مرسلون

خشونت دیروز و محبت امروز

این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

 از وقتی‌که معلم شدم، تصمیم گرفتم که دانش‌آموزی را تنبیه نکنم. روزهای شنبه و یکشنبه ساعت اول صبح، دانش آموزان سوم با من کلاس داشتند. امروز هم یکی از همون روزها بود. جای احمدی در کلاس خالی بود. نیم ساعت از زنگ می‌گذشت، صدای در به گوش رسید. احمدی با چهره‌ای غمگین جلوی در حاضر شد. با لبخند گفتم: احمدی این چه قیافه‌ای هست که به خودت گرفته‌ای! بازم که دیراومدی، با ناراحتی گفت: آقای سبحانی، اجازه تو رو خدا منو ببخشید، دیشب تا دیروقت بیدار بودم، برای همین صبح نتونستم زود بیدار بشوم. برای لحظه‌ای رفتم به اون زمانی که خودم هم دانش‌آموز بودم: همین‌طور که می آقا ساعت چنده؟ «خدا خدا می‌کردم که پیش از زنگ به مدرسه برسم. از یک نفر پرسیدم رفت نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: هشت و ربع. خیلی ترسیدم و قدم‌ها را تندتر برداشتم. همین هفته پیش بود که آقای ناظم چوبش را بهمون نشون داد و گفت: هرکس دیر بیاد سروکارش با اینه! ما که توی صف بودیم چقدر می‌ترسیدیم. خوب آقای ناظم چهره وحشتناکی داشت، با اون سیبیل کلفتش و کراوات قرمزرنگش که داشت خفه‌اش می‌کرد. علی رو یادم می یاد که همین چند روز پیش با دست‌های تاول‌زده وارد کلاس شد.

اون ادعا می‌کرد که خیلی دردش نیامده، اما چشمای پف‌کرده‌اش چیز دیگه ای می‌گفت. به مدرسه رسیده بودم، فکر می‌کنم که ساعت هشت و نیم شده بود. در مدرسه بسته بود. خواستم از دیوار مدرسه بالا بروم که از لای آجرها بابای پیر مدرسه رو دیدم که داشت با ناظم صحبت می‌کرد. چاره‌ای نداشتم، باید در می‌زدم. آخ! آقای ناظم داره می یاد دم در. وقتی‌که چشمم توی چشماش افتاد، آب دهانم خشک شد. یقه لباسم روگرفت و کشید داخل و با یک پس‌گردنی فرستادم به‌طرف در سالن و بعد گفت: بی‌شعور دیشب پارتی داشتی یا اینکه... . با گریه رفتم توی دفتر، هفت هشت‌تا بچه دیگه هم اونجا بودند. با خودم فکر می‌کردم که خدایا چی بگم؟ چه دروغی بگم که بگذاره برم سر کلاس. یادم افتاد به دیشب، بابام یک سالی بود که ساواکی‌ها دنبالش بودند. مردم می‌گفتند که از دست سربازها فرار کرده و ما نمی دونستیم که کجا هست. فقط هرچند وقت یک‌بار، یک آقایی برای ما کمی پول می‌آورد و می‌گفت اینو آقا یحیی فرستاده. دیشب مامان از تب می‌سوخت، اون کارهای مردم را تموم نکرده بود. اون برای مردم سبزی خُرد می‌کرد، خیاطی می‌کرد و خیلی کارهای دیگه. من تا دیروقت داشتم دکمه‌های لباس مردم را می‌گذاشتم، آخه مامان مریض شده بود ونمی تونست کارهای مردم رو تموم کنه.

وای خدایا! آقای ناظم اومد با اون چوب درازش. بابام بهم یاد داده بود که هیچ‌وقت نقطه‌ضعف نشون ندم و شانه‌هایم می‌لرزید و پاهایم سست» سبحانی چرا دیر اومدی؟ مثل یِه مرد باشم. صدای ناظم پیچید توی گوشم شده بود و قلبم تند تند می‌زد. بچه‌ها یکی‌یکی کتک می‌خوردند و با گریه می‌رفتند سر کلاساشون.

