مرسلون

چرا می‌زنی

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

08_38_Copy چرا می‌زنی

وروجک همه فضا را روی سرش گذاشته بود؛ کاری نبود که از دستش برمی‌آمد و انجام نداده باشد؛ از مادرش در سجده سواری گرفت؛ زور گفت و پفیلا خرید؛ بچه‌های دیگر را اغفال کرد و داخل سالن سرد، گرگم‌به‌هوا بازی کردند، جوراب و کلاهش را درآورد، مهر آن‌ها که نماز می‌خواندند برداشت، صبحانه‌اش را نخورد، درب را محکم به هم زد و فرار کرد، همه کفش‌ها را پوشید و امتحان کرد؛ جفت‌جفت، لنگه‌به‌لنگه با هر آدابی که دوست داشت؛ خلاصه شایسته دعوا شدن به نظر می‌رسید ولی مگر شیرین‌زبانی‌هایش اجازه می‌داد؛ حرف زدن‌ها و شیطنت‌هایش سرتاپا نمک بود؛ تا جایی که مادرش عکس‌العملی نشان نمی‌داد هیچ، حضار هم بدون هرگونه شکایتی او را پذیرفته بودند؛ تا جایی دلربایی کرد که موقع رفتن حتی برای من که غالباً با بچه‌ها رابطه‌ای ندارم، روی دستش بوس فرستاد و درحالی‌که دستش را به نشانه خداحافظی حرکت می‌داد، بیرون رفت؛ رضایت و شادی همه وجودش را گرفته بود.

مادرش جلوی درب کمی معطل شد تا وروجک جوراب و کلاه و کفشش را بپوشد؛ اجازه نمی‌داد کسی کمکش کند؛ بالاخره هم با کمی تأخیر همه‌اش را خودش انجام داد؛ وقتی از دید ناپدید شدند وسایلم را برداشتم و شال و کلاه کردم و آمدم بیرون؛ صدای جروبحثی از بیرون شنیده می‌شد؛ از شدت ترس قلبم آمده بود توی دهانم؛ تردید داشتم بروم بیرون یا نه؛ بر تردیدم غلبه کردم؛ قدمم را که از خروجی گذاشتم بیرون صحنه‌ای دیدم که باورم نمی‌شد؛ پدر وروجک به خاطر تأخیر چنددقیقه‌ای و معطل شدن دادوبیداد راه انداخته بود؛ مادر وروجک هم عصبانی از اینکه جلوی جمع سنگ روی یخ شده بود متقابلاً با فریاد توضیح می‌داد که وروجک مقصر است؛ وروجک ترسیده بود و کنار درب ماشین ایستاده بود.

خبری از آن نشاط نبود؛ مادر وروجک به نشانه قهر از درب عقب سوار شد؛ وسایل اجازه نشستن وروجک را نمی‌داد؛ مادرش فریاد زد که جلو کنار پدرش بنشیند؛ وروجک تکان نمی‌خورد و با سکوت می‌گفت نمی‌رود کنار پدرش روی صندلی جلو بنشیند؛ مادر وروجک پیاده شد، ناباورانه یک سیلی محکم توی صورت وروجک زد و به‌زور سوار ماشینش کرد؛ ماشین حرکت کرد و تنها صدایی که شنیده می‌شد صدای هق‌هق وروجک بود؛ نمی‌دانم پدر وروجک اگر درک این را هم ندارد که محبت به همسر یعنی محبت به کودک خودشان و زنی که اشباع از محبت باشد عشق و فداکاری برایش ممکن‌تر است، چه‌کار مهمی داشت که سیلی کم‌حوصلگی‌اش را فرزند دلبندش خورد؛ دستی که صورت نازنین وروجک را آسیب زد، دست مادرش، به توان بی‌احترامی پدرش بود!

خدایا حق با تو بود مردی که عاشق تو نیست چطور می‌تواند به خاطر سلامت عاطفه کودکش سهم احترام و محبت همسرش را تمام و کمال پرداخت کند؟

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 10 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « مسلمان و حق همسایگی بینش عجایب »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.