مرسلون

دنیا اسکندر زاده (کاربر مهمان)

دنیا اسکندر زاده (کاربر مهمان)

یکشنبه, 21 بهمن 1397 12:17

وارث چادر زهرا (س)

10531497971708886328_Copy دنیا اسکندر زاده (کاربر مهمان)

زهرا با صدایی زیبا، چند آیه از قرآن را تلاوت کرد؛ همه محو تلاوت آسمانیش شده بودند؛ خانم معلم با تحسین نگاهش کرد؛ مطمئن بود امسال او جزو رتبه‌های برتر مسابقات قرآنی خواهد بود؛ زهرا اجازه خواست تا بنشیند؛ خانم معلم، این بار با حسرت نگاهش کرد؛ به مانتوی فرمی که نامحسوس از کمر تنگ‌شده بود؛ به آستین‌های تاشده تا آرنجش و به موهای خوش‌رنگی که به زیبایی روی پیشانی‌اش ریخته بودند؛ از جا برخاست؛ ماژیک را به طرفش گرفت و گفت: میشه روی تخته برای ما تصویری از یک ملکه بکشی؟

زهرا با تعجب نگاهی به دوستانش کرد و ماژیک را گرفت و گفت: آخه من نقاشیم زیاد خوب نیست؛ خانم معلم گفت: خیلی مهم نیست؛ می خوام ببینم چه تصوری از یک ملکه داری؛ زهرا شانه‌ای بالا انداخت و شروع به کشیدن کرد؛ دختری زیبا کشید با موهایی افشان و تاجی بر سر و لباسی که نه یقه داشت و نه آستین و دنباله دامن بلند و چین‌دار لباسش تا زمین می‌رسید؛ کارش که تمام شد، کنار ایستاد تا بقیه هم نقاشیش را ببینند.

خانم معلم ماژیک را گرفت و گفت: آفرین دخترم؛ ملکه زیبایی کشیدی؛ حالا من هم می خوام یک ملکه براتون بکشم؛ البته یک ملکه‌ایرانی! و بعد دورتادور ملکه زهرا را خطی منحنی کشید و شروع به رنگ کردن کرد؛ چند ثانیه بعد، اثری از موهای افشان و سینه و بازوهای برهنه و لباس بلند ملکه نمانده بود و همه زیبایی‌های ملکه، در زیر چادری سیاه، پنهان‌شده بودند؛ خانم معلم، نگاهی به زهرا و به بچه‌ها کرد؛ همه محو تصویر دختری پوشیده در چادر بودند که به‌جای ملکه نیمه برهنه زهرا روی تخته نقش بسته بود؛ خانم معلم گفت: این، تصویری از یک ملکه‌ایرانی است؛ یک ملکه مسلمان ایرانی! ملکه‌ای که وقتی در کوچه‌ها قدم می گذاره، فرشته‌ها بال هاشون رو فرش قدم‌هاش می‌کنند؛ ملکه‌ای که وارث چادر زهرا سلام‌الله علیها است.

روز بعد وقتی خانم معلم وارد کلاس شد، سی‌ودو ملکه زیبا دید که روی نیمکت‌ها نشسته بودند و قرآن می‌خواندند؛ سی‌ودو ملکه‌ایرانی!

یکشنبه, 21 بهمن 1397 21:14

همسایه

125467Copy دنیا اسکندر زاده (کاربر مهمان)

 چادر سفید گل گلیش را روی سرش  مرتب کرد و عروسک زیبایش را که بابا از بازارهای شلوغ و پیچ‌درپیچ مشهد برایش خریده بود، همان‌طور که از خاله یاد گرفته بود، در آغوش گرفت؛ خاله هم به‌تازگی نی‌نی کوچکی از بیمارستان خریده بود؛ اما عروسک او از نی‌نی خاله خیلی خوشگل‌تر بود؛ تازه یک‌دم گریه هم نمی‌کرد و توی شلوارش هم کار بد نمی‌کرد! دمپایی‌های صورتیش را پوشید و به کوچه رفت؛ ریحان و سیما با علیرضا و سعید وسطی بازی می‌کردند؛ صدای قیژ باز شدن در همسایه که رنگ کرمش زیر آگهی‌های رنگ‌ووارنگ تخلیه چاه گم‌شده بود، حواسش را پرت کرد و باز مثل همه‌روزه‌ای این هفته، دختری سرش را از لای در بیرون آورد و دزدانه به او نگاه کرد.

ریحان نگاه چپی به دختر انداخت؛ هر دودستش را دور دهانش گذاشت و دم گوشش پچ‌پچ کرد: نگاش نکن مرضی...نگاش نکن! سعید می گه اینا خارجین! امانگاه کنجکاو مرضیه گوشش بدهکار هشدارهای ریحان نبود و همچنان دخترک غریب همسایه و به قول ریحان خارجی را می‌پایید و نفهمید که توپ پلاستیکی دولایه سعید، سر دخترک را نشانه گرفته است؛ سعید با شیطنت توپ را شوت کرد و توپ با ضرب به‌صورت دخترک خورد؛ دخترک در را رها کرد و ناله‌کنان صورتش را میان دست‌هایش گرفت و همان‌جا میان چهارچوب در نیمه‌باز نشست؛ اشک به چشم‌های دختر نشست؛ مرضیه دستپاچه شد؛ گریه‌اش گرفت؛ چادرش را روی خودش و دخترک کشید و هر دو با صدای بلند گریه کردند؛ بچه‌ها با دیدن گریه آن‌ها، در چشم بر هم زدنی ناپدید شدند؛ اشک‌های مرضیه زودتر از دخترک بند آمد.

خب او که دردش نیامده بود! فقط کمی دلش سوخته بود؛ با گوشه چادرش صورت خیس دخترک را پاک کرد؛ گونه‌اش را که هنوز هم در اثر ضربه توپ قرمز بود؛ بوسید و سعی کرد مثل مامان  او را دلداری بدهد؛ گفت: عیبی نداره...بزرگ می شی یادت میره...دیگه گریه نکن...آفرین دختر خوشگلم! دخترک، با نگاهی گیج‌وگنگ او را نگاه کرد؛ بی‌آنکه کلمه‌ای از حرف‌های مرضیه را فهمیده باشد، حالش بهتر شده بود؛ کم‌کم گریه را کنار گذاشت و لبخندی روی لب‌هایش شکفت؛ دقایقی بعد، هر دوروی پله سیمانی نشسته بودند و به‌نوبت برای عروسک مرضیه مادری می‌کردند؛ عروسک مرضیه در دست‌های مادر جدیدی که نامش را هم نمی‌دانست، به خواب‌رفته بود؛ آن‌قدر آرام که مرضیه دلش نیامد بیدارش کند و او را به مادر جدیدش سپرد تا با خود به خانه‌اش ببرد؛ شب که بابا مثل همیشه با یک آب‌نبات‌چوبی پرتقالی از سرکار برگشت، مرضیه درحالی‌که آب‌نبات را یک‌ور لپش گذاشته بود و بند پوتین‌های بابا را باز می‌کرد؛ تند و تند ماجرای دوست تازه‌اش را برای بابا تعریف کرد؛ بابا چفیه را از دور گردنش برداشت و نگاهی پر سؤال به مامان انداخت؛ مامان سینی چای را جلوی بابا گذاشت و گفت: مستأجر جدید اشرف خانمو می گه؛ مثل‌اینکه از پناهنده‌های سوریه هستند.

مامان دهانش را نزدیک گوش بابا برد و برای اینکه مرضیه نشنود؛ آهسته‌تر ادامه داد: اشرف خانم می‌گفت داعشی ها تمام خانواده شون رو کشتند؛ فقط مادره مونده و یه دختر کوچیک که دربه‌در غربت شدند؛ بابا سری با تأسف تکان داد و به‌طرف مرضیه که آستین لباسش را می‌کشید، برگشت؛ مرضیه گفت: بابا...دوستم باهام حرف نمی زنه؛ حتی اسمشو هم به هم نمی گه؛ بابا، دختر شیرین‌زبانش را روی زانویش نشاند و گفت: اون نمی تونه باهات حرف بزنه! مرضیه فوراً گفت: نه بابا! لال نیست؛ خودم دیدم داشت برای عروسکم لالایی می خوند.

