مرسلون

آواره

این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

10531434297201703725_Copy آواره

اینجا هم دست از سرش برنمی دارن؟ حالا واجبه کله شو بقچه پیچ کنه؟ این را فلورا تلاش کرد با لحنی دلسوزانه بگوید؛ اما پیامی که منتقل کرده بود تلاش او را بی ثمر می کرد؛ ادامه داد: لااقل اینجا می گذاشتین آسوده باشه؛ دیروز دیدم تمام بناگوش بیچاره از شدت عرق سوخته؛ ناهید هم صدایش را انداخت توی گلو و با حالتی خفه و در عین حال شلاقی گفت: گوشش بسوزه بهتره تا ریشه اش بسوزه! درضمن خودش هم اینطوری دوست داره، اسم اونی هم که به سرش بسته هِد ورزشیه نه بقچه. صراحت و لحن گفتار ناهید اصلا مهربان نبود. او از بدو ورود به این کشور، دلش نمی خواست مهمان بدی برای فلورا باشد اما بگومگوهای میان این دو خواهر، گریزناپذیر بود. ناهید یادش آمد قرار بود مهمان خوبی باشد، ریز خندید و با شانه به فلورا زد و به شوخی گفت: «بقچه مال من و تو بود. مال اون وقتا که تو سن محنا بودیم و حمام نداشتیم. می زدیم زیر بغل و می رفتیم گرمابه.» فلورا گویی خاطرات ایام جوانی پیش چشمش جان گرفتند. ایامی که در ایران زندگی می کرد. در خانه ای میان تو به توی کوچه های فرح آباد که نه فرح داشت نه آبادی. با همسایه هایی از جنس خودشان. یاد روزگار نوجوانی افتاد. خودش را دید با همان دامن گل گلی و پرچین که با چادر چرخی سفید مامان دوز از خانه بیرون می زد اما از پیچ کوچه، نه حق آن طرف تر رفتن داشت و نه جراتش را. مردان خانه قید کرده بودند پایی که از لب های دیوار سیمانی خانه اصغر آقا سفالگر که بیشتر از کاسه و کوزه، سر قلیان و کاسه وافور می ساخت به دماغه پهن کوچه لولی ها برسد؛ قلم می کنند. حالا فلورا کجا بود؟ از آن لبه ها و دماغه ها گذر کرده و به قلب اروپا رسیده بود. کسی هم پایش را قلم نکرده بود چون همه چیز با انقلاب تغییر کرد. اصلا معنای انقلاب همین است: دگرگونی. فلورا هم دگرگون شده بود، مهاجرت کرده بود، مهاجرتی از نیره بودن به فلورا شدن. اما چقدر این مهاجرت با او سنخیت داشت؟

فلورا میان این افکار و سوالات غوطه می خورد که نیوشا آرام سرش را به طرف خاله ناهید چرخاند و در حالیکه تعجب از چشم های گرد شده اش بیرون می زد، اشاره ای به سرش کرد و پرسید: واقعا این دخترا خودشون دوست دارن با این مدل پوشش ورزش حرفه ای کنن یا مجبور میشن؟

ناهید نگاهش را از تشک تاتامی گرفت و به صورت نیوشا داد که میان انبوه موهای بنفش گم شده بود. حجم فانتزی جا شده در یک کف دست صورت نیوشا، او را شبیه انیمیشن کرده بود. انگار آدمکی مجازی بود که به صورت اقساطی در او روح می دمیدند. ناهید خوشحال بود که نیوشا دست کم فارسی را فراموش نکرده، به آرامی پلک زد و گفت: «در مورد بقیه من نمیدونم خاله، اما درباره محنا باید بگم آره، خودش دوست داره.

-چرا؟

-چون معتقده باعث پیشرفتش میشه.

