مرسلون

آقا معلم

این مورد را ارزیابی کنید
(7 رای‌ها)

شیشه گلاب را روی سنگ خالی کردم و با دست گردوغبار را از روی اسمش شستم. دکتر آشتیانی شاخه گلی روی مزار گذاشت و با دیدن حال دگرگونم پرسید: آشناست دکتر؟ چشم‌هایم را از زیر عینک فشردم و اشک‌هایم را پنهان کردم. ناخودآگاه دستش به‌سوی گوشم رفت...
ـ آی...آی گوشم! آقا تو رو خدا گوشم رو ول کن! آقا غلط کردم! آقا کنده شد! آی آقا!
آقا گوشم را بیشتر پیچاند و با حرص گفت: گوشی که حرف حساب توش نره همون بهتر که کنده بشه. مگه من نگفتم میمونی آبادی و درست رو میخونی؟ هان؟ نگفتم؟
ـ چرا آقا...گفتی...آقا غلط کردم...
ـ غلط کردن رو بذار برای وقتی‌که بردمت پیش فرمانده. اون وقته که می‌فهمی بی‌خبر وارد شدن به منطقه چه عواقبی داره. فکر کردی اینجا خونۀ خاله است که هرکسی سرش رو بندازه پایین و بیاد؟ اصلاً تو از پدرت رضایت‌نامه داری که تا اینجا اومدی؟
دستم را روی گوشم گذاشتم و درحالی‌که سعی می‌کردم قیافه‌ام را تا جایی که بلدم مظلوم کنم، گفتم: به جون خودم دارم آقا. آقاجانم خودش دستخط داد بیام.
دست آقا کمی شل شد و با چشم‌های برزخی نگاهم کرد و گفت:
ـ که رضایت‌نامه داری هان؟
سری تکان دادم و گفتم: آقا گوشمو ول کن تا نشونت بدم دیگه. آقا چندثانیه‌ای نگاهم کرد و بالاخره گوشم را رها کرد و کف دستش را به طرفم گرفت و گفت: «کو؟ رضایت‌نامه‌ات کجاست؟ گوش دردناکم را ماساژ دادم و با دستی لرزان دست در جیب پیراهنم کردم و کاغذتا شده‌ای را بیرون کشیدم و درحالی‌که سرم را تا جایی که جا داشت در یقه‌ام فروبرده بودم، آن را کف دستش گذاشتم و گفتم: اینم رضایت‌نامه. دستخط آقا جانمه. خودش اجازه داد بیام. آقا تای کاغذ را باز کرد و نگاهی به نوشته‌هایش کرد. به ثانیه نکشید که کاغذ را به طرفم گرفت و با اخم ترسناکی غرید: «که این دستخط آقا جانته آره؟ آخه بچه جون! من اگه بعد این‌همه گچ خوردن پای تخته‌سیاه دستخط شاگردامو نشناسم که به درد هیچی نمی‌خورم. سپس محکم توی سرم زد و گفت: آخه خیر سرت داری میری کلاس نهم...رضایت رو با ظ دسته‌دار می نویسن؟ دیگر فرصتی برای ننه‌من‌غریبم بازی به من نداد. کاغذ را تا کرد و در جیبم گذاشت و چندتایی محکم به شانه‌ام زد و به‌طرف سنگرها هلم داد و گفت: صدات در نیاد ممد...فقط بدو برو زودتر وسایلت رو جمع کن تا من هم برم ببینم یکی رو پیدا می‌کنم باهاش تو رو بفرستم عقب. و زیر لب با خودش غرغر کرد: لا اله الا الله...بچه بلد نیست اسلحه دستش بگیره، اومده وسط خط مقدم.
تمام رؤیاهایم را نقش بر آب دیدم و با همه مقاومتی که برای پنهان کردن بغضم می‌کردم، اشک در چشم‌هایم جوشید. به‌جای رفتن، جلوی پایش زانو زدم و هر دوپایش را در آغوش گرفتم و زدم زیر گریه و بریده‌بریده وسط هق‌هق‌هایم گفتم: آقا تو رو خدا...تو رو خدا بذار بمونم. به جون خودم جلوتر از این نمیرم. همین‌جا می مونم و هر کاری گفتی انجام میدم. بلد نیستم اسلحه دستم بگیرم اما بلدم چای دم‌کنم و ظرف بشورم. بذاربمونم آقا...میتونم پوتین‌های برادرها رو واکس بزنم...یا ماشین‌ها رو گل بمالم. تو رو خدا... آقا معلم کلافه دستی به محاسنش کشید و گفت: این‌قدر قسم نده ممد. بعد سر به آسمان برداشت و گفت: خدایا من ازاین‌دست بچه چه کنم؟ کم تو مدرسه آتیش می سوزوند حالا اینجا هم باید از دستش بکشم.
استیصال و نرم شدنش را حس کردم و در دل قهقهه زدم اما ظاهر نالان و گریانم را حفظ کردم تا آقا حسابی دلش بسوزد و از برگرداندنم پشیمان بشود. آقا فکری کرد و دست در جیبم کرد و رضایت‌نامۀ قلابی را بیرون کشید و شروع به نوشتن چیزی پشت برگه کرد. سپس برگه را به طرفم گرفت و گفت: یه مسأله ریاضی برات نوشتم. من امشب دارم میرم برای شناسایی. تا صبح وقت داری این مسأله رو حل کنی. اگه این مسأله رو حل کردی، چیزی به فرمانده گزارش نمی‌کنم و میتونی اینجا بمونی اما اگه نتونستی حلش کنی، خودت با اولین وسیله‌ای که پیدا کردی برمی‌گردی عقب و می ری آبادی و سفت می‌چسبی به درست. قبوله؟ اضطراب تمام وجودم را گرفت و نگاهی به مسأله ای که روی‌هم دو خط هم نمی‌شد، انداختم و به آنی گل از گلم شکفت. من بارها و بارها مسأله های سخت آقا را در امتحانات دیده بودم و خوب می‌دانستم مسأله های سختش دست‌کم سه چهار خطی می‌شد.
مطمئن شدم این‌یکی از آن سخت‌هایی نیست که نشود حلش کرد. باذوق گفتم: قبوله آقا...من حلش می‌کنم. آقا نگاه عجیب و آسوده‌ای به من کرد. انگار به سخت بودن مسأله اش ایمان داشت. گفت: مرد و مردونه قرار گذاشتیم...من باشم یا نباشم، قرارمون سر جاشه. زیرش نمی‌زنی ها. لبخندی زدم و گفتم: چشم آقا! ناگهان مرا در آغوش گرفت و گفت: جنگ و بذار برای ما پسرم. تو حیفی! تو باید درس بخونی و دکتر بشی ممد. سپس گوشم را نوازش کرد و پرسید: خیلی درد گرفت؟ خندیدم و گفتم: نه آقا...ما عادت داریم. آقا هم خنده‌اش گرفت و پیشانیم را بوسید و گفت: خلاصه این آقا معلم بداخلاقت رو حلال کن تا با خیال راحت بره.
دکتر آشتیانی هنوز منتظر جواب بود. بغض تلخم اجازه حرف زدن نمی‌داد. نفس بلندی کشیدم و گفتم: معلمم بود! هم توی مدرسه، هم زندگی! (1)


پی‌نوشت:

 1) دنیا اسکندرزاده

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
منتشرشده در دهه فجر

آخرین‌ها از دنیا اسکندر زاده (کاربر مهمان)

محتوای بیشتر در این بخش: « آرامشی که دارم آقای گل »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.