مرسلون

سربند سرخ

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

paszamine_com_1472_19201200_Copy سربند سرخ

چند ماهی بود که با بر و بچه های جهاد به منطقه رفته بودیم. عملیات پشت سر هم فرصت مرخصی رفتن را به هیچ کس نداده بود و خانواده ها مدت ها از ما بی خبر مانده بودند. چند روزی قبل از عملیات والفجر هشت بود. با سلام و چند تا از بچه های جهاد در چادر تدارکات نشسته بودیم که یکی از برادرها با خنده آمد و پرسید: سلام کدوم یکی از شماهاست؟ سلام با همان لهجه آذری غلیظش گفت: سلام منم. چطور؟ برادر، در حالیکه سعی می کرد خنده اش را پنهان کند گفت: بیا برو تلفن با تو کار داره! همه ما و از جمله خود سلام با تعجب به هم نگاه کردیم. سلام پرسید: تلفن با من کار داره؟ برادر که حالا به شدت به خنده افتاده بود؛ گفت: بجنب دیگه تا قطع نشده. سلام بلند شد و نگاهی هاج و واج به من کرد رفت. من هم به دنبالش روان شدم و وقتی که سلام پای تلفن به گریه افتاد و به زبان خودمان شروع به قربان صدقه رفتن کرد، بلافاصله فهمیدم ننه سلام پشت خط است. در همۀ دنیا فقط یک نفر بود که سلام اینطور برایش محبت خرج می کرد و آن یک نفر مادرش بود و بس!

سلام نگاه اشکیش را از من دزدید و توی گوشی پچ پچ کرد: چشم ننه! من که خط مقدم نیستم. والا به خدا اینجا امنه. اصلاً نمی خواد نگران باشی. پوفی کرد و کلافه تر از پیش گفت: آخه چرا گریه می کنی ننه؟ من که هنوز طوریم نشده، ای بابا! در همین حال نگاهی به من کرد و با تعجب گفت: آره! اینجاست. با اون چی کار داری؟ و با خداحافظی کوتاهی گوشی را به طرف من گرفت و گفت: بیا...ننه ام با تو کار داره! با تعجب گوشی را گرفتم و پرسیدم: با من؟! با من چی کار داره؟! سلام شانه ای بالا انداخت و گوشی را به دستم سپرد. گوشی را توی گوشم گذاشتم و گفتم: الو؟! صدای ننه سلام از آن طرف خط بلند شد که با زبان شیرین آذری قربان صدقه ام می رفت. لحن مهربانش لبخند بر لبم نشاند و من هم به قول بچه ها زدم کانال دو و با او احوالپرسی کردم و حال و احوالش را جویا شدم. ننه سلام مختصر و مفید از همه خبر داد و سپس مکثی کرد. وقتی دوباره شروع به حرف زدن کرد، صدایش گرفته بود اما به خوبی معلوم بود که دارد گریه می کند. می دانستم که به شدت نگران سلام است. اگر برای راحتی خیال یک مادر کمی دروغ می گفتم به جایی بر نمی خورد. گفتم: ننه سلام! می دونم نگران سلامی اما باور کن ما پشت جبهه داریم خدمت می کنیم.

تا ده فرسخی اینجا پرنده هم پر نمیزنه چه برسه به عراقیها. خیالت راحت باشه. ایشالا بعد این عملیات، می آییم مرخصی و سلام رو صحی و سالم تحویلت می دم.ننه سلام، نفسی گرفت و با بغض گفت: الهی دورت بگردم ننه...خودت که بهتر می دونی. من این یه دونه اولاد رو بعد اون همه سال با هزار نذر و نیاز از خدا گرفتم حالا چطوری دلم راضی بشه تنها دلخوشیم رو بفرستم جلوی توپ و تانک اون نامردها که نه خدا می شناسن نه دین و مذهب حالیشونه. این بچۀ من کله اش باد داره مادر. تو رو جون عزیزت نذاری بره خط ها. بهش بگو ننه ات چشم به راهته. بگو خودش رو سپر گلوله نکنه و زبونم لال...

صدای هق هقش که توی گوشی پیچید، دلم کباب شد و قول دادم تا پای جانم از سلام مراقبت کنم و او را سالم به آبادی برگردانم و تحویل ننه سلام بدهم. تلفن را که قطع کردم، به اطراف چشم چرخاندم اما اثری از سلام نبود. فکر کردم به سنگر برگشته است اما آنجا هم نبود. سراغش را از برادرها گرفتم. گفتند رفت به سنگر فرماندهی. تعجب کردم و هیچ دلیلی برای حضورش در سنگر فرماندهی به ذهنم خطور نکرد. به طرف سنگر فرماندهی رفتم و سلام را دیدم که کنار فرمانده ایستاده است و با چشمهایی که از همین فاصله هم میشد برق شعف و خوشحالی را در آنها دید، به جایی خیره است. مسیر نگاهش را دنبال کردم و با دیدن لودری که از نویی برق می زد، فهمیدم هر آنچه که باید. بر سرعت قدمهایم افزودم. صدای گریه های ننه سلام هنوز در گوشم بود. من به او قول داده بودم مواظب سلام باشم. باید قبل از آنکه خودش را به کشتن دهد، به او می رسیدم و جلویش را می گرفتم.