فلورا که از میان افکارش با مکالمه ناهید و نیوشا بیرون پریده بود گفت: حرفا می زنی ها، این پارچه دست و پاگیر چه ربطی به موفقیت داره؟

ناهید نیم نگاهی به ساعت بزرگ اسکوربورد انتهای سالن «اكسل اگزبيشن سنتر» انداخت و یک لحظه حس کرد اصلا در این گیر و دار دلش نمی خواهد بحث های همیشگی را دنبال کند. اما از طرفی هم نمی خواست فلورا و دخترش که حالا کنجکاوتر نگاهش می کرد، بی پاسخ بمانند.

آرام و بی میل طوری که نشان می داد این بحث برای او سالهاست حل شده و کهنگی این سوال بیات شده شامه ذهنش را آزار می دهد، تصنعی نفسی عمیق کشید، نگاهی به فلورا و نیوشا انداخت و سپس نگاهی به تابلوهای اعلان کننده اسامی ورزشکاران و گفت: این حرف من یعنی همون ریشه ای که دلم نمی خواد بسوزه. همین یه تیکه پارچه از دید شما، برای ما یعنی ریشه، یعنی هویت، یعنی محنا میدونه کیه و مال کجاست؟ میدونه که «میتونه» و همین باعث میشه تلاش کنه.

فلورا باز پوزخندی زد و گفت: «آهان!» چشمکی شیطنت وار هم ضمیمه کرد و تمام چروک های پیری صورتش نمایان تر شد. زیر چشم ها گود افتاد و ادامه داد: ما می توانیم و این حرفا دیگه؟! و بعد به تمسخر خندید.

نیوشا که گویا هیچ وقت از این بحث های همیشگی مادر و خاله اش درست سردرنمی آورد، ترجیح داد لحظه ورود محنا به میدان را فیلم بگیرد. روی صندلی های پشت سر مادر و خاله اش ایستاد، گوشی را از جیب شلوار چسبانش به زور درآورد و با انگشت های ظریف و لاغرش به صفحه گوشی مشغول شد.

فلورا پاهای تا زانو عریانش را کمی جابه جا کرد. دست هایش را توی جیب پالتوی چرم مشکی اش جا داد و هم زمان ابرو و شانه هایش را انداخت بالا. سپس گویی از این سکوت ناهید در جواب آن خنده تمسخرآمیز، بیشتر اذیت شده باشد، خواست بحث را به شکلی ادامه دهد تا دست کم بد و بیراهی بشنود. اینگونه به راحتی می توانست زبان به شماتت باز کند، گلایه کند، نق بزند تا آتش زیرخاکستر عذابی که سالها بعد از فلورا شدن و از نیره افتادن رهایش نکرده بود، برای لحظه ای تنهایش بگذارد. می خواست حقی پیدا کند و به خودش بدهد و آن را سر دست بگیرد و به همه بگوید همواره حق داشته که از این چیزها بیزار باشد.

رویش را به طرف ناهید برگرداند و با لحنی طلبکارانه گفت: شما واقعا خسته نمیشین از این همه شعار؟» این حرف با صدای همهمه همراه شد. چند نفر که قیافه هایی شبیه مردم شرق آسیا داشتند، طبل بزرگی را وارد سالن کرده و همنوای بوق و شیپور، بر آن کوبیدند.

ناهید حالا دیگر مطمئن شده بود موقعیت خوبی برای بحث و جدل های همیشگی نیست. ساعت اسکوربورد، تابلوی روان گوشه تاتامی و ساعت مچی سوغات مشهد، همه باهم می گفتند پنج دقیقه بیشتر تا شروع مسابقه نمانده. او رنج سفر و زخم زبان های خواهر غربت نشین را تحمل کرده بود برای دیدن همین لحظات کوتاه و پر شکوه. برای دیدن لبخندهای پر استرس دخترش و آرامشی که از نگاه مطمئن هواداران به قلبش حواله می شد. اما از طرفی فلورا را هم درک می کرد. او همه چیز را باخته بود. تمام آرمان شهر و تصویر رویایی که از آن ور آب برای خودش ساخته بود درست پیش چشم هایش به سمت نابودی گام برمیداشت. از فلورا چه مانده بود جز تلی از خاک یا آواری که با زلزله شوهر الکلی و زن باره اش پدید آمده بود. حالا هم نیوشا با برخی خیره سری ها داشت پازل بدبختی او را تکمیل می کرد. ولی گویا او نمی خواست باور کند. شاید با انکار واقعیت ها می توانست برای خودش وقت بخرد و با این تسلسل توجیهات، دست کم دنیای خیال و آرزوهایش را برای خودش نگه دارد.