بابا خندید و گفت: من که نگفتم خدای‌نکرده لاله...منظورم این بود که چون اهل اینجا نیست، احتمالاً زبون ما رو هم بلد نیست؛ برای همین نمی تونه باهات حرف بزنه؛ مرضیه گفت: ریحان می گه اینا خطرناکن...میگه نباید باهاشون بازی کنم؛ بابا اخم‌هایش را در هم کشید و گفت: ریحان خیلی غلط...! چشم‌های گرد مرضیه و لبی که به دندان گرفته بود، او را از ادامه صحبت بازداشت؛ دستی به محاسنش کشید و گفت: ریحان خانم اشتباه می کنه؛ الآن تو کشور اون ها جنگه...دشمن خیلی از اعضای خانواده و دوستان و آشنایانشون رو کشته...اون ها الآن خیلی غصه دارن...نبینم باهاشون بدرفتاری کنیا...سعی کن باهاشون مهربون باشی...باشه دخترم؟ فکر مرضیه بلافاصله به‌سوی  ضربه توپی که به لطف شیرین‌کاری سعید به‌صورت دوستش خورده بود، پرواز کرد؛ شانه‌ای بالا انداخت و گفت: چشم بابایی...اما...آخه...من چطوری باهاش حرف بزنم؟ چطوری بهش بگم غصه نخوره؟ بابا بوسه‌ای گرم روی پیشانی دخترش نشاند؛ فکری کرد و گفت: هر وقت دیدی خیلی ناراحته، بهش بگو الله‌اکبر؛ مرضیه پرسید: اون وقت دوستم دیگه غصه نمی خوره؟ بابا گفت: وقتی یاد بزرگی خدا بیفته...نه...دیگه غصه نمی خوره! مرضیه گردنش را کج کرد و چشم شیرینی گفت که گره اخم‌های بابا را از هم باز کرد؛ از آن روز به بعد وقتی دخترک همسایه دلش برای وطنش تنگ می‌شد، مرضیه او را در آغوش می‌گرفت و کنار گوشش نجوا می‌کرد: الله‌اکبر! هر وقت بچه‌ها بازیش نمی‌دادند، کنارش می‌نشست و با یک «الله‌اکبر» دلداریش می‌داد؛ حتی وقتی علیرضا روسری‌اش را همان‌که خیلی قشنگ و یک‌جور عجیب دور گردنش گره می‌زد، از سرش کشید و فرار کرد؛ زیاد غصه نخورد چون مرضیه به او می‌گفت: الله‌اکبر! هر دو با این جمله انس گرفته بودند.

با همین یک جمله کلی با هم حرف می‌زدند تا وقتی‌که پدر مرضیه با ساک کوچکی رفت تا وقتی‌که ساکش برگشت و خودش نه تا وقتی‌که عکسش را با آن روبان سیاه، بر سر در کوچه‌ها زدند، ازآن‌پس دیگر حتی از آن کلمه جادویی هم کاری برای دل پر غصه مرضیه برنمی‌آمد؛ دخترک همسایه مدام تکرار می‌کرد: الله‌اکبر! اما مرضیه باز هرروز غروب، دلش هوای بابا را می‌کرد؛ حتی  هوای خش‌خش بدصدای بی‌سیمش را! آن‌وقت چادر سفید گل گلیش را بر سر می‌کرد.

گوشه آن را به دندان می‌گرفت؛ کنار دخترک همسایه روی پله سیمانی می‌نشست و با چشم‌های اشکی به‌عکس بزرگ بابا روی دیوار خیره می‌شد و برای چندمین بار از دخترک همسایه می‌پرسید: تو می دونی شهید مدافع حرم یعنی چی؟ و صدایی موذی در ذهنش داد می‌زد: یعنی بابا دیگه بر نمی گرده! و باز دخترک همسایه، اشک‌هایش را دانه‌دانه با نوک انگشت می‌گرفت و با لهجه عربی غلیظش می‌گفت: الله‌اکبر!

 

6541297854Copy دنیا اسکندر زاده (کاربر مهمان)

عروسک ها:قطره آب شماره یک،قطره آب شماره دو، قطره آب شماره سه، گل سرخ

بازیگران: در نقش پروانه و سنگ

تم پشت صحنه: دیواری با منظره دشت برای پشت صحنه (درست پشت میز نمایش) آماده می شود.

طراحی صحنه: قطره ها پشت میزی به طول دو تا سه متر (در سمت راست میز) توسط عروسک گردان ها جایگذاری می شوند و گل سرخ (در سمت چپ) قرار می گیرد.

پیشنهاد: از آنجاییکه فکر و ایده این نمایشنامه کودکانه و در واقع دانش آموزی است و نمایش هایی از این دست معمولاً با کمبود بودجه مدارس مواجهند، پیشنهاد می کنم برای ساخت عروسک ها،از بادکنک استفاده شود؛ بادکنک های اشکی شکل کاملاً شکل قطره های آب عروسکی مد نظرمان را دارند و کافی است از چند چشم متحرک عروسک و بینی قرمز بزرگ برای ترکیب صورتشان استفاده شود؛ برای ساختن گل سرخ هم،می توان باز هم از بادکنک های لوله ای استفاده کرد و با پیچاندن،آن ها را به شگل گل درآورد.

شروع نمایش: قطره ها زیر میز هستند و تنها گل سرخ روی صحنه است.

گل سرخ با ناراحتی: خدایا! چقدر تشنمه! پس پرا بارون نمیاد! وای خدا جون! دارم از تشنگی هلاک می شم!

صدای رعد و برق و باران از پشت صحنه پخش می شود؛ قطره ها یکی یکی بالا می آیند و بالا و پایین می پرند.

قطره یک: بچه ها!نمی دونید چقدر دلم برای گل سرخ تنگ شده.

قطره دو: منم همین طور!حتماً تا حالا خیلی تشنه اش شده.

قطره سه:آره!پس باید عجله کنیم و زودتر خودمون رو بهش برسونیم.

قطره ها با سر و صدا بالا و پایین می پرند و کمی به طرف گل سرخ می روند.

گل سرخ سر و صدای قطره ها را می شنود: این صدا!این صدا صدای آبه!دارم صدای پای قطره ها رو میشنوم.

با خوشحالی فریاد می زند:آهای قطره های کوچولو! آهای قطره های مهربون!من اینجام!بیاین اینجا!بیاین پیش من!

قطره ها با جنب و جوش بالا و پایین می پرند.

قطره یک: اون گل سرخه! اون گل سرخه!من دارم می بینمش!

قطره دو! کو؟ کجاست؟ آهان! دیدمش! آره! آره! دیدمش!

قطره سه: سلام گل سرخ! ما اومدیم! ما اومدیم.

قطره ها و گل سرخ می خندند.

بازیگر سنگ، از کنار صحنه وارد می شود و در حالیکه با خنده های ضمخت  دور خودش می چرخد، پشت میز و بین قطره ها و گل سرخ قرار می گیرد؛ قطره ها، قطار مانند به سنگ می خورند و متوقف می شوند.

قطره یک: آخ! آخ سرم! این دیگه از کجا پیداش شد؟

قطره دو: اِ چرا وایسادی؟ سرم درد گرفت.

قطره سه: وای! وای سرم!

قطره یک: آقای سنگ!شما سر راه ما قرار گرفتی!

قطره دو:بله! شما راه ما رو بستی.

قطره سه:لطفاً برو کنار!

گل سرخ:خواهش می کنم زودتر برو کنار!آخه من دیگه طاقت ندارم!خیلی تشنمه!

سنگ می خندد:شما قطره های فسقلی چی می گید؟کجا برم؟من تازه اومدم.(باز می خندد)

قطره یک:انگار بوی درسر میاد.

قطره دو:آقای سنگ!الان وقت خوبی برای شوخی نیست.گل سرخ تشنه است.

قطره سه:راست میگه!جون گل سرخ در خطره!راه رو برای ما باز کن!ما باید بریم پیش گل سرخ!

گل سرخ مدام ناله می کند و از تشنگی شکایت می کند.سنگ عصبانی می شود و می گوید: گل سرخ بی گل سرخ!من اجازه نمی دم حتی یک قطره آب به گل سرخ برسه.این گل سرخ باید بمیره!

گل سرخ ناله می کند و قطره ها با سر و صدا اعتراض می کنند.قطره یک خودش را محکم به سنگ می کوبد:برو کنار سنگ بدجنس!(چند بار این کار را تکرار می کند و سنگ جا به جا نمی شود.) با خودش غر می زند:چقدر سنگینه!من زورم بهش نمیرسه.

قطره دو:حالا باید چی کار کنیم؟

گل سرخ:قطره های کوچولو!خودتون رو به خاطر من ناراحت نکنید.

قطره ها گریه را سر می دهند و آه و ناله می کنند و سنگ هم با صدای بلند می خندد.

پروانه پرواز کنان وارد صحنه می شود.به گل سرخ نزدیک می شود و با خود می گوید:خدای من!چه گل زیبایی!چه عطر خوبی داره!اما!اما چرا اینقدر پژمرده است؟این قطره ها چشونه؟چرا اینقدر گریه و زاری می کنند؟

رو به قطره ها می پرسد:آهای!سلام قطره های کوچولو؟چی شده؟شما چرا اینقدر پریشونید؟

قطره یک با گریه:سلام پروانۀ زیبا!ما برای گل سرخ ناراحتیم.

قطره دو:گل سرخ بیچاره خیلی تشنه است.

قطره سه با ناله:اون داره می میره!

صدای گریۀ قطره ها و نالۀ گل سرخ و خندۀ سنگ در هم می آمیزد.

پروانه:وای سرم رفت!به جای گریه و زاری به من بگید قصه چیه؟

قطره یک:ما داشتیم می رفتیم پیش گل سرخ!

قطره دو:بعدش یهو...یهو...

قطره سه:این سنگ بدجنس پیداش شد و راه ما رو بست.

پروانه با لبخند:خوب اینکه مشکلی نیست؛ کافیه از جناب سنگ خواهش کنید تا راه شما رو باز کنه؛ اصلاً بذارید خودم بهش بگم: جناب سنگ! میشه یه کم قل بخوری و بری اون طرف تر تا این قطره ها برن پیش گل سرخ؟

سنگ می خندد: چی کار کنم؟ برم کنار؟ این امکان نداره! من برای نابودی گل سرخ کلی نقشه کشیدم.

