مرسلون

در انتهای شیار

این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)

22326_L16x9_Copy در انتهای شیار

نفس‌هایم به شماره افتاده بود. تمام توانم را جمع کردم و با سرعت از لابه‌لای درختان زیتون حرکت می‌کردم. گاهی پوتین‌های گلی‌ام که دیگر رنگ سیاهش به خاکی تغییر کرده بود روی تکه سنگی سفت و بدقلق یا خاکی سست می‌لغزید و زیگزاکی تنم به سمت چپ و راست ول می‌شد. زمزمه و نجوایی دل‌نشین درگوشم طنین‌انداز شده بود. گرچه بلندی صدای نفس‌نفس زدنم بیشتر از آن بود اما آه و ناله سوزناک نجوایش آرامم می‌کرد.

تمام سنگینی بدنش را روی کول راستم انداخته بودم. از داخل باغ‌های زیتون که هیچ حصار مرتفعی به‌جز چوب‌های خشک بریده‌شده، آن‌ها را از هم جدا نمی‌کرد خودم را به‌سختی به لبه شیار سنگی کانال رساندم. تمام تلاشم این بود خودمان را به عقب نیروهای خودی برسانم. گل‌های زردرنگ دشت با عطر مخصوص به خود که از باران اردیبهشت‌ماه جانی تازه گرفته بودند همه‌جا را پرکرده بود؛ و با وزش باد به رقص افتاده بودند. با گذاشتن قدم‌هایم رویشان بسان شقایق پرپر می‌شدند. اسلحه‌ام را مدام در دستم جابه‌جا می‌کردم تا سختی حاصل از سنگینی‌اش را بهتر تحمل‌کنم. چند بار در مسیر تصمیم گرفتم او را گوشه‌ای بیندازم و خود را از سنگینی و دست و پاگیری‌اش رهاسازم ولی پیش خودم فکر کرده بودم که یک اسلحه خالی در یک شرایطی بهتر از دستان خالی است؛ و به مسیر ادامه داده بودم.

صدای انفجار شدیدی به‌یک‌باره فضا را فراگرفت که از اطراف باغ‌های سر به فلک کشیده زیتون شنیده می‌شد. درختانی که تمام فصل سال برگ‌هایی سبزرنگ دارند و روزگاری نه‌چندان دور صدای همهمه کودکان و پویایی وزندگی را از لابه‌لای شاخسارهایش می‌شد شنید. نماد صلح و دوستی جهانی که اکنون در معرض توپ و تانک و انفجار دشمن قرار داشت و با قطره‌قطره خون شهیدان مدافع آبیاری می‌شد. براثر آتش تهیه توپخانه و اصابت خمپاره بر زمین، سنگ و شن و همچنین ترکش‌های حاصل از انفجار به سمت ما پرتاب می‌شد که رفتن را سخت کرده بود. صدای انفجار مهیب‌تری شنیده شد که از شدت موج آن زمین زیر پایم لرزید و هر دو باهم زمین خوردیم.

حبیب‌الله که بهمن صدایش می‌کردیم از کمر روی زمین افتاده بود و کمی غلط خورد تا متوقف شد. این بار صدای ناله‌اش رساتر شد. شروع به لرزیدن کرد. خون زیادی ازدست‌داده بود. تمام پیراهنش آغشته به خون بود. چون روی کولم بود و شکمش روی کتفم قرار داشت و بالاتنه‌اش از پشت کمرم رهاشده بود رد خون از پهلویش بیرون زده بود و تا زیر گردنش آمده بود. موهای جوگندمی‌اش و خط پرچین و چروک صورتش که در رنگ سبزه چهره‌اش برجسته‌تر شده بود نشان از روزگارانی تلخ و شیرینی داشت که پشت سر گذرانده بود. بااینکه قدش نسبت به من کوتاه بود ولی بدنی ورزیده و پرقدرت داشت. بی‌جهت نبود که دیدبان شده بود. به‌تنهایی می‌توانست از پس خودش بربیاید و حتی بدون خوراکی و غذا چند روز بیشتر از بقه دوام بیاورد.