کمی تف به دستام زدم که درد را کمتر حس کنم، اما نه اگه دستام خیس بشه بیشتر درد می گیره. خیلی زود یواش‌یواش رفتم جلوودستم را به حالت افقی بیا جلو دانش‌آموز بی‌انضباط «دستام را با شلوارم پاک کردم. بردم بالا. آقای ناظم چوب را کمی بالا برد و آماده کرد برای پایین آوردن. چوب را محکم پایین آورد. بی‌اختیار دست‌ها را زیر بغل زدم و از کمر تا شدم. اشک چشم‌هایم را پر کرد. همه‌جا را تار می‌دیدم.» اوخ «داد زدم و بعد سر چوب» آقا به خدا دیر از خواب بیدار شدم دیگه تکرار نمیشه «و گریه می‌کردم. التماس کنان گفتم: آقای ناظم را گرفتم ولی آقای ناظم چوب را پس کشید و گفت پسره ی بی‌پدرومادر و دومین چوب را محکم‌تر پایین آورد. چند تا چوب هم به پاهام زد و مرا روانه کلاس کرد. همه‌جایم می‌سوخت. دست‌هایم را به هم می‌مالیدم تا دردشان کمتر شود. پشت در کلاس اشک‌هایم را پاک کردم. در کلاسمان با صدای گوش‌خراشی باز شد. زهوارش دررفته بود. در زدم. صدای آقای کرمی معلم ریاضی‌مان بود که می‌گفت: بفرمایید داخل. در را باز کردم که یکهو دلم هُری ریخت پایین. اصلاً یادم نبود. با این‌یکی دیگه چیکار کنم؟ سرهای بچه‌ها و آقای کرمی به‌طرف در برگشت. رنگم مثل گچ سفید شده بود. دوباره دست‌وپایم به لرزش افتاد. طوری قلبم صدای آقای کرمی بود» سبحانی کدوم گوری بودی؟

«به تاپ‌تاپ افتاده بود که انگاری می‌خواست بیرون بپرد؛ که گوش آدم‌رو سوراخ می‌کرد. سرم را پایین انداختم و زیرچشمی به بچه‌ها نگاه کردم. همه به من زل زده بودند. عماد که دیروز با من دعوا کرده بود می‌خندید و قیافه مرا با انگشت به بغل‌دستی‌اش نشان می‌داد. بعضی‌ها هم‌دلشان برایم می‌سوخت. آقای کرمی هم که شیک کرده بود و با اون کت‌وشلوار سفیدش انگار می‌خواست به عروسی برود. صورت سه‌تیغه‌اش از سفیدی برق می‌زد. آقای کرمی همیشه عصبانی بود مثل‌اینکه مال باباش رو از بچه‌ها می‌خواست. بچه‌ها با ترس‌ولرز ازش سؤال ریاضی می‌پرسیدند.

فقط با چند تا بچه پولدار شاه‌دوست، جور بود. صدای عماد تو گوشم پیچید. آقا باباش فراریه. میگن که انقلابیه و ضد شاه. توی حرف عماد دویدم و گفتم: آقا به خدا صبح دیر از خواب بلند شدیم آقا! بچه‌ها همه با صدای بلند خندیدند. پرهام» می‌خواستی بگذاری ظهر بیای مدرسه، ناهارم مهمان ما باشی! اون بچه پول‌دار لوس و نُنُر داشت ریسه می‌رفت. اگه دستم بهش می‌رسید می دونستم چیکارش کنم. آقای آقا به قرآن «کرمی داد زد: ساکت، بعد چوب را که روی میز بود برداشت و به‌طرف من آمد. با التماس گفتم: ولی آقای کرمی انگارنه‌انگار که حرف‌هایم را می‌شنید. چوب به هوا» آقای ناظم زدند! آقا تورو خدا آقا! می‌رفت و محکم به روی کف دست من پایین می‌آمد. جیغ می‌زدم و به هوا می‌پریدم. دست‌هایم کرخت شده بود. دست‌ها را زیر بغل زده و زارزار گریه می‌کردم. آقای کرمی موهاش رو مرتب کرد و گفت برو بشین پسره ی اَلدنگ. چنددقیقه‌ای سرم روی میز بود. سرم راکه بلند کردم چشمم افتاد به‌عکس شاه که بالای تخته