پروانه با ناراحتی: آخه مگه این گل سرخ چه آزاری به تو رسونده که باهاش دشمنی؟تو چطور دلت میاد گل سرخ به این زیبایی رو از بین ببری؟

گل سرخ ناله می کند.قطره ها گریه می کنند.

سنگ: مشکل من با گل سرخ،سر محبوبیتشه! اون زیباست! خوشبوست! مهربونه! خوشرنگه! همه دوستش دارند؛ تا وقتی اون هست هیچ کس منو نمی بینه؛ هیچ کس منو دوست نداره؛ اما اگه اون بمیره،همه مجبور میشن منو دوست داشته باشند.

پروانه:تو اشتباه می کنی؛ اگه تو باعث مرگ گل سرخ بشی، همه برای همیشه از تو متنفر میشن.

قطره یک: جناب سنگ! من التماست می کنم اجازه بده یکی از ما بره پیش گل سرخ؛ فقط یه قطره! خواهش می کنم.

گل سرخ: به خاطر من به این سنگ ظالم التماس نکنید؛ شما نباید خودتون رو خوار و ذلیل کنید حتی اگه من از تشنگی بمیرم.

پروانه با عصبانیت: آقای سنگ!من بهت هشدار میدم دست از این کارهات برداری.این کارها آخر و عاقبت خوبی نداره.

سنگ:تو نگران من نباش!نگران گل سرخ عزیزت باش که داره نفسهای آخرش رو میکشه.

صدای ناله گل سرخ و گریه قطره ها بلند می شود.

پروانه با عصبانیت: گریه و زاری چارۀ کار نیست.دنبال راه حل باشید.

قطره یک: ما هیچ راهی نداریم.

قطره دو: ما زورمون به اون نمیرسه.

قطره سه: تو کمکمون کن!

پروانه فکری می کند: قبل از اینکه اینجا بیام،از کشوری به اسم ایران عبور کردم؛ کشوری با کوه های بلند و دشتهای پهناور و دریاهای پاک و آبی؛ می دونید این روزها توی ایران جشن و پایکوبیه؛ این روزها ایرانیها پیروزی انقلابشون رو جشن می گیرن.

قطره یک:خوب این چه ربطی به مشکل ما داره؟

پروانه:آخه سالها پیش اونها هم مشکلی شبیه مشکل شما داشتند؛ اونها یک شاه ظالم و ستمگر داشتند که مردم رو اذیت می کرد و به همه زور می گفت؛ اما اونها تونستند خودشون و کشورشون رو از شر اون شاه بدجنس نجات بدن.

قطره دو: چطوری؟

قطره سه؟ کاش می فهمیدیم چطور این کارو کردند.

پروانه: یادمه ایرانی ها صحبت از یک راز می کردند.یک راز بزرگ که باعث پیروزی انقلابشون شده بود.اونها می گفتند راز پیروزی انقلابشون،اتحاد بود.

پروانه نگاهی به گل سرخ پژمرده کرد: من دیگه باید برم.فکر می کنم دیگه فهمیدید که باید چی کار کنید.(پروانه از صحنه بیرون می رود.)

قطره ها به هم نگاهی می کنند.

قطره یک: منظور پروانه چی بود؟

قطره دو: یعنی ما هم مثل مردم ایران باید انقلاب کنیم؟

قطره سه: آره! راهش همینه! ما باید انقلاب کنیم.

گل سرخ بریده بریده می گوید: شما...تنهایی زورتون به سنگ نمیرسه...اما...اگه...باهم...متحد بشید...قدرتتون ...زیاد میشه.

سنگ با خنده و تمسخر: آره! آره! بیایید جلو کوچولوها!بیایید ببینم چطوری می خواهید با من بجنگید.

قطره یک: ما باید با هم ضربه بزنیم تا قدرتمون زیاد بشه.

قطره دو: با شماره سه همه با هم به سنگ ضربه می زنیم.

قطره سه: یک...دو...سه!

قطره ها با هم به سنگ ضربه می زنند.

سنگ با فریاد: آهای! چی کار می کنید؟ برید کنار! از من دور بشید؛ برید کنار، برید کنار!

سنگ کنار می رود و در حالیکه می چرخد،از صحنه بیرون می رود؛ قطره ها با شادی و سرو صدا دور گل سرخ جمع می شوند؛ گل سرخ که دیگر تشنه نیست همراه قطره ها می خندد.

پنج شنبه, 25 بهمن 1397 05:51

من و سفر

--740x405_Copy دنیا اسکندر زاده (کاربر مهمان)

ماجرا از یک سفر نوروزی یه هویی شروع شد؛ یعنی مامان و بابا شب عید  ما را به هوای رفتن به خانه عمو و دایی زود خواباندند و وقتی من بی خبر از همه جا خوابیده بودم و در رویاهایم عیدیهایم را می شمردم، آن ها طی یک تصمیم ضرب العجلی برنامه مسافرت چیده بودند؛ برنامه که چه عرض کنم! صبح که بیدار شدم، در حالیکه با چشم های پف کرده به پسته های خندان آجیل هایمان زل زده بودم، مامان، با سیخ های کباب جلویم ظاهر شد و چنان اسمم را صدا زد که خیال کردم به جرم نگاه ناپاک به آجیل ها قصد دارد با آن سیخها چشم هایم را در بیاورد اما تمام تصوراتم غلط از آب درآمد و قصد مامان درآوردن پدرم بود نه چشمهایم!

جانم برایتان بگوید که مامان جان به بهانه مسافرت تمام انباری را بار من کرد و من آنقدر در راه پله ها رفتم و آمدم و بار و بندیل سفر را بردم و آوردم که نه تنها آن چند تا شیرینی و پسته ای که شب قبل یواشکی خورده بودم، بلکه سبزی پلو ماهی شب عید هم قشنگ از دماغم...نه...یعنی بینی ام...اصلاً نه بینی نه دماغ...اصل مطلب اینکه همه اش سوخت و خاکستر شد و خاکسترش را هم باد برد! بابا هم فقط زحمت کشیده بود و کنار ماشین ایستاده بود و وسیله ها را با چنان دقتی توی صندوق عقب و باربند می چید که انگاردارد یک تن بمب هسته ای را جاساز می کند!

خلاصه با هر مشقتی که بود، بالاخره تن به این مسافرت نطلبیده دادیم و راهی شدیم و همینکه داشتیم به خاطر روان بودن ترافیک خدا را شکر می کردیم و تا پای بابا نیت کرد روی  پدال گاز بیشتر فشرده شود، انگار که سوت آغاز مسابقه رالی را زده باشند، هزاران ماشین با تپه هایی که روی باربندشان ساخته بودند، به خیابان ها سرازیر شدند و به یکباره با چنان ترافیکی مواجه شدیم که اگر راه برگشت داشتیم، از همانجا برمی گشتیم اما واقعیت این بود که هیچ کس نه راه پس داشت و نه راه پیش و تنها چاره کار صبر کردن بود؛ به ساعات ظهر نزدیک شده بودیم و روده کوچک و بزرگم آنقدر سر و صدا کرده بودند که آبرو برایم باقی نمانده بود؛ بابا هم لطف کرده بود و سبد خوراکی ها را هم با وسایل باربند بسته بود.

در همین حالی که با گرسنگی دست و پنجه نرم می کردم و با حسرت به سرنشینان  ماشین های کناریمان که در حال خوردن تنقلات عید بودند نگاه می کردم، کسی به شیشه کوبید؛ از جا پریدم و دیدم دختری  ژولیده، کارتن بزرگی را از گردنش آویزان کرده و چیزهای نامفهومی می گوید؛ تا خواستم شیشه را پایین بکشم، پدر اعتراض کرد و گفت: باز نکنی که گرفتار میشیم ها...من این ها رو می شناسم؛ تا تمام وسایل اون کارتن رو به ما قالب نکنه بی خیال نمیشه!

نگاهم به نگاه پرالتماس دختر گره خورد که بسته کیکی را به شیشه چسبانده بود و برای خریدنش زبان می ریخت؛ از صندلی بلند شدم و با اداهایی که برای سن و سالم قباحت داشت، به گردن بابا آویختم و کمی خودم را لوس کردم و گفتم: بابایی من خیلی گرسنمه...از این کیک ها برام می خری؟ بابا با چندش از توی آینه نگاهم کرد و در حالیکه ادای لوس بازی هایم را در می آورد، گفت: این ها بهداشتی نیست کوچولو؛ چند دقیقه صبر کن از این ترافیک خلاص بشیم، میرم سبد خوراکی ها رو میارم.

