مرسلون

اروند

این مورد را ارزیابی کنید
(5 رای‌ها)

6dc524a153c15af2b16311d73a404081_S_Copy اروند یا محمد رسول‌الله...یا محمد رسول‌الله...یا محمد رسول‌الله!

ـ بگو بچه‌ها بی‌سیم‌ها رو خاموش کنن و بزنن به آب. عملیات شروع شد.

این جملات را سید جلیل خطاب به مهدی گفت؛ نگاهش کردم؛ چهره‌اش ظاهراً آرام بود اما مردمک چشم‌هایش از نگرانی دودو می‌زدند؛ شیشه عسل را به طرفش گرفتم.

ـ سید؟! خودت هم بخور...آب خیلی سرده...اون هم توی شب!

شیشه را گرفت؛ خودش یک قاشق بیشتر نخورد اما به من و بچه‌ها توصیه کرد نفری سه قاشق بخوریم تا برای جنگ تن‌به‌تن با امواج سرد و خروشان اروند، انرژی داشته باشیم.

کنار اروند ایستادم و به رودی که اینجا اروند بود و کمی آن‌طرف‌تر شط العرب، نگاه کردم؛ نه! نباید به اروند شک می‌کردم! لبخند زدم؛ او هم انگار خندید؛ گفتم: بچه‌ها رو دستت امانت می سپرم؛ نکنه در امانت خیانت کنی! اروند خشمگین شد؛ موج‌هایش را به نشانه اعتراض به پاهایم کوبید؛ دستی از سر نوازش بر آب کشیدم و با پشیمانی گفتم: می دونم...می دونم تو با مایی!

علیرضا لوله تنفسی را به طرفم گرفت؛ فهمیدم که وقت رفتن رسیده است؛ مهمات و اسلحه‌ام را چک کردم و لوله را دردهانم گذاشتم؛ بچه‌های خط‌شکن وارد آب شدند؛ سید جلیل و مهدی و علیرضا و من و بقیه هم‌پشت سرشان؛ باآنکه مدت‌ها برای چنین عملیاتی دوره‌دیده بودم و بدنم از آمادگی بالایی برخوردار بود، به‌محض ورود به آب، سرمای بیش‌ازاندازه به بدنم شوک وارد کرد؛ چند دقیقه طول کشید تا به موقعیت عادت کنم؛ با اشاره بچه‌های خط‌شکن، کم‌کم زیرآب رفتیم؛ همه‌جا تاریک بود؛ هیچ‌چیز دیده نمی‌شد و تنها پل ارتباطی میان ما، یک‌رشته طناب بود؛ اروند همه ما را در آغوشش پنهان کرده بود اما گاهی شیطنتش گل می‌کرد و طناب را از دستمان می‌گرفت.

آب روی قفسه سینه‌ام فشار می‌آورد؛ باوجودآن همه عسلی که خورده بودم، بازهم احساس ضعف می‌کردم. شاید هم می‌ترسیدم؛ از اتفاقات پنهانی که آن‌سوی اروند در کمینمان نشسته بود؛ حتی از خود اروند هم می‌ترسیدم؛ اروند هم امشب ترسناک شده بود!

طبق محاسبات، می‌دانستم که به جزیره ماهی نزدیک شده‌ایم؛ عمق آب هم لحظه‌به‌لحظه کمتر می‌شد؛ داشتم برای خروج از آب آماده می‌شدم که گوش‌هایم صدای ناآشنایی شنید؛ صدایی به‌غیراز تلاطم امواج و به‌غیراز حرکت آرام بچه‌های خط‌شکن؛ کمی بیشتر دقت کردم؛ گوش‌هایم نفیر گلوله‌ها را بلندتر از ناله بی‌صدای بچه‌ها شنید؛ قرار نبود اینجا درگیری داشته باشیم؛ این درگیری، نشانه خوبی نبود و زنگ‌های خطر را برای زمین‌گیر شدن عملیات کربلای چهار، به صدا درمی‌آورد؛ سعی کردم به خود بقبولانم که گوش‌هایم اشتباه می‌شنوند اما طنابی که میان دستانم شل شده بود، مهر تأییدی بود بر همه حدسیاتم.