وقتی رسیدم که فرمانده داشت از سلام می پرسید: مگه تو رانندۀ لودری؟ قبل از آنکه سلام دهانش را باز کند، لگدی به پایش زدم و خطاب به فرمانده گفتم: «کی؟ سلام؟ رانندۀ لودر؟ این بلد نیست یه الاغ برونه فرمانده!» و با چشم هایی برزخی به سلام توپیدم: باز خالی بستی سلام؟ سلام، شاکی گفت: خالی کدومه؟ تو که خودت می دونی من چند ساله راننده؛ توی حرفش پریدم و داد زدم: سلام! اینجا دهاتمون نیست...این تو بمیری هم از اون تو بمیری ها نیست...اینجا جبهه است...دو قدم اون ور تر خط مقدمه...می فهمی یا بزنم تو سرت تا حالیت بشه. فرمانده که با لبخند به بحث ما نگاه می کرد، دستش را روی شانه ام گذاشت و با اشاره ای به لودر پارک شده جلوی سنگرگفت: توی بچه ها بگردید ببینید کی بلده با لودر کار کنه؟ من و سلام هر دو با هم و یک صدا گفتیم: من! با اینکه جلوی فرمانده بی ادبی بود اما پس گردنی محکمی به سلام زدم و با ببخشیدی رو به فرمانده گفتم: به حرفش گوش ندید فرمانده...اصلاً این سلام تو آبادی ما به سلام خالی بند معروفه؛ و در حالیکه به او چپ چپ نگاه می کردم، ادامه دادم: من خودم راننده لودر هستم فرمانده...امر بفرمایید! فرمانده نگاهی موشکافانه به ما کرد و گفت: بعد از نماز بیا به سنگرم تا بهت بگم چی کار باید بکنی. اطاعتی گفتم و دست سلام را گرفتم و به سنگر خودمان برگشتیم. سلام حسابی دلخور شده بود و توی لک رفته بود اما من راضی بودم و اهمیتی به ناراحتیش نمی دادم. سلام، بهترین راننده لودری بود که بین بچه های جهاد سازندگی سراغ داشتم.

لودر با آن عظمت برای سلام اسباب بازی بیش نبود و من از دروغهایی که به فرمانده گفته بودم، عذاب وجدان داشتم اما این را نیز می دانستم کسی که قرار است پشت فرمان آن لودر بنشیند و برای عملیات آینده سنگر بسازد، باید کفن بر تنش بپوشد و سینه اش را سپر گلوله ها کند و سلام قصد داشت دقیقاً همین کار را بکند و من هم طبق قولی که به ننه سلام داده بودم، وظیفه داشتم هر طور شده از او مراقبت کنم حتی به قیمت جان خودم. بعد از نماز، سلام سر از سجده آخر بر نداشت و من از تکان شانه هایش فهمیدم که دارد گریه می کند. دستم را که به شانه اش گذاشتم، به شدت پرت کرد. سرش را بلند کرد و با صورت خیس از اشک، گفت: خیلی نامردی علی! آهی کشیدم و با چهره ای درهم به چادر فرماندهی رفتم. فرمانده، محل و نقشۀ سنگرها را برایم تشریح کرد و از من خواست تا قبل از شروع سنگرسازی، با چند تا ماشین به قرارگاه اهواز بروم و تدارکات نیروها را تحویل بگیرم و بیاورم. هر چه به سلام اصرار کردم با من و گروه تدارکات به اهواز بیاید تا کمی حال و هوایش بهتر شود، قبول نکرد که نکرد. آخر سر، به جهنمی نثارش کردم و همراه بچه ها به اهواز رفتم. در اهواز کمی بیشتر از همیشه معطل شدیم و چون عملیات در پیش بود، سهمیۀ بیشتری به قرارگاه ما اختصاص داده شده بود و بار زدن مهمات و آذوقۀ نیروها خیلی طول کشید. وقتی به قرارگاه رسیدیم، ناخودآگاه نگاهی بین سنگرها چرخاندم و حس کردم جای سلام خالی است اما سنگینی جعبۀ مهماتی که یکی از برادرها بر دوشم گذاشت، فرصت فکر کردن بیشتر را از من گرفت و به خالی کردن بار از ماشین ها مشغول شدم.