دستم را به معده ام گرفتم و چشم و ابروهایم را به هم گره زدم و با آه و ناله رو به مامان گفتم: مامان جون! معده ام داره تیر میکشه از گرسنگی! حالا کو تا ترافیک تموم بشه؛ یه دونه از این کیک ها برام بخرین دیگه؛ من دارم تلف میشم از گرسنگی! مامان با شماتت جوری نگاهم کرد که یک«خر خودتیِ خیلی محسوس»توی نگاهش بود اما بالاخره مادر بود و دل رحم و دلش به حالم سوخت و دست توی جیب بابا کرد و یک اسکناس ده هزارتومنی بیرون کشید و از لای صندلی ها به طرفم گرفت؛ با خوشحالی پول را گرفتم و شیشه را پایین دادم و پول را به طرف  دختر که نا امیدی در نگاهش موج میزد، گرفتم و گفتم: سلام! عیدت مبارک! لطفاً یه کیک به من بده؛ دخترک با شادی اسکناس را از دستم کشید و بسته کیکی را به طرفم گرفت و مشغول گشتن در جیب هایش شد تا باقی پول را پس بدهد؛ با تردید نگاهی به مامان و بابا کردم و لبخند دندان نمایی زدم و گفتم: نمیدونم چرا امروز اینقدر گشنمه؛ و بعد چشم هایم را مثل گربه شرک کردم و گفتم: یکی دیگه هم بخرم؟ بابا لبخندش را پشت سبیلش مخفی کرد اما مامان سرش را تکان داد و من با خوشحالی رو به دخترک گفتم: بقیه نمی خواد...همه اش رو کیک بده...هوای اولین روز بهار بدجوری اشتهام رو باز کرده؛ با یک کیک سیر نمیشم!

دخترک لبخند محزونی زد و گفت: نوش جان! و چند کیک دیگر توی بغلم انداخت؛ جاده کمی باز شد و ماشین ما جلو رفت و دخترک را پشت سر جا گذاشت؛ بوی شیرین کیک ها وسوسه ام می کرد؛ یکی را باز کردم و در کمال بهت و حیرت و تعجب و شگفتی و خلاصه هر کلمه دیگری مترادف با همین ها، دو کیک شکلاتی درون بسته دیدم! چشم هایم اندازه نعلبکی های عهد بوق مادربزرگ شد؛ آخر ما خودمان نعلبکی نداریم؛ مادر می گوید این چیزها دیگر از مد افتاده و کلاس ما را می آورد پایین؛ هر وقت هم می رویم خانه مادربزرگ، موقع شستن ظرف ها، یکی از نعلبکی هایش را می شکاند تا زودتر نسلشان منقرض شود و او را هم مثل خودمان با کلاس کند.

بعد هم جوری مظلومانه به مادربزرگ می گوید: ای وای! روم سیاه! از دستم لیز خورد که آدم دلش کباب می شود اما مادربزرگ هم که موهایش را در آسیاب کم پشت و سفید نکرده، جوری می گوید فدای سرت عروسم که کاملاً جمله «الهی دستت بشکنه!» از آن استنباط می شود! کیک ها را که دیدم، با دهان بازگفتم: جل الخالق! و فکر کردم حتماً دستگاه های بسته بندی کارخانه دچار نقص فنی شده و اشتباهاً به جای یک کیک، دو تا در بسته گذاشته اند و از آن جا که من، خیلی خیلی خوش شانس هستم، آن بسته اشتباهی، صاف به دست من رسیده است اما وقتی کیک های بسته های دیگر هم  دو قلو از آب درآمدند؛ فهمیدم که فرضیه دانشمندانه ام کاملاً غلط است و همه این کیک ها به همین صورت و دو قلو بسته بندی شده اند و در واقع، مدلشان همین است و هیچ ربطی هم به شانس من ندارد.

آن روز با خودم فکرکردم: خُب این چه کاری است؟ یکی نیست به این کارخانه دارها بگوید ما اگر دلمان دو تا کیک بخواهد، می رویم دو تا کیک می خریم دیگر! چرا شما خودتان را به زحمت انداخته اید و کیک ها را دوقلو کرده اید؟ والّا! شاید برایتان عجیب باشد اما این موضوع به ظاهر ساده در تمام طول سفر فکرم را به خود مشغول کرده بود و هر وقت به دوقلوهای خوش مزه فکر می کردم، چهره معصوم دخترک فروشنده در نظرم می آمد.

خلاصه آنقدر فکر کردم و فسفر سوزاندم تا بالاخره راز این دوقلوهای شیرین را کشف کردم؛ بله! خود خودم به تنهایی راز دوقلو بودن آنها را کشف کردم؛ من فهمیدم این کیک ها فقط به این دلیل دو قلو هستند که یکی از آن ها، باید سهم دوستان نیازمندمان شود؛ من با همین سیزده سال سن و با همین یک مثقال مغز، از دوقلو بودن این کیک ها یاد گرفتم که شادی هایم را هر چند خیلی کم با دوستانم، تقسیم کنم؛ من شاید سر از خیلی از مسائل فیزیک و شیمی در نیاورم اما چیزهایی کشف کرده ام که خیلی مهم تر از این مسأله هاست.(این روزها من چقدر چیز کشف می کنم! باید خودم را کاندید دریافت جایزه نوبل کنم!) من در دقایق آغازین امسال و در یک سفر یه هویی، چیز مهمی کشف کردم و آن راز دوقلو بودن چیزهای اطراف ماست.

ای کاش همه آدم ها راز دوقلو بودن خانه ها،ماشین ها و ویلاهایشان را کشف کنند؛ ای کاش ما آدمها که روح خدا در کالبدمان دمیده شده و بخشندگی خدایمان را به عینه در دامان پرمهر طبیعتش می بینیم، یک سر سوزن از بخشندگی خدایمان را به ارث برده باشیم و یک قل از دوقلوهایمان را به آن ها که در حسرت یک لحظه شیرین، یک سرپناه، یک مسافرت و خیلی از لذت های زندگی می سوزند، هدیه دهیم.(جملات آخرم چه ادیبانه و حکیمانه و فیلسوفانه و از این جور چیزها شد! خودم که حض کردم! حتماً شما هم  حسابی شوکه شدید! تعجب ندارد که!من فقط ریاضیم افتضاح است اما تعریف از خود نباشد انشاهای خوبی می نویسم؛ البته در حد عمر و تجربه ام از زندگی! حالا این ها به کنار، به نظر شما کشف من مهم تر از کشف فلان سیاره در فلان کهکشان نیست؟ به نظر خودم که خیلی مهم تر است و شاید خیلی خیلی مهم ترتر!چون اگر همه فقط یک لحظه با دید من به چند قلوهای زندگیشان نگاه کنند،دنیا گلستان می شود.)

دوشنبه, 22 بهمن 1397 16:03

ماهی قرمز

7682622_769_Copy دنیا اسکندر زاده (کاربر مهمان)

محاسن به برف نشسته اش را با دست شانه زد و نگاهی به آینه کرد؛ نگاهش از تصویر خود در آینه گذشت و به عکس گوشه آینه نشست.لبخندی به پهنای صورت زد؛ هر بار که عکس آقا را با آن لبخند ملکوتی می دید، روحش تازه می شد؛ خم شد و پیشانی آقا را از روی عکس بوسید.چشمهایش را بست و در خیال دست نوازشگرآقا را روی سرش حس کرد؛ غرق لذت شد از این تصور شیرین و دلتنگی قلبش را در پنجه هایش فشرد؛ هنوز نرفته دلش برای آقا تنگ شده بود؛ چپیه را دور گردنش انداخت؛ همان چپیه ای که بارها و بارها به نفس آقا متبرک شده بود؛ صاف ایستاد و پاهایش را محکم به هم کوبید و برای فرمانده اش احترام نظامی گذاشت؛ کسی چند تقه به در زد و گفت: سردار؟! ماشین آماده است؛ دل از تصویر محبوبش کند و همراه مرد جوان از پایگاه خارج شد؛ وقتی در ماشین نشست، بلافاصله به راننده دستور داد از داخل شهر برود؛ همراهانش تعجب کردند اما اعتراض نه؛ می دانستند پشت هر تصمیم او، فکری عاقلانه نهفته است اما این بار را اشتباه می کردند؛ این بارتصمیم سردار، فقط از روی خواهش دلش بود؛ این بار دلش بود که آدرس می داد و او و همراهانش را در کوچه پس کوچه های شهر می چرخاند.

نگاهش مثل مرغ پر کنده به هر سو می چرخید؛ نمی دانست به دنبال چیست اما حس می کرد گمشده ای دارد که منتظر اوست و همین امروز باید پیدایش کند؛ صداهای مبهمی  در سرش بود؛ انگارکسی مدام او را صدا می زد؛ چشمانش را بست و سرش را به ماشین تکیه داد؛ سعی کرد روی افکارش تمرکز کند؛ صداهای ذهنش بلند و بلند تر شدند و سردار به ناگاه دستور توقف داد و قبل از آنکه همراهانش بفهمند موضوع از چه قرار است، پیاده شد و شتابان وارد کوچه باریکی شد؛ صدای باز و بسته شدن شتابزده در ماشین، نشان از پیاده شدن همراهانش می داد؛ دستش را بالا برد و آن ها را از همراهی باز داشت؛ گره این معما را باید خودش به تنهایی باز می کرد؛ نگاهی به کوچه انداخت؛ نمی دانست چه نیرویی او را به این کوچه دور افتاده از پایتخت کشانده است؛ آرام شروع به قدم زدن کرد؛ دو جوجه یار کریم در وسط کوچه نشسته بودند و از جوی آب می خوردند؛ قدم هایش را آرام تر کرد و به سبکبالی پر از کنارشان گذشت تا مزاحم آب خوردنشان نباشد؛ لبخندی به روی جوجه ها زد و باز نگاه جستجوگرش را در کوچه چرخاند؛ ناگهان چشمش به نگاه گریان کودکی افتاد که پشت سکویی سیمانی نشسته و تنگ خالی ماهی اش را بغل گرفته بود.