چندین بارشده بود که در گودالی نیم متری یک هفته مخفی‌شده بود و دیدبانی می‌کرد. با لهجه مازنی گفت: انتحاری بود؟

دستم را به زیر سرش بردم و به‌طرف خودم کشیدمش. می‌توانستم شرمندگی را که در چهره‌اش موج می‌زد ببینم. از اینکه کاری از دستش برنمی‌آمد و مجبور بود روی دوش من جابه‌جا شود. دستش را با مهربانی به موهایم که برا اثر دویدن عرق کرده بودم و خیس شده بودند کشید. هر چند هوا گرم نبود و گاهی بادی سرد وزیدن می‌گرفت ولی فعالیت بدنی و خستگی بدن را گرم می‌کرد.

فکر کنم انتحاری بود؛ یعنی ممکنه رسیده باشن به مقر؟

این جمله را در پاسخ به بهمن برای خودم از ذهن گذراندم. تازه چند ماهی بود که بچه‌ها، این منطقه را آزادکرده بودند. هنوز جنازه چند تن از شهدای آزادسازی خان طومان برنگشته بود.

صدای انفجارها زیادتر شد. شانه‌های بهمن را گرفتم و آرام روی زمین کشیدم تا رسیدیم پایین شیار و زیر تخته‌سنگی موضع گرفتیم. کمی تشنه شده بودم ولی قمقمه‌ای در کار نبود. صدای تانک‌های پی‌ام پی دشمن هرلحظه نزدیک‌تر می‌شد که از لابه‌لای باغ‌های زیتون خود را به‌سرعت به خان طومان می‌رساندند. چند انتحاری دیگه هم خودشان را نزدیک مقر منفجر کرده بودند. از دود انفجارها مشخص بود که با برنامه حمله می‌کنند و می‌دانند کجاها را باید بزنند.

حال بهمن اصلاً خوب نبود خون زیادی ازدست‌داده بود. چیز دیگ‌های نداشتم که زخمش را ببندم. چفیه ای هم که سفت به پهلوش بسته بودم کفاف حجم زخمش را نمی‌داد و خون تمام چفیه سفید را قرمز کرده بود. تازه متوجه زخم ساق پای چپم شده بودم. مثل‌اینکه براثر ترکش خمپاره‌ها زخمی شده بود و من در حین حمل بهمن اصلاً نفهمیده بودم. البته در مسیر سوزشی توی پایم احساس کرده بودم ولی فکر کرده بودم حتماً به چوبی یا خاری از حصارهای اطراف باغ‌ها کشیده شده و اهمیت نداده بودم. هرچه بود الآن دردش کلافه‌ام می‌کرد و می‌سوخت.

چفیه ام را رویش بستم و محکم کشیدم و دو تا گره محکم بهش زدم. پیراهنم را هم درآوردم و آستینش را با چاقویی که به دور بند فانوسقه ام بسته بودم بریدم و یکی دوتا تیکه از بغلش بریدم و بقیه‌اش را مچاله‌اش کردم. عمق زخمش عمیق بود. تکه‌هایی از خون لخته شده به همراه پاره‌هایی از ترکش خمپاره از عمق زخمش بیرون زده بود. کمی روی زخمش را با تیکه‌ای از تکه پارچه‌ها پاک کردم و تکه پارچه مچاله شده را دقیق روی زخمش گذاشتم و به داخل عمق زخم فشار دادم. دست من را سفت گرفت و محکم فشار می‌داد معلوم بود که از درد این کار را می‌کند ولی چاره‌ای نبود. روی زخم را همین‌طور فشار می‌دادم و توی این حالت سعی کردم گره چفیه را محکم‌تر کنم. تمام‌صورتش را درهم‌کشیده بود و سعی می‌کرد دردش را پنهان کند. نگاهی به من انداخت و با صدایی بریده‌بریده گفت:

-بچه‌ها قیچی شدن. دیگه رفتن به عقب فاییده ای نداره بمون تا یکی دو ساعت دیگه که هوا تاریک بشه. اگه زنده موندم که باید از بغل کانال آب سیمانی خودمون را برسونیم به کوه.

دستش را روی زخمش گذاشت و سعی کرد خودش را نیم‌خیز سرپا نگه دارد.