ناهید لحظه ای سکوت کرد و سپس با اشاره ای به نیوشا طوری که صدایش میان کوبیدن طبل و دمیدن در بوق و شیپور و فریادهای پرهیجان جمعیت به گوش فلورا برسد، گفت: خبر داری چرا شب ها دیر میاد یا اصلا می دونی دیشب کجا بود؟

قصد ناهید عوض کردن بحث بود، در واقع می خواست بحث را از بگو مگو به رازهای مگو و حرف های درگوشی خواهرانه بکشاند اما فلورا مثل همیشه چیز دیگری برداشت کرد.

نگاه فلورا مرموز شد و خشن. گویی در پس تمام جملات ناهید اتهام هایی ناروا درباره دخترش شنیده. خیلی سریع گفت: من بهش اعتماد دارم و چشمانش را از نگاه او دزدید.

ناهید هم دلسوزانه تر ادامه داد: به دخترت اعتماد داری...درست، اما به جامعه ای که توش نفس می کشی چی؟ سپس به ورزشگاه «دوكلند» که حالا بیش از نصف آن پر شده بود اشاره کرد و گفت: به محیط هم اعتماد داری؟

این بار فلورا عصبانی می نمایاند. گویی از چیزی حرص می خورَد و لجش گرفته است. لب هایش را اندکی غنچه کرد، سرش را به راست و چپ گرداند و گفت: جامعه...محیط... می دونم بابا تو جامعه شناسی خوندی، سواد داری. ولی اینجا یک جامعه آزاده. بچه ها اینجا چشم و گوش بسته نیستن که بیافتن تو چاه. به چیزی اجبار نمیشن، شمایین که سال ها روی بچه هاتون فشار میارین و بعد نگاه می کنین میبینین دیگه زورتون نمیرسه و اونا مثل فنر از زیر دستتون در میرن. چشم هایش سرخ شده و کمی به اشک نشسته بود، انگار حرف دل و زبانش یکی نبود. اگر ترس از ملامت و شماتت نبود، شاید گره درددل هایش باز می شد. اما خودش را از دسته نیانداخت و با طعنه ادامه داد: شنیدم تو مدارس اونجا حتی به لاک زدن بچه ها هم گیر میدن!

ناهید از این تهمت ها خنده اش گرفته بود. درحالیکه صورتش را به سمت وسط میدان چرخانده و با نزدیک شدن به لحظات حساس شروع مسابقه دلهره اش بیشتر می شد، خواست بحث را به سمت دیگری ببرد. بهتر بود با درونیات او ارتباط بگیرد. گفت: لاک؟! و لبخند معناداری در پی آن زد. سپس ادامه داد: گاهی لاک زدن برای پنهان کردن چرک زیر ناخنه. چون ما میترسیم با واقعیت چرک آلود روبه رو بشیم. راحت ترین راه، اول انکاره. بعد هم که دیگه انکار جواب نداد و واقعیت درست رفت وسط چشم آدم، چرک ها رو بزک می کنیم. پنهان شون می کنیم. درحالیکه میشه چرک زیر ناخن رو تمیز کرد. البته اگر بپذیریم چرکی هست.

فلورا پاهایش را تکان می داد و با همان حالت عصبانیت درحالیکه از درون داشت با علامت سوال بزرگی روبه رو می شد، گفت: شما که لالایی بلدی چرا خوابت نمیبره؟ تو هم انکار نکن اسارت زن اونجا رو. اصلا بیا بگو چرا امثال شما برای اسارت زن، توجیه می تراشن؟ خب بپذیرین زن همیشه اسیر مرد بوده. فقط شکلش عوض میشه. هزار و چهارصد سال پیش یه جور، الانم با این کشور انقلابی یک جور دیگه!» «انقلابی» را مسخره آمیز گفت. گویا می خواست حتی واژه ها را هم انکار کند.