قطره اشکی از چشم های پسرک، چکید و روی گونه اش سر خورد و پایین رفت؛ قلبش به درد آمد؛ شتابان جلو رفت و پیش پای پسرک زانو زد و با سر انگشت چشم های خیسش را پاک کرد؛ تا خواست حرفی بزند، پسرک با صدایی کودکانه که از گریه خشدار شده بود، گفت: سلام سردار! سردار جا خورد اما لبخندی مهربان به رویش پاشید و گفت: سلام مرد کوچک! تو من رو از کجا می شناسی؟ پسرک بینی اش را پر سر و صدا بالا کشید و گفت: می شناسم دیگه! بابام می گفت تو فرمانده اش هستی!تازه! عکست رو هم تو اتاقش دیدم؛ سردار به شیرین زبانی پسرک خندید و پرسید: اسمت چیه پسرم؟ پسرک کمی اخم هایش را جمع کرد و گفت: اسمم قاسمه اما پسر تو نیستم؛ پسر بابا حسینم هستم؛ دستی بر سر پسرک کشید و گفت: مرحبا به تو آقا قاسم گل!حالا بابات کجاست؟ چشم های قاسم به آنی پر شد و با بغض گفت: رفته با داعشیا بجنگه و اونها رو از حرم بی بی  بیرون کنه تا عزیز و آقا جون بتونن برن زیارت! به من گفته بود اگه مامانو اذیت نکنم و همین جا منتظرش باشم، زود زود میاد و بعد با هم میریم بازار، برام ماهی قرمز می خره اما هنوز نیومده!

قلب سردار به هم فشرده شد؛ به هر مشقتی بود، اشک را پشت حصار مژه ها پنهان کرد و با صدایی که از بغضی فروخورده دو رگه شده بود، گفت: حالا که بابا نیست، اجازه میدی امسال من به جای بابا حسین برات ماهی بخرم؟ قاسم با تخسی نچی کرد؛ سردار مات حرکات شیرین پسرک، لبخندی زد؛ پسرک نگاهی به لباس نظامی سردار کرد و گفت: تو هم مثل بابام داری میری جنگ؟ سردار با سرتأیید کرد؛ قاسم با هیجان ادامه داد: یعنی داری میری پیش بابام؟ سردار مستأصل مانده بود که چگونه می تواند موقعیتش را برای این پسرک خوش زبان تشریح کند؛ به ناچار بله ای گفت؛ پسرک تنگ خالی را روی سکو گذاشت و پاهای سردار را بغل گرفت و گفت: پس وقتی بابام رو دیدی بهش بگو من اصلاً مامانو اذیت نکردم؛ بهش بگو اگه دیر بیاد، همه ماهی قرمزها تموم میشنا! بگو زود بیاد...باشه؟بگو من همین جا منتظرم تا بیاد.

سردار گرم و پراحساس نگاهش کرد؛ پسرک را تنگ در آغوش گرفت و بر چشم های خیسش بوسه زد و گفت: حتماً پسرم! بهت قول می دم که بابا همین امروز بیاد و با هم برید ماهی قرمز بخرید.

ابرهای غم از آسمان چشمان پسرک کنار رفتند و خورشید شادی در چشمانش طلوع کرد و خنده دل انگیزش،بدرقه راه سردار شد؛ به محض نشستن در ماشین، تقاضای بیسیم کرد و با هر جایی که می توانست تماس گرفت  و سپرد تا بابا حسین قاسم کوچولو را هر کجا که هست برایش پیدا کنند؛ کمتر از یک ربع ساعت، صدایی مردانه و پر ابهت از آن سوی مرزها، از آن سوی بیسیم، خود را معرفی کرد؛ سردار خود داوطلب مکالمه شد و وقتی مطمئن شد او همان بابا حسین بد قول قاسم کوچولو است، با جدیتی که همه او را با آن می شناختند گفت: به یگانت دستورات لازم داده شده سروان؛ هماهنگی های لازم هم با فرودگاه انجام شده؛ همین الان از هر جایی که هستی میری فرودگاه دمشق و بر میگردی تهران و دست پسرت رو میگیری و میری براش ماهی قرمز می خری! مفهوم بود؟ چند ثانیه ای طول کشید تا مخاطبش،گفته هایش را هضم کند اما وقتی با همان صدای محکم گفت: بله قربان! اطاعت امر! لبخند رضایتی بر لب های سردار شکوفا شد و زیر لب زمزمه کرد: قاسم کوچولو! سردار سرش بره قولش نمیره!

هدیه به سردار پرافتخارایرانمان سردار قاسم سلیمانی 

جمعه, 26 بهمن 1397 20:41

کرکره مغازه

n82870829-72257331_Copy دنیا اسکندر زاده (کاربر مهمان)

با اشاره ای گروه موزیک را ساکت کردم و گفتم: خب دوستان! فرصتتون به اتمام رسید. همکاران من با صندوقی بین شما خواهند آمد و جملات زیبای شما رو که دربارۀ حمایت از تولیدات داخلی نوشتید، جمع آوری خواهند کرد. یک گروه داوری هم در پشت صحنه حضور دارند که جمله ها رو بررسی می کنند و ان شاء الله در پایان همین جشن، جایزه ویژه ای به نویسندۀ بهترین جمله اهدا خواهد شد. با تشویق حاضرین در سالن، به سراغ برنامۀ بعد رفتیم و یکی از خواننده های محبوب کشور را دعوت کردیم تا چند ترک زنده برای مردم اجرا کند. با آمدن خواننده، استیج را به او واگذار کردم و به پشت صحنه رفتم. عده ای از دوستان، مشغول مطالعه و بررسی جملات بودند. من هم به کمکشان رفتم تا کمی به کار سرعت ببخشم. بیشتر جملات نوشته شده شعاری و کلیشه ای بودند اما جملات نغزی هم در میان آنها به چشم می خورد که حقیقتاً انسان را به فکر وا می داشت و مشخص بود که نویسنده اش کاملاً به علم قلم مسلط است.

من و دوستان با کمک و راهنمایی یکدیگر، جملات برتر و زیباتر را جدا کردیم و کنارگذاشتیم. برای تسریع کار، از میان ده جملۀ برتر به قید قرعه سه جمله را انتخاب کردیم و تصمیم گرفتیم انتخاب برترین جمله را به حضار توی سالن و نظر مردمی بسپاریم. صدای تشویق های پی در پی و پرهیجان مردم، خبر از پایان هنرنمایی خوانندۀ محبوبشان و بدرقۀ او می داد. از جمع دوستان پشت صحنه جدا شدم و به استیج رفتم و دوباره برنامه را در دست گرفتم. نگاهی به پرچم سه رنگ کشورم کردم و گفتم: دیگه نوبتی هم که باشه، نوبت دادن جایزۀ ویژه است. صدایم در موج هیاهو و تشویق حضار گم شد. با دست مردم را به سکوت دعوت کردم و گفتم: دوستان عزیز! با توجه به ضیق وقت تمنا دارم سکوت سالن رو حفظ بفرمایید تا مراسم به خوبی برگزار بشه و خدای نکرده حقی از کسی پایمال نشه. چند لحظه فرصت دادم تا همهمه ها فروکش کند و ادامه دادم: دوستان خوبم زحمت کشیدند و از بین جملات پرمعنای شما سروران، سه جمله رو انتخاب کردند اما از اونجایی که قرار هست ما فقط به یک نفر جایزه بدیم، انتخاب اون یک نفر رو به خود شما واگذار می کنیم. حالا هر کس پیشنهادی داره مطرح کنه تا به انتخاب ما کمک کنه. دوباره همهمه ها اوج گرفت و بی نظمی در سالن حکمفرما شد.

اغلب مردم رأی به قرعه کشی دادند عده ای هم می گفتند تا جملات خوانده شود و با رأی مردم بهترین جمله انتخاب شود. دوباره مردم را به سکوت دعوت کردم و گفتم: پیشنهادهای شما رو شنیدیم اما اگه اجازه بفرمایید بنده هم پیشنهاد خودم رو بگم. سالن در سکوت فرو رفت و همه منتظر به لبهای من چشم دوختند. گفتم: «حتماً همۀ شما در دوران تحصیلتون بارها و بارها امتحان دادید. اغلب این امتحانها هم تئوری و در اصطلاح حفظی بوده؛ اما خب همۀ ما تجربۀ چند امتحان عملی رو هم در دوران درس و مدرسه داریم. این عزیزانی که جملاتشون انتخاب شده، نمرۀ قبولی در امتحان تئوری رو گرفتند اما باید به همۀ ما ثابت بشه این دوستان در عمل چقدر به گفته های خودشون پایبند هستند. موافقید این عزیزان رو روی سن دعوت کنیم و یک امتحان عملی از ایشون بگیریم؟» همه یکصدا بلۀ بلند بالایی گفتند و برایم دست زدند. یکی از بچه های پشت صحنه، سه برگه را به دستم رساند و من با شماره تلفنی در پشت برگه ها نوشته شده بود، تماس گرفته و خواستم تا خود را روی سن برسانند.

