مرسلون

رضایت ننه آغا

این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)

0Ws9GemGM5gtYheIhOdQqRfpYHwtSdA3lmbHSFBbjpeg_512X512X70_Copy رضایت ننه آغا

هر طور هست باید رضایت ننه آغا را بگیرم، اما اگر بگوید نه چه؟! خدا کند مجبور نشوم حرفش را زمین بگذارم

تک تک جملاتش را چند بار مرور کرد و برای هر سوال احتمالی پاسخی در نظر گرفت اما می ترسید که در نهایت مغلوب ظرافت های کلام ننه آغا شود.

کلید را در قفل چرخاند، دلش نیامد در آن هوای بارانی پاییز، آقا بزرگ را  دم در بکشاند. از میان همه نوه ها تنها او کلید داشت، تقریبا بیشتر کارهای خانه از خرید و تعمیرات و ایاب ذهاب شان با او بود.

در که باز شد انگار که تا به حال حیاط خانه را ندیده باشد، چرخی زد و گوشه گوشه اش را از نظر گذراند. از حوض سیمانی وسط حیاط که سال می شد از گردش ماهی های قرمز در رگ هایش خبری نبود، از باغچه های قرینه دو طرف حوض که درختان انگورش پیچ در پیچ دور الوار های چوبی داربست بالا رفته بودند و در نقطه میانی حوض به هم می رسیدند. از سایه داربست انگور به یاد بعدازظهر های تابستان افتاد وقتی که آقا بزرگ فرش دست باف طرح شکارگاه را کنار حوض می انداخت تا آب، خنکای سایه را دو چندان کند. نوه ها فارغ از این دنیا دور حیاط می دویدند و گاهی یواشکی از سینی مسی، کماچ های داغِ تازه در آمده از تنور را میدزدیدند و فرار میکردند. کماچ های جا شده میان مشت هایشان خیلی داغ بود و مجبور بودند برای آنکه دستشان نسوزد مدام از این دست به آن دست کنند. نگاهی به دست هایش کرد، با خودش گفت: مشت هایمان چقدر کوچک بود اما میشد بزرگ ترین لذت کودکی را درش جا داد، اکنون اما گرچه دست هایم بزرگ شده ولی نمی توانم لذت های دنیا را در مشت هایم بگیرم، شاید به این دلیل است که دیگر در این دنیا لذتی نیست که بخواهم به دستش بیاورم.

در آخرین لحظه قبل ورود به اتاق نگاهش به دوچرخه رالی دو میل گوشه حیاط، پشت بشکه ها و خرت و پرت ها افتاد. هیچ وقت نفهمید که چرا ننه آغا از این دوچرخه بدش می آمد و دلش نمیخواست چشمش به آن بیفتد در عین حال حاضر هم نبود که آن را به کسی بدهد یا دور بیندازد.

"یا الله" گفت و وارد اتاق شد. دور تا دور اتاق کنار دیوار پشتی چیده شده بود و جلوی پشتی ها پتو هایی با ملحفه سفید. گوشه اتاق ننه آغا رخت خواب ها با چادرشب چارخونه قرمز پنهان کرده بود. بالای اتاق کنار بخاری جای همیشگی آقا بزرگ بود. کنارش هم روی یک میز کوچک، سماور بود که نشان از بساط همیشگی چای در این خانه داشت.

ننه آغا و آقا بزرگ مثل همیشه از دیدن نوه ارشدشان خوشحال شدند. نمی دانست چگونه سر بحث را باز کند. خواست از بی راهه وارد شود. گفت: ننه آغا دوچرخه عمو محمد زیر بارون خراب نمیشه؟ میخواین ببرمش تو دستشویی روی حیاط؟

فرصت خوبی بود تا از ته و توی تنفر ننه آغا نسبت به دوچرخه هم سر در بیاورد. ننه آغا درحالی که استکان نقلی دسته دار را وسط نعلبکی گل سرخی می‌گذاشت گفت: نه ننه! این دوچرخه دیگه به درد نمی خوره، خیلی وقته چرخش نمی چرخه. بعد هم درحالی که با گوشه روسری جلوی دهانش را می گرفت خندید.

