مرسلون

اعتراض به تاریخ

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

20946047_Copy اعتراض به تاریخ

خیلی عصبانی و ناراحت بود، این دفعه صدایش را کمی بالاتر از همیشه می برد.

حتی اجازه نمی‌داد خانم شجاعی یک کلمه بگوید.

 تمام حرف هایش را از دیشب برای امروز صبح زود آماده کرده بود ولی مدیر آژانس دیر آمد و فقط توانست یک ساعت آخر وقت از او مرخصی بگیرد که ظهر بیاید تکلیف خانم نادری را روشن کند.

-من تو زندگی دغدغه اولم یه دونه دخترمه؛ تمام تلاشمو میکنم که آینده برای خودش کسی بشه و بتونه سرشو بالا بگیره. ببینید من کلی هزینه میکنم که دخترم از اون سر شهر بیاد اینجا علم یاد بگیره. فقط علم...نه اینکه ذهنشو از چیزایی پر کنید که بدردش نخوره! این رو اول سال هم گفتم. چرا روی معلماتون نظارت ندارید؟!

خانم مدیر که گرم و سرد و روزگار را چشیده بود و همین روزها بود که خدمت سی ساله اش تمام شود؛ سرش از بوی اودکلن تند مادر مهلا درد آمده بود ولی با آرامش به فریادهایش گوش می‌داد. فقط منتظر لحظه ای بود که بین نفس گرفتن های او معذرت خواهی کند.

-من عذر میخوام. من نگرانی شما رو درک میکنم فقط یه چند دقیقه صبر کنید زنگ تفریح بخوره بعد قضیه رو با خود خانم نادری حل و فصل کنیم.

زنگ تفریح به صدا درآمد. معلم ها یکی یکی وارد اتاق معاون آموزش شدند، این دفتر بخاطر بزرگ بودنش محل استراحت معلمان شده بود. همه دور تا دور میز بزرگ وسط، روی صندلی ها نشستند تا یک لیوان چای بخورند و چند دقیقه ای خستگی کلاس ها را از تن بیرون کنند. همینکه خانم نادری خواست کاغذهایش را روی میز بگذارد و بنشیند؛ از طرف دفتر مدیر صدایش زدند.

بی خبر از همه جا وارد دفتر شد.

 هنوز خانم مدیر خواست او را معرفی کند و از سوابق تحصیلی و علمی او بگوید که مادر مهلا باز گُر گرفت و موهایش که از همان اول، از همه طرف شال آبی روی سرش بیرون زده بودند؛ مثل شعله های آتش به دور سرش پخش تر شدند.

-خانم شما چی تو مغز بچه من میکنید! چرا نمیایید درستون رو بدید و برید! من سالی چن میلیون پول به این مدرسه میدم که بچم علم یاد بگیره و دکتر بشه چرا این تکلیفا رو به بچه های مردم میدید! خداروشکر به اندازه کافی آخوند داریم! شما فک میکنید کی هستید که بخواهید مردم رو هدایت کنید؟!

خانم نادری چادرش را روی سرش صاف کرد و روی صندلی نشست. انگار خستگی تمام کلاس ها در تنش دو برابر شد. با اینکه چند مرتبه موقعیت تدریس در دانشگاه برایش پیش آمده بود ولی تصمیمش را گرفته بود که تا آخر ماموریت شوهرش اینجا بماند.

می خواست جواب بدهد ولی فرصتی پیدا نمیکرد، شاید هم نمیخواست حرفی بزند و نمک به زخم او بپاشد؛ فقط گوش داد و دو طرف ورقه های در دستش خیس عرق شدند. شرمنده خانم شجاعی بود که باعث شده بود یکی از والدین دانش آموزان اینطور به مدیر دبیرستانی که در شهر کلی اعتبار علمی دارد اعتراض کند.

کاسه صبرش لبریز شد.

از جایش بلند شد؛ و برای اینکه همه کاغذها خیس نشوند آنها را روی میز گذاشت.

-من از شما عذر میخوام. شما میدونید که من معلم تاریخ هستم؟

من اگر تکلیفی به دانش آموزم دادم در حیطه درسم بوده و قصدم فهم دقیق و صحیح درس بوده. اگر گفتم در مورد وضعیت زنان قبل اسلام تحقیق کنند؛ منظور داشتم. نوجونای الآن از تاریخ زیاد آگاهی ندارن! خود دختر شما از کساییکه که همش به وضعیت و محدودیت زن در ایران اعتراض داره، برای همین یه تحقیق خاص و سه تا سوال بهش دادم، من نخواستم کسی رو منحرف کنم، هدفم آگاهی بچها از دورانیه که زن هیچ جایگاهی در اجتماع نداشته و یک ابزار بوده و حتی زنده به گورش میکردن!