یک خانم و آقای بسیار متشخص روی صحنه آمدند و ما با همراهی موزیک منتظر نفر سوم ماندیم. نگاه جستجوگر من در میان جمعیت می گشت اما خبری از نفر سوم نبود. به ناچار دوباره با او تماس گرفتم و خواستم هر چه زودتر خود را به ما برساند. با کمال تعجب درخواستم را رد کرد و وقتی علت را پرسیدم، خیلی ساده گفت رویش نمی شود. از لحن صدایش متوجه شدم که مخاطبم سن و سال زیادری ندارد و احتمالاً کودک یا نوجوان است. با این فکر بیشتر مشتاق شدم او را به روی سن بکشانم و با اصرار زیاد و تعریف از جایزه و شانس بزرگی که به او روی آورده بالاخره موفق شدم موافقتش را جلب کنم. چشمم روی پله های استیج انتظار کودکی نابغه را می کشید. کودکی که با همان یک جمله به راحتی می شد به استعداد ذاتی او در زمینۀ نوشتن پی برد. انتظارم خیلی به طول نیانجامید اما مهمان نابغۀ من آنطوری نبود که در ذهنم تصور می کردم. کودک ژنده پوش و ژولیده ای که یک دسته گل مریم پلاسیده در دست داشت، هیچ شباهتی به تصورات ذهنی من نداشت.

دخترک، روسری چرک مرده اش را کمی جلو کشید و موهای فرفری و طلایی رنگش را زیر آن مهار کرد. گونه های رنگ پریده اش از هیجان و خجالت و شاید هم ترس ارغوانی شده بودند و لرزش لبهای بی رنگش از این فاصله هم پیدا بود. با پاهایی بی جان از پله های استیج بالا آمد و با صدایی لرزان سلام کرد. با شک و ابهام نگاهش کردم. صدا همان صدا بود اما باور اینکه جملۀ به آن پرمعنایی و زیبایی از ذهن این کودک تراوش کرده باشد، کمی سخت بود. دوستان شماره و مشخصاتش را کنترل کردند و شک و شبهۀ مرا کاملاً برطرف کردند. شانه های دخترک زیر نگاه های سنگین مردم خم شده بودند. به خود جرأت دادم و شانه های نحیفش را در آغوش گرفتم و از صمیم قلب آرزو کردم برندۀ این مسابقه او باشد. دخترک که از ابراز محبت من جان گرفته بود، لبخندی زد و دسته ای از گلهای مریمش را به من هدیه داد. با آنکه می دانستم آن گل ها برای فروش است اما غرورش را نشکستم و با اشتیاق هدیه اش را پذیرفتم و بوئیدم و به خود اعتراف کردم آن شاخه های مریم، خوشبوترین مریمی بودند که به عمرم بوئیده بودم. دخترک در کنار دو برگزیدۀ دیگر قرار گرفت. فاصله گرفتن نامحسوس آن دو نفر را از دخترک دیدم و دلم گرفت. همه منتظر بودند تا من نحوۀ برگزاری امتحان عملی را فاش کنم.

جلو رفتم و رو به هر سه نفر گفتم: از شما سه عزیز بزرگوار خواهش می کنم که کفشهای خودتون رو دربیارید و چند قدم عقب تر بایستید. هر سه با تعجب به من نگاه کردند. صدای خنده های گاه و بیگاهی هم از میان جمعیت شنیده میشد. دخترک، زودتر از آن دو نفر به خود آمد و دمپائیهای زهوار در رفته اش را از پاهای کوچکش بیرون آورد و چند قدم عقب رفت. پس از او خانم و آقا هم جرأت پیدا کردند و کفشهایشان را با کمی زحمت در آوردند و در کنار دخترک ایستادند. نگاهی به جمعیت انداختم. همه از این کار من انگشت به دهان مانده بودند و با چشمهایی بهت زده منتظر فرجام کار بودند. دلم نیامد بیش از آن مردم را منتظر بگذارم. جلو رفتم و برگه ها را به نویسندگانش دادم و خواهش کردم تا به نوبت جمله هایشان را بخوانند. آقای برگزیده به عنوان اولین نفر جمله اش را خواند. با به بهره گرفتن از هنر نویسندگیش حمایت از تولید ملی را زمینه ساز بالندگی کشور دانسته بود. جمله زیبایی بود و مردم هم کلی برایش دست زدند.

جلو رفتم و پرسیدم که خودش چقدر به این جمله اش اعتقاد دارد و جواب شنیدم بسیار زیاد. نگاهم به کفشهای براقش کشیده شد و اشاره ای به یکی از دوستان همکار زدم. او روی سن آمد و کفشهای مرد متشخص را برداشت و مارک و کشور تولید کننده اش را توی میکروفون اعلام کرد. مردم که تقریباً متوجه اصل ماجرا و نیت من شده بودند با تشویق های پی در پی خود سالن را از جا کندند. خانم برگزیده هم که تازه فهمیده بود ماجرا از چه قرار است، داوطلبانه جلو آمد و در حالیکه کفشهایش را می پوشید، گفت: «اجازه بدید! من خودم اعتراف می کنم که این کفشها رو از ترکیه خریدم. نگاه من به سوی دمپاییهایی بود که وسط استیج بلاتکلیف مانده بودند. با توجه به اجناس چینی ارزان و فراوانی که در بازار بود، خیلی کنجکاو بودم بدانم دمپائی های این دخترک ساخت کجاست. این بار خودم جلو رفتم و خم شدم و یک لنگه از آنها را برداشتم. در اثر کهنگی و ساییدگی بیش از حد، تقریباً چیزی قابل رؤیت نبود. به ناچار عینکم را از جیبم بیرون آوردم و به چشمم زدم و با دقت بیشتری دنبال اسم و رسم تولید کنندۀ آن گشتم و این بار موفق شدم رد کمی که از اسم تولیدی باقی مانده بود، بخوانم.

نگاهی به دخترک کردم. هیچ استرسی در نگاهش دیده نمیشد. با لبخندی معصوم منتظر اعلام من بود. من اما صدایم می لرزید و چشمهایم خیس شده بودند. با همان صدای لرزان توی میکروفون داد زدم: «ساخت ایران!» و صدای جیغ و دست و هورای مردم به آسمان بلند شد. دخترک با اشاره من جلو آمد و دمپائیهایش را پوشید. بغضم را فرو دادم و گفتم: دختر خوشگلم! بیا جلو و خودت جمله ای که نوشتی رو برای مردم بخون! دخترک، سرش را توی میکروفون کرد و با همان صدای کودکانه گفت: ! کرکرۀ مغازۀ ما را چه کسی برای همیشه پایین کشید؟ چینی ها یا شما هم وطن؟

جمعه, 26 بهمن 1397 20:45

شهادت و درد

pelakkandnet__Copy دنیا اسکندر زاده (کاربر مهمان)

مات صحنه های رقت بار پخش شده از اخبار بود. صدای ضجه مادران و ناله کودکان سوری در گوشش می پیچید. با تأسف سری تکان داد. تلویزیون را خاموش کرد و زیر لب زمزمه کرد: آخه نامسلمونا! شما که ادعا می کنید با دولت سوریه جنگ دارید پس چرا زن و بچه بی گناهو قتل عام می کنید؟ زنگ در افکارش را ناتمام گذاشت. صدای قدمهای آهسته ای در راهرو پیچید. می دانست ایمان است. ابروهایش از تعجب بالا رفت. عجیب بود که امروز در راهرو نمی دوید! در با صدای قیژی باز شد و قد و قامت پنج ساله اش در قاب در نقش بست. دلش رفت برای لب و لوچۀ آویزان و اخمهای در همش!

ـ سلام بابایی!

همین یک کلمه کافی بود تا بغض نهفته در صدایش را ببیند.

به عادت همیشه، دستهایش را از هم باز کرد و منتظر پریدنش در آغوشش شد.

ـ سلام پسرم! مهد کودک چطور بود؟ امروز خوش گذشت؟

ایمان بی توجه به آغوش گشوده بابا، کیفش را به گوشه ای پرت کرد و گریه اش گرفت. قطره های درشت اشک، دانه دانه روی صورت گرد و گونه های تپلش می باریدند. لبهای صورتیش می لرزید. صدایش هم. دل پدراما بیشتر!

ـ تو چرا شهید نمیشی بابایی؟

اکسیژن راه گلویش را گم کرد و قلبش برای لحظه ای از ضربان ایستاد از این سؤال غافلگیر کننده!

ـ ایمان؟ این حرفها چیه مامان جان؟ خدا نکنه!

صورت هر دو به طرف مادر برگشت که همزمان با گفتن این جملات، محکم روی گونه اش کوبیده بود.

ایمان، بی توجه به توبیخ مادر، پایش را روی زمین کوبید و در حالیکه هق هق می کرد، بریده بریده تکرار کرد:

ـ بابای...حسین...شهید شده! منم...منم...دوست دارم بابام...شهید بشه!

ـ خدا مرگم بده!

مادر با چهره ای عصبانی به طرف ایمان پا تند کرد. پدر، دستش را بلند کرد و به مادر ایست داد. مادر، نگاهش کرد. شرمندگی در نگاهش موج می زد.لبخندی گرم به رویش پاشید و اشاره کرد تا با ایمان تنهایش بگذارد. مادر، اطاعت کرد اما قبل از رفتن، چشم غره ای به ایمان رفت و اتاق را ترک کرد.

ایمان همچنان گریه می کرد. کلافه و مستأصل، دستی به محاسنش کشید. کلمات از ذهنش فرار می کردند.

ـ گفتی دوست داری بابایی شهید بشه؟

ایمان بلافاصله و بدون کوچکترین تردیدی گفت:

ـ آره!