چای را از دستش گرفت و دوباره پرسید: ننه آغا چرا آخه از این دوچرخه بدتون میاد؟ یادمه حتی یه بار که مرتضی پسر عمو قاسم بی اجازه برداشته بود و داشت رو حیاط چرخ میزد حالتون بد شد و کلی گریه کردین.

لب هایش که منحنی رو به بالا داشت و تمایل به خنده، یکباره خط صافی شد بر چهره اش. جواب داد: بدم نمیاد ننه! اتفاقا با دیدنش یاد عموت می افتم، یاد پدر خدا بیامرزت هم می افتم که تابستون ها با همین چرخ می رفت سرکار، اما بعد کشته شدن بابات تو جریان درگیری مسجد شاه، به اصطلاح ارث رسید به عموت. عمو محمدت خیلی دوستش داشت چون یادگاری پدرت بود. اما ازش خاطره بد دارم، به خاطر همینه که می بینمش حالم بد می شه.

سریع پرسید: چه خاطره ای ننه آغا؟

آه سردی کشید و اضافه کرد: وقتی عموت مجروح شد بردنش بیمارستان امام رضای مشهد، ما چند هفته کنارش بودیم اما دوری از خونه خیلی سخت بود، عموها و عمه های دیگه ات همه قد و نیم قد بودن و باید میرفتن مدرسه، کسی نبود تا بهشون رسیدگی کنه. عموت هم از بیمارستان خسته شده بود، دکترش رو راضی کرد تا کمی زودتر مرخصش کنه. وقتی که اومدیم خونه اصرار کرد رختخوابش رو تو اتاق خودش پهن کنم. ساعت ها تو اتاق می خوابید و به در و دیوار نگاه میکرد.خوشش نمی اومد کسی اون رو تو این وضعیت ببینه. گاهی از صبح تو اتاق تنها بود و غروب وقتی که میرفتم تو اتاقش تا چراغ رو روشن کنم اجازه نمیداد و تا صبح تو تاریکی سر می کرد. زیاد اهل حرف زدن نبود و همه غصه هارو تو خودش میریخت. بعد از یه مدت پاش عفونت کرد، مجبور شدیم دوباره ببریمش مشهد تا از بالا تر قطعش کنن، حال و روزش بدتر شد. روز به روز افسرده تر و ناامیدتر. چون زیاد با کسی حرف نمیزد نمی فهمیدیم دردش چیه و چی تو سرش میگذره، حتی پای مصنوعی چوبی که براش ساخته بودن هم باعث نشد تا از اتاقش بیرون بیاد. یه روز که تو اتاق نشسته بودم صدای بوق چرخ رو که شنیدم تعجب کردم و از گوشه پرده نگاهی به حیاط انداختم. باورم نمیشد! عمو محمدت روی دوچرخه نشسته بود. تحمل دیدن این صحنه رو نداشتم، هر بار که صدای افتادنش رو می شنیدم همه وجودم در جسمم فرو می‌ریخت، خالی میشدم و با افتادن بعدی مثل ساعت شنی که برش گردانده باشن دوباره ذره ذره توی خودم می ریختم. عموت تا غروب روی حیاط دوچرخه سواری کرد و من توی اتاق اشک ریختم. بلاخره صدای افتادن ها تموم شد، پرده رو کنار زدم، باورم نمی شد داشت با یک پا دوچرخه سواری میکرد. بعد از مدتی وارد اتاق شد. رو به من کرد و گفت: " بلاخره تونستم... وقتی که بتونم دوچرخه سواری کنم حتما می تونم بازم برم منطقه. این حرفش نگرانم کرد اما وقتی بی تابی هاش رو دیدم نتونستم جلوش رو بگیرم. یادم هست که به سختی تونست کارای اعزامش رو بکنه اما بلاخره رفت. رفتنی که برگشت نداشت.

ننه آغا این بار دستمالی را روی چشم های سرخش گذاشت و اشک هایش را پاک کرد. آقا بزرگ که نگاهش به عکس عمو روی دیوار گره خورده بود گویا داشت درددل می کرد که چشمانش از اشک پر شده بود. اما جلویشان را سد کرد.  گریه در مرامش نبود میگفت که حتی در مراسم ختم پدرش هم گریه نکرده.