اگه که زنده نموندم تو همین مسیر کانال را برو من و بذار همین‌جا. به خدا راضی نیستم تو این شرایط جنازه‌ام را بخوای برگردونی. من چی از شهید اینانلو و چگینی و بقیه کم دارم.
منظورش بچه‌های تیپ فاتحین تهران بود که توی دی‌ماه توانسته بودن این منطقه را آزاد کنند تا به دو منطقه نبل و الزهرا کمک برسانند؛ و محاصره جنوب حلب را بشکنند. بغض کرده بودم به زحمت توانستم جلوی گریه ام را بگیرم. به سختی دستش را به جیب پیراهنش رساند وسعی کرد دفترچه ای را از جیبش بیرون بیآورد. دفترچه مشکی رنگی بود که یک خودکار کوچک آبی لای فنر های شیرازه دفترچه جاساز شده بود. دست هایش خونی بود. خودکار را از لای فنر دفترچه در آورد و چند صفحه از دفترچه را جلو زد و به صفحه سفید رسید و می خواست چیزی بنویسد. صفحه سفید دفترچه خونی شد ونتوانست چیزی بنویسد. خودکار روی کاغذ خونی، رنگی از خود نمی گذاشت و فقط به اندازه نوک خودکار، قرمزی ها را از روی صفحه به عقب می راند. انگار روی یک صفحه قرمز بخواهی با غلط گیر چیزی بنویسی. به من اشاره کرد تا دفترچه را بگیرم و برایش بنویسم. دست منم کمتر از او خونی نبود ولی حدأقل توان نوشتن داشتم. دستم را با پیراهنم که کنارم افتاده بود پاک کردم و دفترچه اش را گرفتم. صفحه سفیدی باز کردم و منتظر بودم تا حرف بزند. کمی مکث کرد نگاهی به پهلوی زخمیش کرد و آهی کشید. با صدای لرزان و بریده‌بریده گفت بنویس. خودکار را روی خط کاغذ گذاشتم و منتظر گفتن او شدم.

جمعه هفده اردیبهشت 95. باغ‌های زیتون. ورودی خان طومان. ساعت پنج عصر.

باز اعتماد به مذاکره با دشمن و قبول آتش بس ...

حرفش را خورد. بغضی کرد. با صدایی گرفته گفت: دیگه نمیخواد چیزی بنویسی و آرام آرام اشک هایش را که تا به حال نگه داشته بود رها کرد. باران اشک بود که باریدن گرفته بود. مثل دو روز قبل که باران زده بود و کل این منطقه را خیس کرده بود اشک هایش تمام پهنای صورتش را خیس کرده بود. معلوم بود به خاطر خودش نیست که گریه می‌کند. از درد هم نبود. ولی چرا، دلش از درد پر بود. از درد بی وفایی طرف های آتش بس. قشنگ معلوم بود که کار تکفیری ها در این منطقه یکسره شده است ولی نقشه و فتنه جدید آمریکایی ها ورق را به نفعشان تغییر داده بود.

در منطقه بین رزمنده ها پخش شده بود که با فشاردیپلماسی آمریکایی ها، روسیه قبول کرده بود درخواست جبهه النصره را برای آتش بس در این منطقه بپذیرد تا به قول خودشان بتوانن زخمی ها و جنازه هایشان را به عقب ببرند. ولی همه اش نقشه بود. بیچاره بهمن که دیدبان ما بود چند بار پشت بی سیم به مقر گزارش داده بود که تکفیری ها رفتارشان مشکوک است و به آتش بس نمیخورد و شاید بخواهند حمله کنند. ولی به گوش فرماندهان روسی نرفت که نرفت.

صدای انفجار مهیب دیگری شنیده شد که مثل زلزله زمین را تکان داد. نیم‌خیز از لبه کانال بالا رفتم تا ببینم چه خبر شده است. اصلاً باور نمیکردم؛ یعنی نمیتوانستم به خودم بقبولانم چیزی را که میبینم باور کنم. ساختمان مقر بود که دود شده بود رفته بود هوا. دود حاصل از انفجار شکل قارچ انفجار اتمی‌شده بود. موج انفجارش تا اینجا آمده بود. معلوم نبود چقدر از بچه‌های خودمان و رزمنده های تیپ فاطمیون شهید شده بودن. با آتش تهیه ای که تکفیری ها حدود دو ساعت روی منطقه ریخته بودن و حمله سریعی که شده بود مشخص بود اکثر بچه‌های ما غافلگیر شدن.

