ اصلا چرا تعداد قرآن ها را زیاد می کنید؟ اصلا چرا قرآن چاپ می کنید؟ با این کار موضع پیرو قرآن تقویت نمی شود؟ نوعی ثبات و فزونی و رشد نیست؟ شما معتقدین تبرک را مشرک می دانید و از قرآن تبرک می جویید؟ شما مشرکید یا تبرک شرک نیست؟ یا نمی دانید تبرک یعنی چه؟ یا قرآن متبرک نیست؟

شما که «برگزیدگان مسلمین روی کره زمین» هستید و شرک و ندانستن شما ممکن نیست؛ قرآن هم که بلا تشبیه کمتر از  پیراهن یوسف نیست؛ پس حداقل تبرک قرآن از نظر شما شرک نیست و شاهدش چاپخانه هایتان. منظور از قرآن آیاتش است یا کاغذ و جوهر و جلدش؟ در آیات قرآن تبرک اشخاص را داریم، (1) تبرک مکان و زمان داریم، (2) تبرک پدیده های طبیعت را هم داریم، (3) بالاخره شما قرآن را قبول دارید یا نه؟

ما مسلمانان که همه با تکیه بر این آیات و روایات در حد تواتر  تبرک به آثار انبیا و اولیای الهی به ویژه رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم را امری بدیهی می دانیم و نشد منکر شویم؛ خوش به حال شما که یکی یکدانه این تناقضید؛ چه کسی جز یک وهابی می تواند این همه سند و منطق و شاهد را منکر شود و حرف حق به گوشش نرود؟ ما هم به پاس این توهم شماتکرار می کنیم :یکی یکدونه وهابی!


پی‌نوشت:
1) هود، آیه 48؛ مریم، آیه 31؛ نمل، آیه 8؛ انفال، آیه 23؛ آل عمران، آیه 74
2) اسراء، قصص، آیه 30، بقره، آیه 125
3) یوسف، آیه 93، بقره، آیه 248

جمعه, 23 آذر 1397 18:18

یکی یکدونه وهابی (1)

50_952_Copy زهره جمالي زواره

این روزها یکی یکدانه بودن و تک بودن مُد است. مدی که خیلی ها برای رسیدن به آن گاهی به خودشان هم دروغ می گویند؛ گاهی این قدر تک بودن ارزش است که جان عزیزمان را به خاطرش عذاب می دهیم؛ خلاصه اینکه خیلی ها دوست دارند خاص باشند و همه عمرشان صرف این می شود که به همه ثابت کنند متفاوت بودند حتی اگر همه اش توهم باشد و این قسمتش  همان مد امروز است و الا مولای ما هم بی سرو صدا یکی یکدانه بودند و هستند و خواهند بود؛ البته در فضائل و حقیقت ها؛ تاریخ به چشم خود کسی مثل مولای ما امیر المومنین علی بن ابیطالب علیه السلام حیدر کرار ندیده و نخواهد دید که کمترینش، پیامبرمان –ما و شما-  صلی الله علیه وآله وسلم درباره ایشان فرموده باشد، ما نور واحدیم در دو بدن، علی نویسنده جواز بهشت است و اگر همه درختان قلم و دریاها مرکب و همه جنیان شمارشگر و همه انسانها نگارشگر باشند قادر به شمارش فضائل او نیستند.

از جمله کسانی که این روزها تبعیت از مد یکی یکدانه بودن توهمی دست و پایشان را بسته است وهابی های بیچاره اند؛ فکر آبرویت نیستی؛ چرا اعصاب و روان خودت را به هم می ریزی؛ شدنی نیست عزیز جان؛ این چه اصراری است که بگویی برزخ نیست؟ آدرس می دهم از کتابمان قرآن، سری بزن بی نصیب نمانی؛ سوره مومنون – همان که مولای ما موقع تولد ایات ابتداییش را قرائت کرد- «و من ورائهم برزخ الى یوم یبعثون»؛ (1) دلیل از این روشن تر؟ گوینده از این معتبرتر؟ اما رفتی به این آدرس غمزده شدی، نیست ما عادت نداریم دل کسی را غمگین کنیم و گره گشاییم، بشارت می دهم که در این مورد  شما یکی یکدانه ای؛ همه فرق مسلمین با منطق و استدلال می گویند برزخ هست، شما می گویی نیست؛ اعتقاد به چیز ناممکن و بدون تایید عقل و منطق حرف کمی است یکی یکدانه جان؟


پی‌نوشت:
1) مومنون، آیه 100

استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.