چشم‌هایم سرخی خون را میان آن‌همه سیاهی شکار کرد. دیگر سردم نبود؛ اروند با خون داغ و سرخ بچه‌های خط‌شکن و غواص، چون بستری گرم شده بود؛ از فکر پر کشیدن مظلومانه بچه‌ها، قلبم گرفت و تنفسم مختل شد؛ نیاز به اکسیژن داشتم؛ مجبور بودم سرم را از آب بیرون بیاورم؛ نفس اول به دوم نرسیده بود که باران منورها، بر سرم باریدن گرفت و شب اروند چون روز روشن شد؛ نگاهم به ساحل افتاد؛ خبری از نیزارهایی که قرار بود محل استتار نیروهای ما باشد، نبود و به‌جایش دشمن، تادندان‌مسلح برای استقبال از ما صف‌کشیده بود.

کمی آن‌طرف‌تر، سری از آب بیرون آمد؛ گلوله‌ای که صورتش را غرق خون کرد امان نداد بدانم او که بود؛ اروند خون‌ها را از صورتش شست و من دیدم که چه دردمندانه و مادرانه سید جلیل را در آغوش کشید و با خود برد.

بچه‌ها، یکی‌یکی دچار کمبود هوا می‌شدند و سرشان را از آب بالا می‌آوردند و آن‌هایی که طعمه گلوله‌ها نمی‌شدند، به اسارت درمی‌آمدند و من، بیش‌تر از آنکه نگران خودمان باشم؛ نگران عملیات بودم. عملیاتی که قطعاً لو رفته بود و بی‌سیم‌های خاموش، امکان هر اطلاع‌رسانی را از ما گرفته بود. قفسه سینه‌ام می‌سوخت؛ درد می‌کشیدم برای سرو قامتانی که پیش چشمانم رفتند و آن‌هایی که قرار بود دور از چشمانم درو شوند؛ چه خوب که چشم‌هایم را بستند؛ دوست نداشتم دشمن اشک‌هایم را ببیند؛ دست‌هایم را هم بستند و نمی‌دانستند که ما حتی با دست‌های بسته هم پرواز را بلدیم.

اروند پاهایم را سفت چسبیده بود؛ با هر موجی که به پایم می‌کوبید می‌گفت نرو اما من دلم از او هم گرفته بود... اروند، امشب اروند نبود؛ شط العرب بود؛ تقصیری هم نداشت؛ سرچشمه‌اش از فرات بود؛ فراتی که مهمان کشی رسمش بود؛ فراتی که به حسین پشت کرده بود و به عباس خیانت!

وقتی با چشم‌ها و دست‌های بسته به‌سوی گودالی هلمان می‌دادند؛ یاد کاروان اسرای کربلا دلم را آتش زد و یک آن حس کردم بی‌بی بر گودی قتلگاه ایستاده و نگاهمان می‌کند. ایستادم تا عرض ادب کنم که ضربۀ قنداقۀ تفنگ، کنار شقیقه‌ام را شکافت. جریان گرم‌خون از پیشانیم راه گرفت و به لب‌هایم رسید. شوری اشک و خون درهم‌آمیخته بود. از بی‌بی خجالت کشیدم. هق‌هقم را در گلو خفه کردم. بچه‌ها هم همین‌طور. کسی دیگر ناله نمی‌کرد. اگر قرار بود بمیریم؛ مثل حسین می‌مردیم. مثل عباس...مردانه...باعزت...حتی با دست‌های بسته!

صدای بیل آمد و تلی از خاک‌برسر و رویم پاشیده شد؛ دقایقی بعد تمام بدنم در خاک دفن شده بود؛ خاک به بدنم فشار می‌آورد و نفس کشیدن هرلحظه سخت‌تر می‌شد؛ دهانم را برای بلعیدن هوا باز کردم و به‌جای هوا، ذرات خاک وارد دهانم شد و این خاک، باآنکه خاک دشمن بود؛ عجیب بوی خوبی می‌داد؛ بوی سیب! مزه‌اش هم خیلی آشنا بود؛ یادم آمد بیمار که بودم به اصرار مادربزرگ از تربت سیدالشهدا خورده بودم؛ همان‌که می‌گفتند شفاست؛ همان‌که معجزه می‌کرد!

نفس آخر را بلندتر کشیدم و از ام الرصاص تا کربلا را یک‌نفس پرواز کردم و اروند هنوز هم‌پشت سرمان اشک می‌ریزد.

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: شبکه های اجتماعی
  • سطح قالب: سطح ب
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 49 دفعه

آخرین‌ها از پوریا اسکندر زاده (کاربر مهمان)

محتوای بیشتر در این بخش: « معجزه تاریخی از ما بهترون »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.