حتی می‌شد حدس زد از بچه‌هایی رزمنده ای که پشت کانال سیمانی مستقر شده بودند و بیشترشان از جوان های ورزیده تیپ زینبیون بودند هم بایدشهید داده باشیم. واقعا صحنه غریبی بود. صدای انفجار و دود سیاه و صدای تانک‌های پی‌ام پی و شلیک اسلحه یک لحظه هم قطع نمی‌شد. دل آدم واقعا می‌گرفت. صدای تکفیری ها که از خوشحالی اشغال منطقه مثل گرگ زوزه می کشیدند هم به خاطر دشت بودن منطقه، بدون هیچ مانعی شنیده می‌شد. سنگینی غروب جمعه با غربت بچه‌ها که توی دشت پرپر شده بودند دو چندان شده بود. خودم را از لبه شیار به داخل کشیدم. بهمن از لای دفترچه عکسی در آورده بود و به آن نگاه می‌کرد. از شکست هایی که روی عکس افتاده بود و رنگ کهنه و مرده آن، مشخص بود که قدیمی است. صدای بهمن از لابه‌لای لب های خشکیده و خونی اش شنیده می‌شد.

سلام بچه‌ها سلام رفقا جا رو باز کنین. بهمن هم داره میاد پیشتون.

فکر کردم عکس بچه‌ها و خانواده اش است که دارد می بیند. خوب که دقت کردم پنج تا نوجوان توی عکس بودند. معلوم بود توی حیاط یک مسجد عکس گرفته شده است. سر یکی از آن‌ها که وسط ایستاده بود با چیزی مثل تیغ یا سر چاقو خراشیده شده بود و تصویر صورتش مشخص نبود. نگاهی به من کرد. با افسوس و آه گفت: کار خان طومان یکسره شده. مگه نه؟

برای اینکه ذهنم را از وضع اسف ناک خان طومان دور کند عکس را بهم داد. با دست، سمت چپ نفر وسطی که شکل صورتش خراشیده شده بود را نشان داد.

این منم. سال 56 تو مسجد محلمونه. کنار دستی ام میثم. بچه خوبی بود. خیلی خوب. تک خون گروهمون بود.

تازه فهمیده بودم چرا زمزمه ها و نجواهایی که می خواند زیبا بود. از بچگی توی گروه سرود بود. بعد به آخرین نفر از سمت راست اشاره کرد.

این علی بود. زود تر از بقیه ...

باز حرفش را خورد و به کنار دستی اش اشاره کرد.

این حسینِ. پسر خاله ام بود. از اون بچه مایه دارها.

به عکس که دقیق تر نگاه کردم اوج اختلاف طبقاتی را می‌توانستم ببینم. سر شلوار همه آن ها زانو انداخته بود و یکی دوتا هم وصله خورده بود. روی زانوی راست خودش هم یک وصله توپی شکل وصله شده بود ولی لباس های حسین همگی نو و تمیز بودند به طوری که خط اتوی لباسش حتی از توی عکس هم پیدا بود. به نفر وسط اصلاً اشاره نکرد. عکس را برگرداندم و به نوشته های پشت عکس دقت کردم. نوشته شده بود تابستان 56 مسجد امام حسین علیه السّّلام قائم شهر. از راست به چپ علی مهربان حسین خیری نفر سوم خط خورده بود ولی اسم حمید را میشد هنوز از خط خوردگی ها تشخیص داد. حبیب‌الله قنبری و میثم صفری. کمی سرش را بلند کردم و روی زانوهایم گذاشتم تا خیلی اذیت نشود. وقتی خمپاره پشت دیوار سنگ چین باغ زیتون خورد از سنگر چیزی نمانده بود. بی سیم هم کلا متلاشی شده بود کوله پشتی ام را رها کردم و فقط توانسته بودم بهمن را که هنوز زنده بود کول کنم و تا اینجا بیاورم. درد پام شدید تر شده بود و احساس می‌کردم زخمش سر باز کرده است و دارد خون تازه ازش بیرون میزند. بدون اینکه چفیه را از روی زخمم باز کنم دو سرش را محکم کشیدم و گره هایش را سفت کردم. هوا داشت کم کم تاریک می‌شد و باد سردی شروع به وزیدن کرده بود.
چشمانش بسته بود و زیر لب شعر مازنی زمزمه می‌کرد. سوز عجیبی داشت. به‌یک‌باره زمزمه اش را قطع کرد. چشمانش را باز کرد و نگاهی به من کرد.

مهدی! من پسر ندارم که بعد از من مرد خونم باشه.

کمی مکث کرد نفسش را قورت داد ولی عوضش خدا سه تا دختر مثل دسته گل بهم داده.