و این محکم ترین «آره» ای بود که در تمام عمرش شنیده بود! کمی در جایش جا به جا شد.

ـ ایمان جان؟ بابایی بهت قول میده این دفعه دیگه حتماً شهید بشه. باشه؟ حالا دیگه گریه نکن!

چشمهای ایمان ستاره باران شدند. آب بینی اش را پر سر و صدا بالا کشید. انگشت کوچکش را به طرف پدر گرفت و با شوقی کودکانه گفت:

ـ قول مردونه؟

پدر، مهربانترین لبخندش را به صورتش پاشید و انگشتهای کوچک پدر و پسر، به نشانۀ قول و قراری مردانه در هم گره خورد.

پدر، ایمان را در آغوش کشید. روی موهای قهوه ایش را بوسید و گفت:

ـ حالا برای بابایی تعریف کن ببینم امروز توی مهد چه خبر بوده که پسر بابا رو ناراحت کرده؟

ایمان، خودش را بیشتر در بغل بابا جا کرد و در حالیکه با انگشت روی سینۀ پدر، نقش و نگار درهم می کشید؛ گفت:

ـ همش تقصیر حسینه! آخه باباش شهید شده! برای همینم خانوم مربی اونو از همۀ ما بیشتر دوست داره. تازه...عکس باباشو تو همۀ کوچه ها زدن! گندۀ گنده! این قدری!

و برای نشان دادن اندازۀ عکسها، دستهایش را تا جایی که کش می آمدند از هم باز کرد.

ـ تازه! باباش هم اصلاً خوشگل نیست! تو شهید بشی، خیلی خوشگل تر میشی!

پدر، از لحن پر حرص و بامزۀ ایمان خنده اش گرفت. بینی ایمان را بین دو انگشتش گرفت و چلاند. ایمان که دردش گرفته بود، در آغوش پدر تقلا کرد.

ـ اِ  بابایی! دماغمو نکش دیگه! گنده میشه زشت میشم!

صدای داد مادر از آشپزخانه بلند شد:

ـ ایمان؟ دستاتو بشور می خوام غذارو بکشم.

ایمان که حالا حسابی سر حال آمده بود، داد زد:

ـ چشم! الان می شورم!

و در حالیکه از آغوش پدر بیرون می رفت، پرسید:

ـ بابایی؟ فردا شهید میشی؟

پدر با تعجب نگاهش کرد.

ـ حالا چرا پسر بابا اینقدر عجله داره؟

ـ آخه حسین می گفت حالا که باباش شهید شده دیگه مشهد نمی مونن. برمی گردن شهرستان پیش بابابزرگش. می خوام تا نرفته شهید بشی تا برم بهش بگم بابای منم شهید شده.

پدر، نگاهی دزدانه به آشپزخانه انداخت و وقتی خیالش از نبودن همسرش راحت شد، در گوش ایمان پچ پچ کرد:

ـ امروز خودمون دو تایی می ریم حرم. مامانو هم نمی بریم. اونجا از امام رضا بخواه این دفعه که بابا رفت سوریه، شهید بشه. زود زود. خوبه؟

ـ اگه از امام رضا بخوام تو شهید میشی؟

ـ اگه از ته دلت دعا کنی، آره.

ـ باشه بابایی. اگه تو مثل اون دفعه من رو سوار دوشت کنی و ببری اون جلوی جلوی حرم تا قشنگ امام رضا رو ببینم، بهش می گم که زود زود تو رو شهید کنه!

پدر لبخندی زد:

ـ روی ما رو که زمین انداخت و هر بار رفتیم دست از پا درازتر برگشت خوردیم. ایشالا که حاجت دل تو رو بده. فقط این یه رازه بین من و تو و امام رضا. مامانت نباید بفهمه. قبول؟

ـ چرا؟ مگه شهید بشی کار بدی می کنی؟

پدر خندید:

ـ نه پسرم! اما مامانا که مثل ما مرد نیستن. اونا از بعضی کارهای مردونه ناراحت میشن.

ـ باشه بابایی! من دعا می کنم شهید بشی به مامان هم هیچی نمی گم.

پدر، موهای ایمان را از پیشانیش کنار زد و روی پیشانیش را بوسید.

ایمان برای شستن دستهایش به طرف دستشویی راه افتاد. وسط راه ایستاد و پرسید:

ـ بابایی؟ این دفعه از سوریه چی برام سوغاتی میاری؟

پدر چند ثانیه نگاهش کرد. باز هم دلش می خواست این پسرک شیرین زبان را در آغوش بگیرد و میان بازوانش بفشارد.

ـ مگه قرار نشد این دفعه دیگه شهید بشم بابایی؟

ایمان سرش را چند بار تکان داد.

ـ خب بابایی شهید بشه دیگه نمیتونه بره برات سوغاتی بخره.

ایمان به فکر فرو رفت و در ذهنش حساب کتاب کرد:

ـ عوضش امروز که رفتیم حرم، می برمت بازار رضا هر چی دلت خواست برات می خرم. خوبه پسر بابا؟

ـ نه بابایی! با همون ماشین کنترلی قبلیم بازی می کنم.

و راهش را به طرف دستشویی ادامه داد.

مادر سفره را پهن کرد و سبد نان را در وسط سفره گذاشت. پدر، نگاهی به در بستۀ دستشویی انداخت و آهسته پرسید:

ـ تو حسینو می شناسی؟

مادر، در حالیکه سعی می کرد نگاه نمناکش را بدزدد، گفت:

ـ پسر سید مرتضی است دیگه! سید مرتضی تقوی!

پدر محکم روی پیشانیش کوبید و آه از نهادش بلند شد:

ـ همین سید مرتضای خودمون؟

مادر سری تکان داد:

ـ خانمش می گفت جنازه اش هنوز برنگشته.

پدر زیر لب ناله ای کرد و یا امام غریبی گفت و چشمهایش را با دو انگشت فشرد تا از ریزش اشکهایش جلوگیری کند. همین چند هفته پیش او را در بازاردمشق دیده بود که در حال خریدن چادر عربی برای دختر نه ساله اش بود. می گفت کادوی به سن تکلیف رسیدنش است و قصد دارد با ضریح بی بی و حضرت رقیه تبرکش کند. قلبش به درد آمد. با دست روی قفسۀ سینه اش را فشرد. مادر به آشپزخانه برگشت.

ایمان با دستها و صورتی خیس از دستشویی بیرون آمد. بی توجه به حال دگرگون بابا، سر سفره نشست. تکه ای نان کند و قبل از آنکه آنرا به دهان بگذارد، پرسید:

ـ بابایی؟ شهید شدن درد داره؟

پدر واقعاً درمانده شده بود و  نمی دانست چه جوابی به این سؤال کودکانه اما بزرگ بدهد. هر چه بیشتر فکر می کرد، بیشتر سر در گم می شد. با چشمهای خیس به چشمهای منتظر پسرش نگاه کرد.

صدای هق هق مادر از آشپزخانه بلند شد و حواس ایمان را از سؤالش پرت کرد. ایمان، ابروهایش را در هم کشید و غر زد:

ـ فکر کنم بازم داداشی به شکم مامان لگد زده. برم یه کم دعواش کنم بچۀ خوبی بشه!

و برخاست و به طرف آشپزخانه دوید.

 

جمعه, 26 بهمن 1397 21:32

آقای گل

455444_Copy دنیا اسکندر زاده (کاربر مهمان)

بعدازظهر داغ مردادماه است. حوصله‌مان سر رفته. پدر با چشم‌هایش می‌گوید: بریم یه دست گل کوچیک؟ با شادی می‌پرم بالا و دست‌هایم را به هم می‌کوبم و می‌گویم: بریم! پدر با چشم‌هایش می‌گوید: دروازه با من! می‌خندم و می‌گویم: قبول! پدر با چشم‌هایش خط‌ونشان می‌کشد: نمی ذارم یه توپ به دروازه نزدیک بشه! و من باز می‌خندم و می‌پرم توی حیاط و بچه‌ها را یکی‌یکی صدا می‌زنم: امیر...محمد...سینا...مرتضی...کیوان...حسین...تا سه می شمرم همه پایین! بدوید دروازه‌ها رو بکارید. کیوان از پنجره می‌آید و بقیۀ بچه‌ها از در! دخترها از پنجره‌ها آویزان می‌شوند و هنوز بازی شروع نشده، دعوای آن‌ها سر تیم‌ها شروع می‌شود. آقای سلیمی، غرغرکنان، سمعکش را برمی‌دارد و پنجره‌اش را هم می‌بندد تا از سروصدای ما در امان باشد. ننه خدیجه سینی پارچ شربت بهارنارنج که تکه‌های یخ رویش شناورند و نه لیوان را لب حوض می‌گذارد. ما هشت نفریم اما ننه خدیجه همیشه نه لیوان می‌آورد زیرا می‌داند معمولاً یکی از لیوان‌ها با شوت بچه‌ها می‌شکند.
امیر دروازه‌ها را می‌کارد. محمد، با قدم‌هایش متر می‌زند و مواظب است کسی تقلب نکند. مادر، ویلچر پدر را تا کنار دروازه هل می‌دهد و می‌رود. همه‌جاگیر می‌شوند. یکی سوت می‌زند و بازی شروع می‌شود.
به دنبال توپ، از این سر حیاط تا آن سر حیاط می‌دویم. داد می‌زنیم. تنه می‌زنیم. زمین می‌خوریم. کیلو کیلو عرق می‌ریزیم و نیمۀ اول را صفر صفر به پایان می‌بریم. مرتضی پارچ و حسین لیوان‌ها را می‌آورد کنار دروازه ما. دور ویلچر پدر می‌نشینیم و یکی یک لیوان شربت خنک می‌خوریم. بچه‌ها آن‌قدر طول می‌دهند تا من شربت پدر را بدهم. وقتی دور دهان پدر را با دستمال پاک می‌کنم، هیچ‌کس نگاهمان نمی‌کند جز مادر که از پشت پردۀ توری مواظب پدر است و از همین‌جا هم‌چشم‌های اشکیش را می‌توان دید.
نیمۀ دوم را بهتر شروع می‌کنیم. سه بار دروازۀ حریف را باز می‌کنیم. سومین گل را خودم می‌زنم و پدر با چشم‌هایش برای تیم حریف کری می‌خواند و به پسرش آفرینی جانانه می‌گوید. هیچ توپی جرئت شوت شدن به‌طرف دروازه پدر را ندارد. توپ‌ها، همه یا به‌سوی لیوان‌های ننه خدیجه شوت می‌شوند یا پنجرۀ بستۀ آقای سلیمی و یا صورت دخترها! اما انگاریکی زیرآبی می‌رود و از کنار ویلچر پدر، وارد دروازه می‌شود. بازی متوقف می‌شود. دخترها دیگر دست نمی‌زنند. کسی برای زننده این گل، هورا نمی‌کشد. همه دروازه‌بان گل خورده را تشویق می‌کنند و یکی سوت پایان بازی را می‌زند و باز نتیجه مثل همیشه است. تیم ما برنده است و تیم آن‌ها بازنده و مثل همیشه، پدر، تنها آقای گل این بازی‌هاست است. آقای گلی که گل‌هایش را سال‌ها پیش، در کربلای پنج زده است! (1)