وقتی خسته و کوفته به سنگر رفتم، متوجه سلام شدم که تنها ترانه ای را که بلد بود، زیر لب زمزمه می کرد و به نظر خوشحال می آمد اما همچنان با من سرسنگین بود. شب هم بر خلاف همیشه که دیرتر از همه ما می خوابید، جیره شامش را خورد و پتو را روی سرش کشید و خوابید. نزدیک صبح، وقتی برای برای نماز بیدار شدم، متوجه جای خالی سلام گشتم. عجیب بود که قبل از ما بیدار شده بود. سلام بسیار خوشخواب بود و معمولاً او را باید با لگد از رختخواب جدا می کردیم. سلام را نه در صف وضو دیدم و نه در چادر نمازخانه و دلم شور افتاد. این غیب شدن یک دفعه ای عادی نبود. بعد از نمازی که به جای یاد خدا با فکر سلام خواندم، در گرگ و میش هوا دنبالش گشتم اما انگار یک قطره آب شده بود و در زمین فرو رفته بود. در جستجوی سلام بین سنگرها چشم  می چرخاندم و حس می کردم جای یک چیزی این وسط خالی است اما ذهنم یاری نمی کرد. وقتی از پیدا کردن سلام نا امید شدم، تصمیم گرفتم به فرمانده گزارش دهم اما صدای انفجارهای پی در پی اجازه این کار را نداد. بی اختیار روی زمین دراز کشیدم و با دستهایم از سرم محافظت کردم. مدتی به همان حال ماندم اما ظاهراً هدف شلیک گلوله ها ما نبودیم و فقط سر و صدایش به قرارگاه ما رسیده بود.

بلند شدم و دوربین یکی از برادرها را گرفتم و به جهنمی که عراقیها در آن طرف خاکریزهای قرارگاه ساخته بودند، نگاه کردم. بین آن همه آتش و دود، چیز زیادی پیدا نبود به جزلودری که یکه تاز میدان شده بود و سبزی سربند یا عباس راننده اش که زیادی آشنا بود برایم. دوربین از دستم افتاد و زیر لب ناله زدم: سلام! دیگر صدای گلوله ها را نمی شنیدم و فقط و فقط التماسها و گریه های ننه سلام در سرم پژواک می خورد. چند ثانیه ای گیج و مبهوت به همان حال ماندم و وقتی به خود آمدم، دوباره دوربین را بر داشتم و لودر را زیر نظر گرفتم. باران گلوله بود که بر سرش می بارید اما انگار لودر و سوارش رویین تن شده بودند و بی توجه به شلیک بی امان دشمن، سنگر می ساختند. به سختی دوربین را روی سلام زوم کردم. حس کردم لبخند روی لبهایش نشسته و دارد چیزی زیر لب زمزمه می کند. حدس زدنش سخت نبود. سلام تنها یک ترانه بلد بود. ترانه ای که هر وقت نا آرام بود، زمزمه می کرد و مثل یک نوشدارو برایش معجزه می آفرید. همراه با حرکت لبهای سلام، بی اختیار زیر لب زمزمه کردم:

باغیم باهاریم ننه...نازلی نگاریم ننه...سن سیز خزانه دونر...گولوم گولزاریم ننه

(باغ و بهارم ننه...نگار نازدارم ننه...بدون تو پاییز می شود...گل و گلزارم ننه)

نه شیریندی سوزلرین...نه گویچکدی گوزلرین ...لای لای دی من یوخلویوم...صبریم قراریم ننه

(حرف هایت چه شیرین است...چشم هایت چه زیباست...برایم لا لایی بخوان تا آرام بگیرم... ای صبر و قرارم ننه)

شلیک خمپاره ها لحظه ای قطع نمی شد و حرکت لودر نیز ثانیه ای متوقف نمی گشت. سلام، با مهارت فوق العاده اش، در همین مدت کوتاه و زیر رگبار گلوله ها، خاکریزها و سنگرهای زیادی ساخته بود. دوربین من هنوز روی صورت سلام زوم بود و حرکت لبهایش را دنبال می کردم. ناگهان صدای انفجار مهیبی آمد و برای لحظاتی سلام و لودرش بین گرد و خاک گم شدند. نگرانی بر قلبم ناخن کشید و دیوانه وار دوربین را به هر طرف چرخاندم تا نشانی از سلام پیدا کنم. داشتم نا امید می شدم که دیدم، پرده های گرد و خاک کنار رفتند و سلام و اسب آهنیش خرامان خرامان از پس گرد و خاک پیدا شدند. نفس راحتی کشیدم اما هنوز لبهایم به خدا را شکر باز نشده بود که نگاهم به سربند سلام کشیده شد. سربندی که دیگر سبز نبود. سرخ سرخ بود!

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 18 دفعه

آخرین‌ها از سهیلا سپهری (کاربر مهمان)

محتوای بیشتر در این بخش: « تاراج غریبانه »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.