قشنگ می‌شد حدس زد توی ذهنش دارد زندگی اش را مرور می‌کند. گاهی لبخند می‌زد شاید داشت به صحنه خواستگاری خودش یا تولد بچه‌هایش فکر می‌کرد. هرچی بود برق چشماش نمایان گر یاد آوری لحظات خوش زندگیش بود. به‌یک‌باره آهی کشید و چشمانش را بست نفس عمیقی کشید و کمی مکث کرد باز چشمانش را باز کرد و نفسش را بیرون داد چشمانش را به من دوخت. معلوم بود می خواهد چیزی بگوید ولی شاید سختش بود که بگوید. سرش را کمی چرخاند و به‌طرف انتهای تمام ناشدنی شیار که هنوز در کف آن گل‌های زردرنگ ریز مشغول رقص بودند انداخت. تمام توانش را جمع کرد و شروع کرد به حرف زدن. البته به سختی و بریده‌بریده.

علی مهربان زود تر از بقیه شهید شد. مادرش را برده بودن تهران واسه عمل. علی هم رفته بود برای کمک به پدرش. روز 13 آبان بود که تهران شلوغ میشه و صدای شعار علیه شاه بلند میشه. یواشکی پدرش از بیمارستان میزنه بیرون و قاطی جمعیت که شعار میدادن به سمت دانشگاه تهران حرکت می کنه. توی خیابون تخت جمشید که میرسه تیر اندازی شروع میشه و یک گلوله مستقیم میخوره به سینه علی. همون جا شهید میشه.

من همه حواسم را به حرفایش داده بودم و دقیق می‌توانستم آن لحظات را تجسم کنم. جنازه اش را بعد دو روز پدرش شناسایی می کنه ولی تحویل خانواده اش ندادن. میگن توی بهشت زهرا دفنش کردن.

شنیده بودم رژیم شاه جنازه های مردم را که در تظاهرات کشته میشدن بدون اینکه تحویل خانواده ها بدن توی بهشت زهرا دفن می‌کردن و فقط یک شماره ردیف و قطعه روی یک تکه کاغذ می نوشتن و تحویل بستگانشان میدادن. البته نشان دادن یک قبر برای پدر و مادر و فرزندان چشم به راه که بروند بالای قبر مشخصی گریه کنند به مراتب بهتر از بلاتکلیفی و بی خبری از عزیزانشون بود. چون می دانستند افرادی که در تظاهرات مفقود میشدن و خبری از آن‌ها نمی‌شد زیر شکنجه های وحشیانه ساواک ذره ذره عذاب می کشیدن تا کشته می‌شدند؛ و در بیابانی متروک و یا حیاط زندان و به طور ناشناس دفن می‌شدن. البته این برگه های مشخصات قبر وقتی تحویل خانواده ها می‌شد که رژیم پول گلوله هایی را که در سینه این کشته ها نشانده بود را گرفته باشد.
اینجوری شد که گروه ما تک خونش را از دست داد. خدا لعنت کنه شاه رو. پدرش تا آخر عمر مثل دیونه ها شده بود. البته شاید به خاطر مرگ همسرش هم باشه که زیر عمل تموم کرده بود. دو تا شک و فشار ناگهانی سنگ رو هم له می کنه چه برسه به یک آدم که از پوست و خونه.

صدای انفجارها کم شده بودو به فواصل زمانی مشخصی شنیده می‌شد بیشتر صدای تیر اندازی شنیده می‌شد. انگار دیگر واقعا خان طومان سقوط کرده بود و تکفیری ها مشغول پاک سازی خونه به خونه بودن. تقریبا روش همه گروه ها توی پاکسازی یکسان بود. با یک ضربه ناگهانی درب خونه باز می‌شد و یک نارنجک آتش زا را می انداختن توی خونه و بعد از منفجر شدن نارنجک، پاکسازی خونه و خلاص کردن زخمی ها. تکفیری ها از این روش هم در پاکسازی قسمت هایی از شهر های عراق مثل بیجی و موصل استفاده کرده بودند و براشون مهم نبود کی توی خونه باشه.

کودک و زن و بچه و میانسال فرقی نمی‌کرد.