پی‌نوشت:

 1) دنیا اسکندرزاده

جمعه, 26 بهمن 1397 21:38

آقا معلم

irforghaniruzteacher_512x512_Copy دنیا اسکندر زاده (کاربر مهمان)

شیشه گلاب را روی سنگ خالی کردم و با دست گردوغبار را از روی اسمش شستم. دکتر آشتیانی شاخه گلی روی مزار گذاشت و با دیدن حال دگرگونم پرسید: آشناست دکتر؟ چشم‌هایم را از زیر عینک فشردم و اشک‌هایم را پنهان کردم. ناخودآگاه دستش به‌سوی گوشم رفت...
ـ آی...آی گوشم! آقا تو رو خدا گوشم رو ول کن! آقا غلط کردم! آقا کنده شد! آی آقا!
آقا گوشم را بیشتر پیچاند و با حرص گفت: گوشی که حرف حساب توش نره همون بهتر که کنده بشه. مگه من نگفتم میمونی آبادی و درست رو میخونی؟ هان؟ نگفتم؟
ـ چرا آقا...گفتی...آقا غلط کردم...
ـ غلط کردن رو بذار برای وقتی‌که بردمت پیش فرمانده. اون وقته که می‌فهمی بی‌خبر وارد شدن به منطقه چه عواقبی داره. فکر کردی اینجا خونۀ خاله است که هرکسی سرش رو بندازه پایین و بیاد؟ اصلاً تو از پدرت رضایت‌نامه داری که تا اینجا اومدی؟
دستم را روی گوشم گذاشتم و درحالی‌که سعی می‌کردم قیافه‌ام را تا جایی که بلدم مظلوم کنم، گفتم: به جون خودم دارم آقا. آقاجانم خودش دستخط داد بیام.
دست آقا کمی شل شد و با چشم‌های برزخی نگاهم کرد و گفت:
ـ که رضایت‌نامه داری هان؟
سری تکان دادم و گفتم: آقا گوشمو ول کن تا نشونت بدم دیگه. آقا چندثانیه‌ای نگاهم کرد و بالاخره گوشم را رها کرد و کف دستش را به طرفم گرفت و گفت: «کو؟ رضایت‌نامه‌ات کجاست؟ گوش دردناکم را ماساژ دادم و با دستی لرزان دست در جیب پیراهنم کردم و کاغذتا شده‌ای را بیرون کشیدم و درحالی‌که سرم را تا جایی که جا داشت در یقه‌ام فروبرده بودم، آن را کف دستش گذاشتم و گفتم: اینم رضایت‌نامه. دستخط آقا جانمه. خودش اجازه داد بیام. آقا تای کاغذ را باز کرد و نگاهی به نوشته‌هایش کرد. به ثانیه نکشید که کاغذ را به طرفم گرفت و با اخم ترسناکی غرید: «که این دستخط آقا جانته آره؟ آخه بچه جون! من اگه بعد این‌همه گچ خوردن پای تخته‌سیاه دستخط شاگردامو نشناسم که به درد هیچی نمی‌خورم. سپس محکم توی سرم زد و گفت: آخه خیر سرت داری میری کلاس نهم...رضایت رو با ظ دسته‌دار می نویسن؟ دیگر فرصتی برای ننه‌من‌غریبم بازی به من نداد. کاغذ را تا کرد و در جیبم گذاشت و چندتایی محکم به شانه‌ام زد و به‌طرف سنگرها هلم داد و گفت: صدات در نیاد ممد...فقط بدو برو زودتر وسایلت رو جمع کن تا من هم برم ببینم یکی رو پیدا می‌کنم باهاش تو رو بفرستم عقب. و زیر لب با خودش غرغر کرد: لا اله الا الله...بچه بلد نیست اسلحه دستش بگیره، اومده وسط خط مقدم.
تمام رؤیاهایم را نقش بر آب دیدم و با همه مقاومتی که برای پنهان کردن بغضم می‌کردم، اشک در چشم‌هایم جوشید. به‌جای رفتن، جلوی پایش زانو زدم و هر دوپایش را در آغوش گرفتم و زدم زیر گریه و بریده‌بریده وسط هق‌هق‌هایم گفتم: آقا تو رو خدا...تو رو خدا بذار بمونم. به جون خودم جلوتر از این نمیرم. همین‌جا می مونم و هر کاری گفتی انجام میدم. بلد نیستم اسلحه دستم بگیرم اما بلدم چای دم‌کنم و ظرف بشورم. بذاربمونم آقا...میتونم پوتین‌های برادرها رو واکس بزنم...یا ماشین‌ها رو گل بمالم. تو رو خدا... آقا معلم کلافه دستی به محاسنش کشید و گفت: این‌قدر قسم نده ممد. بعد سر به آسمان برداشت و گفت: خدایا من ازاین‌دست بچه چه کنم؟ کم تو مدرسه آتیش می سوزوند حالا اینجا هم باید از دستش بکشم.
استیصال و نرم شدنش را حس کردم و در دل قهقهه زدم اما ظاهر نالان و گریانم را حفظ کردم تا آقا حسابی دلش بسوزد و از برگرداندنم پشیمان بشود. آقا فکری کرد و دست در جیبم کرد و رضایت‌نامۀ قلابی را بیرون کشید و شروع به نوشتن چیزی پشت برگه کرد. سپس برگه را به طرفم گرفت و گفت: یه مسأله ریاضی برات نوشتم. من امشب دارم میرم برای شناسایی. تا صبح وقت داری این مسأله رو حل کنی. اگه این مسأله رو حل کردی، چیزی به فرمانده گزارش نمی‌کنم و میتونی اینجا بمونی اما اگه نتونستی حلش کنی، خودت با اولین وسیله‌ای که پیدا کردی برمی‌گردی عقب و می ری آبادی و سفت می‌چسبی به درست. قبوله؟ اضطراب تمام وجودم را گرفت و نگاهی به مسأله ای که روی‌هم دو خط هم نمی‌شد، انداختم و به آنی گل از گلم شکفت. من بارها و بارها مسأله های سخت آقا را در امتحانات دیده بودم و خوب می‌دانستم مسأله های سختش دست‌کم سه چهار خطی می‌شد.
مطمئن شدم این‌یکی از آن سخت‌هایی نیست که نشود حلش کرد. باذوق گفتم: قبوله آقا...من حلش می‌کنم. آقا نگاه عجیب و آسوده‌ای به من کرد. انگار به سخت بودن مسأله اش ایمان داشت. گفت: مرد و مردونه قرار گذاشتیم...من باشم یا نباشم، قرارمون سر جاشه. زیرش نمی‌زنی ها. لبخندی زدم و گفتم: چشم آقا! ناگهان مرا در آغوش گرفت و گفت: جنگ و بذار برای ما پسرم. تو حیفی! تو باید درس بخونی و دکتر بشی ممد. سپس گوشم را نوازش کرد و پرسید: خیلی درد گرفت؟ خندیدم و گفتم: نه آقا...ما عادت داریم. آقا هم خنده‌اش گرفت و پیشانیم را بوسید و گفت: خلاصه این آقا معلم بداخلاقت رو حلال کن تا با خیال راحت بره.
دکتر آشتیانی هنوز منتظر جواب بود. بغض تلخم اجازه حرف زدن نمی‌داد. نفس بلندی کشیدم و گفتم: معلمم بود! هم توی مدرسه، هم زندگی! (1)


پی‌نوشت:

 1) دنیا اسکندرزاده

استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.