بعد دست هایش را از جیب پالتویش درآورد. در خیال خود به موضعی بالاتر دست یافته بود. حالا هم میخواست سخنرانی اش را کامل کند. انگشت اشاره را در هوا چرخاند و گفت: «یه روزی دختر رو در خاک می چپوندن و بر گور جسمش خاک می ریختن. امروز هم دختر رو در پارچه های سیاه می پیچن و روح و استعدادش رو لابه لای اون دفن می کنن. میبینی! شکلش عوض شده، همین.

ناهید خواست بگوید که خلاصه کردن زن در جنسیتش یعنی زنده به گوری و اتفاقا پیغمبر با تمام شکل های زنده به گوری مبارزه کرد؛ خواست بگوید: تو حاضری موهای سشوار کشیدت رو بریزی روی شونه هات طوری که بوی شامپوی مارک ضد شوره و ضد ریزش بخوره زیر دماغت و بعد با یه دامن کوتاه بالای زانو از خونه بزنی بیرون، بری کنار هزارتا مرد جور وا جور و خوشحال باشی که هیچ تفاوت جنسیتی بین تو مردا نیست. ولی در واقع هر مردی که بهت نگاه کنه جنسیت تو رو ببینه، نه هنرت رو، نه سوادت رو، نه مهارت ها و توانایی های انسانیت رو، نه فکر و اندیشه ات رو؟ تو حاضری لا به لای این میله های جنسیتی زندانی بشی و زنده به گور؟

ناهید خواست همه اینها را یک نفس بگوید، اما ترسید باز متهم به شعار دادن شود.

یک لحظه سکوت کرد و ناگهان اسامی افراد هر تیم از بلندگوهای ورزشگاه پخش شد. او یکپارچه گوش شده بود، برای شنیدن نام دخترش. میخواست تمام رنج ها و سختی ها را زمین بگذارد. نفسی تازه کند و آرام بگیرد. محنا برای او قهرمان بود. همین که توانسته بود به مسابقات بین المللی تکواندو برسد یعنی قهرمانی. رو کرد به فلورا و تمام شوقش از شنیدن نام محنا به مهر بدل شد. حتی می شد در آن لحظه عمق چشمانش را کاوید و دید چقدر فلورا را دوست دارد. ناهید آرام و صبور و پر شعف، انگار از بلندگوهای ورزشگاه جواب تمام حرف های فلورا را اعلام کرده باشند، به صدای پیچیده در فضا اشاره کرد و گفت: حضور محنا در این میدان، یعنی زن ایرانی امروز دیگه اسیر نیست. استعدادهاش زنده به گور نمیشه.

بعد ایستاد و شروع کرد به کف زدن. با هیجان یک طرفدار واقعی، با مهر یک مادر.

فلورا هم ایستاد. دستانش می لرزید همین طور چانه اش. پیش لرزه های بغضی بودند که قرار بود در گلو بلرزد و ویران کند و سپس همه آنچه در درونش آشوب کرده بود به یکباره آرام بگیرد؛ شبیه مردگانی در شهری آوار. فلورا در آستانه یک فروپاشی بود. فروپاشی که هر لحظه نیره را تمنا می کرد. نگاهی به میدان ورزش انداخت. جیغ ها، فریادها، صداها در گوشش پیچید. دچار یک دوگانگی شده بود. دوگانگی منزوی کننده. خوب می دانست این حس بدخواهی ممزوج با خوشحالی از موفقیت نزدیکان، همان نزاع بُعد انسانی و شیطانی آدم است که همه گرفتارش می شوند. می دانست این احساس کنونی همان حسادت زنانه هر دختری است به خواهرش. نه فقط او، بلکه حسی دوگانه برای هر خواهری. نه می شود خواهر را دوست نداشت، نه می شود از موفقیتش غبطه نخورد. اما فلورا بعد آن حرف ها، چیز دیگری را هم فهمیده بود. او می دانست این حالت چیزی فراتر از یک حسادت خواهرانه است. چیزی در حد و اندازه درگیری دو هویت. هویت نامعلوم خودش و هویت ناهید ایرانی. یا شاید جنگی میان هویت فروپاشیده کنونی با هویت نیره که برایش تمام شده بود. فلورا می دید هویتی که او سالها پُزش را داده و برای پوشاندن ضعف های عجیبش به انکار دیگران دست زده، حالا چگونه با طلوع خورشید موفقیت محنا، همچون آدمی یخی در خود فرو می ریزد.