سعی می کنم همین‌طور که نشسته ام تیمم کنم. کمی خودم را بدون اینکه فشاری به بهمن وارد کنم به سمت قبله کج می کنم و مشغول خواندن زیارت عاشورا می شوم. اشک هایم آرام آرام سرازیر می شود. این ویژگی زیارت عاشورا است که تا اشک آدم را در نیاورد حظی از آن نخواهی دریافت. کمی پایش را به زمین فشار می دهد تابتواند خودش را بالا بکشد و سرش را بالاتر بگذارد. هنوز عکس در دستش است و به آن خیره شده است.

خیلی جالبه. حسین و میثم هر دوتاشون تو فروردین 61 شهید شدن. حسین دوم عید توی جبهه شهید شد. میثم هم هجدهم همون ماه. البته حسین ترکش خورده بود. همش 16 سالشون بود.

انگشتش را به نرمی روی چهره میثم می کشد انگار می خواست گرد کهنگی خاطراتش را از چهره میثم بزداید.

میثم رو تیر بارون کرده بودند. عضو بسیج بود و صبح زود با ماشین از قائمشهر به سمت قادیکلا می رفتن تا با بسیجی های دیگه دیوار نوشته هایی رو که منافقین شب ها روی در و دیوار خونه ها علیه امام خمینی و انقلاب می نوشتند رو پاک کنند.
یک مستندی به اسم تاریخ شفاهی انقلاب بود که از تلوزیون دیده بودم. دقیقا یادم آمد بهمن به چه داستانی اشاره می‌کند. منافقین توی جنگل مخفی‌شده بودند و یارگیری می‌کردند توی فیلم اعترافاتشون که در مقابل شهید محلاتی بودند به عملیات مسلحانه و قتل و غارت و چیزهای دیگه اعتراف می‌کردند. هنوز داشتم توی ذهنم به اون صحنه ها فکر می‌کردم که متوجه شدم بهمن هنوز مشغول تعریف کردن است.

توی مسیر به کمین منافقین می خورند و میثم و با فرمانده پایگاه و سه تا بسیجی دیگه دم جاده تیر بارون می‌کنند.

با این تعاریفی که بهمن برایم کرده بود می دانستم که آن فروردین بد ترین فروردین عمرش می‌توانست باشد. دوتا از دوستاش را ازدست‌داده بود آن هم به فاصله دو هفته از هم. حالا یک نوجوان شانزده ساله در اوج بلوغ و احساس دو نفر از صمیمی ترین دوستانش را ازدست‌داده بود. حالش را شاید نتوانستم درست درک کنم ولی وقتی خودم را جای او گذاشتم به یاد عملیات حلب افتادم و داغ دلم تازه شد. سید شفیع عزیزترین دوستی که داشتم توی بغلم پرپر شد. هنوز صحنه جان دادنش از ذهنم بیرون نرفته بود. برام خیلی سخت بود که با نبودش کنار بیایم.

بهمن عکس را لای دفترچه می گذارد و دفترچه را داخل جیبش می گذارد. هوا دیگر تاریک شده است ولی باد هنوز در حال رقصاندن گلهای کوچک زرد است. با اشاره به من می فهماند تا او را تیمم بدهم. کمی او را جابجا می کنم تا همین‌طور که خوابیده است رو به قبله شود و نمازش را بخواند. صدای چند تانک پی‌ام پی که از بغل شیار به سمت خان طومان حرکت می‌کنند شنیده می شود. خیلی نزدیک است. شاید همین چند متری ما باشد. سرم را به پایین خم می کنم تا دیده نشوم. نمازش را با آرامش و شمرده شمرده می خواند. سلام نمازش را می دهد و دستی بر سینه می گذارد و انگار سلامی هم از روی ادب و ارادت به ارباب بی کفن می‌کند. آرام دست راستم را به زیر سرش می برم و با دست دیگرم شانه اش را می گیرم و همزمان سر و شانه اش را از روی زانوهایم بلند می کنم و روی زمین می گذارم تا به قسمت عمیق شیار بروم و بتوانم بدون اینکه از سطح زمین دیده شوم ایستاده نماز مغربم را بخوانم.

دست من را می گیرد و سرش را به سختی به گوش من نزدیک می‌کند و با صدایی بریده‌بریده می گوید.

مهدی جان، سعی کن همیشه بعد از نمازت از خدا بخوای که عاقبت به خیر بشی. همین کفایت می کنه.

