مرسلون

نتیجه هزاران ساعت بازی

این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

fdfa7b5f84beac231f0f16295c5dfd59_XL_Copy نتیجه هزاران ساعت بازی

خسته‌وکوفته از سرکار برگشتم؛ شهاب داخل اتاقش با تبلت بازی می‌کرد؛ مادرش داخل آشپزخانه مشغول بود؛ خستگی و خواب‌آلودگی بر من غالب شد؛ نتوانستم تا آماده شدن شام بیدار بنشینم؛ به اتاق‌خواب رفتم و روی تخت دراز کشیدم؛ صدای خانمم از آشپزخانه آمد که می‌گفت: عزیزم خوابت نبرد؛ الآن غذا حاضر می‌شود؛ پلک‌هایم سنگین و بسته شد.

چند دقیقه نگذشته بود که جسم سردی را روی گلویم حس کردم؛ ناخودآگاه چشمانم باز شد؛ شهاب در غفلت مادرش، کاردی را از آشپزخانه برداشته و روی گلویم فشار می‌داد؛ دستش را محکم گرفتم؛ داد زدم: بچه چه‌کار می‌کنی؟ چشم‌های شهاب مثل جن‌زده‌ها، گرد و بی‌روح شده بود؛ لکنت زبان گرفت؛ نمی‌توانست حرف بزند؛ بغض کرد؛ خانمم سراسیمه وارد اتاق شد؛ پرسید: چی شده؟ من که حسابی گیج شده بودم گفتم: نمی‌دانم از آقازادتون بپرس؛ شهاب زیر گریه زد؛ خودش را در آغوش مادرش انداخت و بریده‌بریده گفت: ما…مان…من…که…کاری…نکردم؛ آن شب را با استرس صبح کردم؛ الآن چند شب است، خواب ندارم؛ مدام به این فکر می‌کنم، چه‌کار اشتباهی انجام دادم که باید شاهد چنین اتفاقی باشم؛ آقای دکتر، شهاب را آورده‌ام؛ الآن بیرون اتاق نشسته است؛ شاید شما متوجه علت کارش بشوید.

کلید را داخل در چرخاندم؛ مهدیه زودتر از من در را باز کرد؛ سلام کردم و گفتم: خانم‌جان چی شده پشت در کمین کردی؟ مهدیه همان‌طور که گوشه لبش را می‌جوید؛ سلام کرد و گفت: نه عزیزم، امروز آن‌قدر استرس داشتم که نتوانستم هیچ کاری انجام بدهم؛ منتظرتون بودم تا از نتیجه کار باخبر بشوم؛ شهاب کجاست؟ دست مهدیه را گرفتم و به‌طرف مبل دونفره داخل پذیرایی حرکت کردم؛ روی مبل نشستم و او هم کنارم نشست؛ صدایم را صاف کردم و گفتم: به پیشنهاد آقای مشاور شهاب را برای چند ساعت سپردم به مهدکودک تا با بچه‌ها بازی کند؛ دستش راکمی فشار دادم و گفتم: حق با شما بود؛ من نباید برای پسرمان تبلت می‌خریدم یا حداقل باید روی میزان وقتی‌که با تبلت می‌گذراند یا بازی‌هایش، نظارت می‌کردیم؛ آقای مشاور گفت: شهاب یک بازی جدید روی تبلتش ریخته و آن را هزاران ساعت و بارها و بارها بازی کرده است؛ در این بازی آدم‌های مختلف (زن و مرد) را با شیوه‌های گوناگون می‌کشد؛ تا حدی این بازی روی روح و روانش تأثیر گذاشته و ازش لذت برده که دوست داشته تو عالم واقعی تجربه‌اش کند. 

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح ج
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
  • طرح مجازی: حیات طیبه 97
خواندن 108 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « یک امانت خاص دو برادر »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.