مرسلون

از کنگان تا کنگان

این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

kjgy646 از کنگان تا کنگان

(12 دی‌ماه سال 1355 – شهرستان کنگان – ساعت 9 صبح)

جسم بی‌توانش گوشه‌ای از اتاق، روی تخت افتاده است. زن، دیگر نفس نمی‌کشد؛ پسربچه‌ای پنج - شش‌ساله به پهنای صورت اشک می‌ریزد و دست و پیشانی‌اش را مدام می‌بوسد و با صدایی که گاه هق‌هق گریه آن را قطع می‌کند می‌گوید: مامان جون! تو رو خدا نرو! مامانی من تنها میشم؛ مامانی بچه‌های کلاس قرآن با مامان یا باباشون میان مسجد؛ تو نباشی من باکی برم؟ تو رو خدا مامانی جواب بده.

مردی حدوداً 40 ساله آرام و قرار ندارد؛ مدام این‌طرف و آن‌طرف می‌رود؛ با عصبانیت فریاد می‌زند: پس این آمبولانس لعنتی چی شد؟ گاهی بالای سر زن می‌آید و با نگرانی او را نگاه می‌کند و گاهی دم در می‌رود و ته کوچه را نظاره می‌کند تا ردی از آمبولانس بیابد؛ روی سر پسرک دستی می‌کشد و می‌گوید: غصه نخور علی جان! الآن آمبولانس می‌آید؛ حال مامانت خوب میشه؛ قول می دم دایی.

آمبولانس ساعت 3 بعدازظهر از راه می‌رسد؛ مرد بر سرشان فریاد می‌کشد و گفت: تا الآن کدوم قبرستونی بودید؟ خواهر من مرد! می‌فهمید؟ مرد! مأمور اورژانس با تأسف می‌گوید: ماشین وسط راه خراب شد؛ تا تعمیرش کنیم طول کشید؛ جاده هام خرابه؛ از بوشهر تا اینجا نتونستیم بالای 40 تا بیاییم؛ این را می‌گوید و به‌سوی پیکر بی‌جان زن می‌رود؛ با همکارش آن را برمی‌دارند، در آمبولانس می‌گذارند و به پزشکی قانونی می‌برند؛ علی در آغوش دایی سخت می‌گرید؛ دایی با یکدست علی را نوازش و با دست دیگر، اشک‌های خودش را پاک می‌کند. 

(18 بهمن سال 1377 – شهرستان کنگان – ساعت 5 صبح)

زن میان‌سالی روی زمین افتاده و چند کودک قد و نیم قد دورتادورش را گرفته‌اند؛ مردی حدوداً 45 ساله، نگران و نظاره‌گر این صحنه است و هم‌زمان با تلفن صحبت می‌کند؛ دو دقیقه‌ی بعد، صدای آژیر آمبولانس از انتهای کوچه شنیده می‌شود؛ بچه‌ها با سرعت در آهنی زنگ‌زده‌ی حیاط را باز می‌کنند؛ یک دقیقه بیشتر نمی‌گذرد که دو مرد جوان بالباس اورژانس از انتهای کوچه‌ی تنگ و بن‌بست نمایان می‌شوند؛ دو طرف یک برانکارد را گرفته‌اند و وارد خانه می‌شوند؛ ابتدا علائم حیاتی بیمار را چک می‌کنند و سپس به‌آرامی او را روی برانکارد می‌گذارند؛ در کسری از ثانیه زن را از خانه بیرون می‌برند و داخل آمبولانس قرار می‌دهند؛ هوا هنوز تاریک است؛ یکی از آن‌ها بی‌درنگ پشت فرمان قرار و به‌سرعت راه بیمارستان را در پیش می‌گیرد و دیگری کنار مرد میان‌سال و زن بیمار می‌نشیند؛ دائماً علائم حیاتی زن را چک می‌کند و لحظه‌به‌لحظه اوضاع را زیر نظر دارد؛ قطره‌های عرق، سراسر پیشانی‌اش را پوشانده است؛ همراه بیمار، با صدایی آرام و پر بغض می‌پرسد: زنده می مونه؟ مأمور جوان لبخندی می‌زند و می‌گوید: خدا رو شکر به‌موقع رسیدیم؛ انشاء الله کمتر از ده دقیقه‌ی دیگه بیمارستانیم؛ ده دقیقه‌ی بعد، زن را به‌آرامی از آمبولانس پیاده می‌کنند و به‌سرعت به بخش اورژانس می‌برند؛ مرد، موقع پیاده شدن، کارت ملی مأمور اورژانس را از کف زمین برمی‌دارد؛ ساعتی بعد می‌گویند خطر دفع شده و همسرش زنده می‌ماند؛ اتاق به اتاق می‌گردد و از هرکسی سراغ مأمور اورژانس را می‌گیرد؛ درنهایت او را کنار باغچه پیدا می‌کند؛ مأمور مشغول گفتگو با جوانی است که پدرش را برای پیوند کلیه به اینجا آورده؛ مکالمه‌شان را قطع می‌کند و می‌گوید:

+ ببخشید آقا

- (با لبخند) بفرمایید

+ خدا خیرتان بده. شما امروز جون خانمم رو نجات دادید. اگه شما نبودید نمی دونم چه بلایی سر همسرم می اومد. راستی! کارت ملی تون رو کف آمبولانس پیدا کردم. فکر کنم تو مسیر که می اومدیم از جیب تون افتاده!

- دست شما درد نکنه. واقعاً ممنونم.

برای آخرین بار، نگاهی به اطلاعات روی کارت می‌اندازد و آن را تحویل صاحبش می‌دهد: علی محمودی – متولد فروردین 1350.

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 54 دفعه

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.