سیاه زده بودند. ته دل بهش لعنت فرستادم و یاد حرف‌های بابام افتادم و اینکه می گفت همه بدبختی مردم و مملکت ما از اون هست. اونکه چقدر مال مردم رو دزدیده و خرج عیش و نوش و سفرهای خارجی کرده. دست هام رو روی شلوارم می‌کشیدم تا سوزشش کمتر بشود. کناردستیم علی، دلداریم می‌داد وازمن می‌خواست که به درس گوش بدم. چقدر از آقای کرمی بدم می اومد. کاشکی مثل پرنده‌ها می تونستم پرواز کنم و از پنجره کلاس فرار کنم. حیف که نمی‌شد. بعد از مدتی که از تعطیلی مدارس گذشته بود، با پدرم که توی درگیری یکی از پاهاشو ازدست‌داده بود، به مدرسه رفتم. مدرسه حال و هوای دیگری داشت. نه از اون مدیر خبری بود و نه ازاون ناظم خشن. می‌گفتند که فرار کرده‌اند و رفته‌اند خارج. چند تا از بچه‌ها رو توی کلاس دیدم. صدای علی که می‌گفت حسن حالت چطوره منو به خودم آورد. چشمم به‌عکس شاه افتاد. مثل‌اینکه کسی وقت نکرده بود اونو پایین بیاره، بچه‌ها زیر پایی دادند و بالا رفتم و عکس اون ایکبیری را پایین آوردم. علی رفت و بعد از چند لحظه با بابای مدرسه برگشت. عکس زیبایی در دستش می‌درخشید. عکس زیبای امام را داخل قاب، به‌جای عکس شاه گذاشتیم و وصلش کردیم به دیوار.

آقا اجازه! آقای سبحانی! من که پاهام خشک شد. الآن ده دقیقه است که سر پا ایستاده‌ام. آقا برم و آقا اجازه دیشب داشتم فوتبال نگاه «بشینم؟ به خود اومدم و با لبخندی گفتم: احمدی پسرم چرا دیر اومدی؟ آفرین حسین، خوشم میاد که راست‌گو هستی.» می‌کردم، دلم نیومد که بخوابم برای همین صبح دیر بیدار شدم. عزیزم سعی کن که شب‌ها زودتر بخوابی. حسین جان! مگه نماز نمیخونی؟ نکنه که نمازت هم مثل مدرسه‌ات مامانم صبح‌ها برای نماز منو بیدار می کنه و بعد میره سرکار، این دفعه بعد از رفتنش، نه آقا «قضا بشه!» دوباره خوابم برد. با مهربانی بهش گفتم پسرم اشکالی نداره، فقط دیگه تکرار نشه چون از درس عقب می‌افتی و جبرانش برات سخت میشه. احمدی گفت: چشم آقای سبحانی، فقط آقا می شه بگید که شما توی چه فکری بودید که منو معطَّل کردید؟ خندیدم و گفتم بچه‌ها خدا رو شکر کنید که توی مملکت اسلامی زندگی می‌کنید و رهبر خوب و مهربانی دارید، بعداً سروقت براتون از اون زمان‌ها با اون مقررات خشک و بی‌روحشان صحبت می‌کنم، زمانی که من هم مثل شما دانش‌آموز بودم. خوب بچه‌ها کتاب‌های ریاضیتون روباز کنید و صفحه سی کتاب رو بیارید. (1)


پی‌نوشت:

 1) حمیدرضا حسن پوریان

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 104 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « جنگ شناختی عزت نفس »
هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.