فلورا، ناهید را نگاه کرد. او را در یک تناقض روحی آشکار و در عین حال لذت بخش می دید. آرامشی در عین اضطراب. چشم ها شوق داشت و مردمک ها می لرزید. چهره اما برافروخته بود. درست شبیه نگرانی هر مادری که فرزندی به دست حوادث روزگار سپرده. شبیه خودش آنگاه که به آینده نامعلوم و پرخطر نیوشا فکر می کرد. ناهید را می دید که از توانایی فرزند مطمئن، و از حوادثی که ممکن است هر لحظه رخ عوض کند مضطرب است. محنا را هم می دید، جوانی که با استعدادهایش به این شهر رسیده بود نه با مهاجرت. عزت امروز محنا و حقارت سالهای اولیه مهاجرت خودش، در یک قاب خودنمایی می کرد.  باز به ناهید خیره شد. این بار او را در قامت یک مادر می دید. مادری که تمام لحظه های جنگیدن دخترش را نظاره کرده. جنگی نه میان تن ظریف دختر با ورزش رزمی که زمختی می خواهد، جنگی نه میان روح لطیف دختر با کنایه ها وطعنه های این و آن، جنگی نه میان آرمان خواهی با راحت طلبی و زندگی دم غنیمتی، بلکه جنگی تمام عیار از تمام این ها.

سپس فلورا به خودش نگاه کرد. دوباره دلتنگ نیره شد. از سختی های آن دوران بیزار بود و در عین حال دلتنگ آن زمانی شد که هیچ کس فلورا صدایش نمی کرد. به این فکر کرد چرا نیره نماند و مسیر تدریجی ناهید شدن را طی نکرد؟ چرا نماند تا از «فرح آباد» به «پیروزی» امروز برسد. ناخودآگاه نیره بودن را، نیره ماندن را و نیره ای بهتر شدن را آرزو کرد. همانطور که ناهید، ناهید مانده بود و پس از سالها، ناهیدی قوی ترو ناهیدی موفق تر شده بود. تغییری همراه با حفظ هویت، هم سنخ با خودش. نیره در پیش چشمانش جان گرفت. با همان موهای بافته و گل سرهایی که از پول عیدی می خرید. یادش آمد همیشه آرزو داشت وقتی عروس شد ابروهایش را شبیه ابروهای قیطانی مادرش بردارد. ولی حالا مادری بود با موهای دکلره و ابروهای تاتو شده. او زنی نبود که اکنون اینجا ایستاده بود. از فلورا بودن برخلاف آنچه تظاهر می کرد، لذت نمی برد. باز در دام افکار افتاده بود. افکاری که این اواخر همدم اغلب لحظه هایش بودند. به این اندیشید: چه شد که از نیره بودن استعفا داد؟ آیا فلورا می توانست نیره، همان پل خراب شده ی پشت سر را دوباره آباد کند؟ او اکنون رها بود اما آزاد و مستقل چه؟ فلورا بود اما نیره چه؟ (1)


پی نوشت:

1) سید میثم میرتاجی الدینی

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 110 دفعه

آخرین‌ها از سید میثم میرتاجی الدینی

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.