-درس شما چه ربطی بدبختیای زنان قبل اسلام داره! حالا این تحقیقی که بچه ی من دادید چیه دیگه! ما کجای این مملکت بریم از این حرفا نباشه؟! اصن این انقلاب کجاش برا من خوب بوده که بخواد برا دخترم خوب باشه! من میخوام بچم دکتر بشه نمیخوام این چیزا یاد بگیره کیو باید ببینم؟

خانم دکتر نادری دید با این حرف ها نمی تواند مادر مهلا را قانع کند. کاغذ ها را از روی میز برداشت و جلوی او گرفت و از او خواست؛ که اگر امکانش هست چند دقیقه بنشیند و چند ورقی از این نوشته ها را که دانش آموزان خودشان یک هفته تحقیق و مصاحبه کردند، مطالعه کند.

-من میگم این حرفارو تو مغز بچهای ما نکنید، شما میگی خودم بخونمشون!

- اصلا فقط مصاحبه مهلا با مادر بزرگش را بخونید که سر کلاس خوندش و همه تشویقش کردن.

-مشکل من همینه! دخترم یک ساعت تنها رفته پیش مادر شوهرم ازش سوال پرسیده، معلوم نیس چی بهش گفته!

 حالا بده ببینم از منم چیزی بد گفته یا نه! خودم شنیدم یه چیزایی از منم می گفت!

مصاحبه با مامان بزرگم خانم کبری عسکری در تاریخ 17بهمن 97

به عنوان سوال اول: شما زمان قبل از انقلاب هم بودید از زندگی زنان در اون زمان بگید؟

خدا کنه اون روزا دیگه برنگرده. دخترم امنیت مهمترین هدیه انقلاب برای زن بود، من وقتی به خیابون می رفتم حتی در روز روشن حرف های رکیک زیادی بهم میزدن، این روزا اگر دختری یا زنی بهش چیزی بگن میره پیش پلیس ولی اون زمان دژبانا و سربازها هم خراب بودن.یه بار چند تا سرباز مست دنبالم کردن، کاباره ها زیاد بود و بساط مشروب به راه، من می دویدم و فریاد می زدم اما کسی جرئت نداشت کمکم کنه، توی کوچه مون آنقدر جیغ زدم که پدرم از راه رسید، درگیری شد، بلاخره من نجات پیدا کردم، اون روزها قدم زدن و ورزش کردن و تفریح زنان به راحتی و با حفظ حریمشون، افسانه بود.

اون زمان نگاه به زن مثل یک کالا بود، هرچه زن خوش رنگ و لعاب تر، هر چه بی حجاب تر، باارزش تر بود. ولی الان نه، زنان مثل مردا تو جامعه هستن و دارن کار میکنن یکیش مثه مامان خودت که چه شغل خوبی داره و داره زحمت میکشه.

خلاصه بهت بگم؛ انقلاب زن رو به جایگاه اصلی خودش برگردوند، مثل همون کاری که پیامبر صلی الله علیه واله کرد.

ممنون از شما، سوال دوم: شما تاریخ هم بلدید؟ زمان پیامبر زندگی زنان چطور بوده؟

خیلی بلد نیستم فقط به اندازه ای که تو سخنرانی ها و از رادیو شنیدم که اون زمونا زنان رو مثل کالا خرید فروش میکردن و حتی بچه هاشون که دختر میشدن زنده به گور میکردن ولی اسلام به به زن ارزش میده و جایگاهشو خیلی بالا میبره و اون رو عضو جامعه میدونه.

سوال آخر: شما از زندگی الانتون راضی هستید؟ تو این مملکت اذیت نیستید؟ نمیخواستید آزاد باشید؟

این که سه تا سواله عزیزم. الحمدلله میگذره زندگیمون. الان که آزادی هست و ما راحت داریم زندگی می کنیم قرار نیست که دیگه همه هر کار دلشون خواست بکنند؛ مملکت قانون داره مثل مدرستون که قانون داره، ما باید بهش عمل کنیم وگرنه سنگ روی سنگ بند نمیشه. عمل به قانون یکم سخت هست، ولی وقتی میبینیم سودش به خودمون برمیگرده دیگه با رضایت قانون رو انجام می دهیم.

ببین دخترم این انقلاب خیلی خوبه اگر تو داری راحت درس میخونی و انشاالله یه دکتر خوبی میشی بخاطر همین انقلابه و گرنه اون زمان که اصلا نه جایی بود درس بخونی نه میگذاشتن...)

خانم نادری مادر مهلا را با نوشته ی دخترش تنها گذاشت و به کلاس رفت.

زنگ تعطیلی مدرسه به صدا در آمد.

خبری از فریادهای معاون آژانس هوایی نبود.

عصبانتیش تمام شد بود، انگار قانع هم شده بود و سپرده بود به خانم شجاعی که کلی از تنها معلم دکترای تاریخ آموزش و پرورش معذرت خواهی کند. (1)


پی‌نوشت:

1) محمد انجم شعاع

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 59 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « ثمرات درخت انقلاب رضایت ننه آغا »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.