کمی از این حرفش تعجب می کنم. وقتی دید دارم هاج و واج نگاهش می کنم گفت: نفر وسط توی عکس رو یادته؟

میدانستم حمید را می گوید. دلم خیلی میخواست در این یکی دو ساعته که اینجا بودیم داستان اون را هم می شنیدم ولی پیش خودم گفتم اگه میخواست تو این مدت گفته بود.

شاید اتفاقی یا چیزی افتاده بود که حتی نمی خواست صورتش را ببیند و اسمش را هم خط زده بود تا به چشمش نیاد. سرم را به علامت تایید تکان دادم.

اسمش حمید بود بچه خوبی بود یعنی همه باهم توی یک محل بودیم ولی سرنوشت اون فرق کرد یعنی خودش سرنوشتش رو سیاه کرد.

کنجکاو شده بودم تا بفهمم چی میگه؟ یعنی چجوری سرنوشت خودش را سیاه کرده بود که ادامه داد:سال 65 جزو منافقین شد و چند تا عملیات خراب کاری. دیگه خبری ازش نداشتم تا اینکه 67 بطور اتفاقی جنازه پلیدش رو که توی عملیات مرصاد به هلاکت رسیده بود دیدم.

آروم دستم رو رها کرد و سرش را گذاشت روی خاک های سرد خان طومان. دیگر سر گذاشتن بر روی خاکهای سرد سوریه در شب، امری عادی شده بود؛ یعنی عادت تاریخ شده بود که همیشه مظلومی در شب ها سرش را بر زمین غریب و سرد خاکی سوریه بر زمین بگذارد. از طفل سه ساله و خرابه شام گرفته تا بهمن پنجاه ساله و خان طومان. به سمت قسمت عمیق شیار رفتم تا نمازم را بخوانم همه اش پنج شش متر فاصله بود. آرام مشغول گفتن اذان و اقامه شدم. در ذهنم همش به یاد حرف آخرش می افتادم. داستان حمید برایم عجیب بود. قصه تکراری منحرف شدن از هدف. جدا شدن از گروه و پا گذاشتن روی عقیده. تاریخ کم نداشت از افرادی که از یک جایی به بعد مسیر رو اشتباه رفته بودند از طلحه و زبیر گرفته تا شمر که جانباز جنگ صفین بود. توی انقلاب خودمون هم که به هر حال بودند افرادی خون به دل نظام کردند و از عقیده انقلابی شون برگشته بودند؛ و دشمن انقلاب و امام شدند. کاش حدأقل به فرمایش حضرت آقا این شعور رو داشتند که دشمن نجیب باشند نه دشمن نانجیب. هرجور بود تمرکزم را جمع کردم تا بتوانم نمازم را ببندم و تکبیر بگم. هنوز آمادگی قلبی برای نماز بهم دست نداده بود. ترس از عاقبت بخیر نشدن ذهنم را فراگرفته بود. بااینکه اذان و اقامه هم گفته بودم ولی نتوانستم و نشستم. احساس کردم دیگر رمقی توی پاهایم نیست. به عقب برگشتم تا ببینم بهمن تو چه وضعیتیه. صدای حرف زدنش با خودش می آمد. انگار با دختر سومش فاطمه که کلاس ششم بود درد و دل می‌کرد. قبلا چند بار اسمش را آورده بود و از وابستگی شدید عاطفی دخترش به خودش گفته بود.

پیش خودم فکر می‌کردم خوبه که من وابستگی ندارم و توی دنیای مادی غرق نشدم داشتم به خودم فخر می فروختم که اگه شهید بشم دغدغه و نگرانی خاصی مثل بهمن ندارم. تا به خودم بیایم، بغض راه گلویم را گرفته بود. بااینکه جوانی مجرد بودم و زن و بچه ای نداشتم ولی نگاه مادر پیرم که با چشمانی اشک بار به کمک عصای چوبی اش با کمری خمیده تمام قد ایستاده بود و من را بدرقه می‌کرد؛ و خواهرانی که مرا در حلقه وداع و بوسه خودشان با بغض هایی فرو خفته احاطه کرده بودند؛ و هر کس دعایی برایم می‌کرد و چیزی می گفت. به اینکه تک پسر خانواده بودم و مرد خانه. همه و همه دغدغه هایی بود که از ذهنم به آنی عبور کرد.