جوان خواست تا تیر آخر را بزند و این موقعیت بهترین زمان برای طرح خواسته اش بود. رو به ننه آغا کرد و توام با لبخند گفت: پس راه اجازه گرفتن از شما دوچرخه سواریه.

این را با لبخندی شیطنت آمیز گفت. ننه آغا با تعجب پرسید: چطور؟

-آخه اگه اجازه بدین میخوام برم سوریه

ننه آغا یکه خورد. از چند ماه قبل شوخی و جدی به گوشش رسانده بود که میخواهد عازم شود اما هیچ وقت فکر نمیکرد که آن لحظه واقعا فرا برسد.

خودش را نشکست. پرسید: چرا میخوای بری؟ پسرت هنوز چند ماه نیست که دنیا اومده. اون الان بیشتر بهت احتیاج داره.

- پدرم واسه چی رفت؟ با وجود اینکه میدونست مادرم بارداره...

- شرایط اون موقع با الان فرق میکرد، امام تنها بود، مردم باید حمایتش میکردن، چون بخاطر همین مردم مظلوم قیام کرده بود. ولی الان چی؟ تو داری میری تو یه کشور دیگه

- مظلوم مگه با مظلوم فرق میکنه؟ مگه فرق میکنه که کجای دنیا باشه؟

- نه... اما بچت چی؟ زنت چی؟ چه گناهی کرده که اول جوونی باید بیوه بشه؟

- همون کاری که من و مادرم بعد شهادت بابا کردیم. تازه اونا تنها نیستن، خداروشکر شما رو دارن، مطهره هم خودش رضایت داده، اون اصلا مشکلی نداره خیالتون راحت. تازه قرار نیست که حالا من حتما شهید بشم.

بعد در حالی که سعی میکرد جو را عوض کند گفت: اصلا من لیاقت شهادت ندارم، حالا شاید جانباز بشم ولی... همونم بعیده. و بعد شروع کرد به خندیدن.

آقا بزرگ در همه این مدت مشغول چای خوردن بود، یک قوری مخصوص داشت جدا از مهمان ها، و تند و تند استکانش را پر میکرد و می نوشید. حرفی نمی زد چون زیاد هم با تصمیمش مخالف نبود فقط داشت نظاره می کرد که چگونه می خواهد ننه آغا را راضی کند.

ننه آغا لبخندی از سر اکراه زد و گفت: چی بگم؟! مثل اینکه تو هم میخوای قدم تو راه عمو و پدرت بذاری، و من چکاره ام که بخوام جلوی این راه رو بگیرم. چراغی که امام تو دل جوون ها روشن کرد انگار هر چه زمان  میگذره پر نور تر میشه.

آقابزرگ ناخودآگاه نگاهش دوخته شد به قاب عکس امام که بالاتر از قاب عکس دو پسرش نصب شده بود.

جوان باورش نمیشد به این راحتی رضایت ننه آغا را گرفته باشد. بلند شد و دستش را بوسید.

موقع خداحافظی رو به آقا بزرگ گفت: این دفعه که برگشتم اولین کاری که می کنم براتون یه آیفون نصب می کنم تا موقع سرما و بارون مجبور نباشید بیاین دم در.

آقا بزرگ جواب داد: نه پسرم، دلم میخواد وقتی صدای زنگ میاد خودم برم و در رو باز کنم. تو که خودت کلید داری برای کسایی می گم که کلید ندارن یا کلیدشون رو جا گذاشتن.

نگاهش به دسته کلید عمو روی طاقچه افتاد. سال هاست که آنجا بود. پیشانی و دست آقابزرگ را بوسید و رفت.

باران پاییزی تندتر شده بود. دوچرخه را از زیر وسایل بیرون کشید، صدای بوقش توی حیاط پیچید، آقا بزرگ و ننه آغا پشت پنجره آمدند و آخرین نگاه های پر مهرشان را حواله اش کردند. دور حیاط چرخ میزد، مثل عمو خودش را برای رفتن ثابت کرد. (1)


پی‌نوشت:

1) حدیث عارفپور

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 30 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « اعتراض به تاریخ گام‌های استوار پدر »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.