فهمیدم که من هم مثل بهمن یا حتی بیشتر از اون گیر دنیایی بودم که برایم هیچ ارزشی نداشت و مادرم فقط بخاطرعهدی که با حضرت زینب سلام الله علیها بسته بود اجازه حضور و دفاع از حرمش را به من داده بود که زنده برگردم. آری من هم که فکر می کنم کلی وابستگی داشتم که به صورت موقت در هیاهوی جنگ از ذهنم دور شده بود. هوا دیگر کامل تاریک شده بود و حتی نوری هم از ستارگانی که در پشت ابرهای سیاه خان طومان زندانی شده بودند دیده نمی‌شد. تنها چیزی که گاهی نوری به اطراف پخش می‌کرد آتش انفجاری بود که از خانه های خان طومان دیده می‌شد. صلواتی در دلم فرستادم تا بتوانم فکرم را متوجه نماز کنم. بلند شدم و نمازم را بستم. سریع نمازم را خواندم. بعد از نماز آرام به طوری که صدایم به بهمن برسد گفتم:
الآن وقتش مناسبه. صدای درگیری دیگر نمی آید. می تونیم به عقب برگردیم.

برگشتم و خودم را به بهمن رساندم تا او را به عقب برگردانم در بین راه صدای چند تکفیری از دور به گوشم رسید که داشتند با بی سیم حرف می‌زدند. انگار در منطقه گم شده بودند و فقط به سمت نور آتش هایی که از خان طومان دیده می‌شد می رفتند. خودم را سینه خیز به سمت بهمن کشیدم. چشمانش بسته بودند. انگار خوابیده بود. دستش را در دست گرفتم.

سرد بود. آرام سرم را نزدیک صورتش بردم تا ببینم نفس می کشد یا نه. لبخندی بر لب داشت انگار دوستان شهیدش به پیشواز او آمده بودندتا او را ببرند در همان فضای قدیمی و در همان مسجد محله تا بار دیگر سرود بخوانند. بااینکه شهید زیاد دیده بودم و میتوانستم خودم را کنترل کنم ولی این بار نتوانستم. هق هق کنان صورت اشکبارم را به پیشانی بهمن رساندم و بوسه ای بر آن زدم. به حال او غبطه می خوردم. هم به خاطر اینکه شهید شده بود و هم به خاطر اینکه از ترسی که داشت در امان مانده بود. ترسی که در وجود تک تک ما بود. ترس ما از خود مرگ نبود بلکه از روشی بود که تکفیری ها انجام میدادند. بهترین حالت این است که یک مبارز در جبهه نبرد مستقیم شهید شود. فرقی نمی‌کرد با تیر یا انفجار یا ترکش. حتی تیر خلاص هم قابل پذیرش بود. مهم این بود که اسیر دشمن نشویم. اسارت در غربت بد ترین اتفاقی بود که ممکن بود برای هر فردی پیش بیاید. فکر اینکه زخمی و رنجور با دستان بسته در میان مردمی که همزمان هم اسیر داعش بودند و هم اسیر ذهن سیاه خود، بگردانند و روی زمین بکشانند. به یقین رسیدم که تاریخ تکرار می شود و برخی از این مردم خبیث از نسل همان هایی هستند که در شام بر سر و صورت اهل بیت سنگ می انداختند. درد سنگ هایی که بر بدنت می خورد و تنت را مجروح می‌کند به مراتب کمتر از آب دهان کودکانشان بود که از سر عادت و بازی و با حمایت بزرگ تر هایشان بر صورتت می انداختند. در اینجا لحظه شماری می کنی که در وسط میدانی سرت را به فجیع ترین حالت ببرند و قبل از آن به تعداد نامردمی که برای نظاره کردن بریدن سرت آمدند می نگری که گویی دارند بر سرنوشت سیاه خود می نگرند. همه این اتفاقات در چشم به هم زدنی از ذهنت خطور می‌کند و دلت میخواهد از ترس گرگ هایی که منطقه را تصرف کرده بودند و قدم به قدم در جستجوی شکاری بودند تا آن را بدرند مانند کودکی در بغل بزرگتری پناه بگیری؛ و چاره‌ای نداری که تو هم مثل بهمن سرت را بر خاک های سرد اینجا بگذاری و چشم هایت را ببندی تا از صدای پچ پچ تکفیری ها وهمت نیاید. (1)


پی نوشت:
1) سجاد صالحی؛ تقدیم به: همه شهدای مدافع حرم مخصوصا شهدای مظلوم خان طومان و شهید بهمن قنبری

 

 

 

 

 

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: عکس نوشته
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 23 دفعه

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.