مرسلون

سورپرایز یلدایی

این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

46293927_368522757248585_8546802919372093624_n_Copy سورپرایز یلدایی

به آرامی با دست راست سالمش بسته قرص اعصاب را از جیب کت شلواری که برای مسئولیت جدیدش خریده بود در آورد و روی میز عسلی شیشه ای جلوی حاج آقا گذاشت، سرش را به صندلی چوبی تکیه داد و آهی سرد کشید انگار یک بغض یا یک اندوه سالهاست که در گلویش سنگینی می کند. می خواست دیگر به تمام کابوس های شبانه اش خاتمه دهد. حاج آقا عمامه مشکی اش  را روی طاقچه گذاشت و با لبخند گفت خداوند عاقبت همه را ختم به خیر کند.

سهراب سر به زیر افتاده اش را بالا گرفت آخه حاج آقای محلاتی می ترسم تمام زحماتم در این چند سال کشیده ام  به خاطر یک لغزش خراب  بشود.

حاج آقا با نیم نگاهی گفت: البته به نظرم شما بیشتر غصه آبروی چند ساله این دنیا را می خوری تا آن دنیا، سهراب حاجی چه کنم؟ آخه دکتر گفت این قرص ها دیگه جواب نمی دهند باید از طریق گفتار درمانی علاج کنم این کابوس ها دیگر امانم را بریده است.

- مزاحم وقت شما هم شده ام.

- راحت باش امشب شب یلدا است و من بیدار. از آخرش می گویی یا از اولش؟

سهراب، دل زده بود به دریا، شاید گفتار های حاج اقا مرهمی بشود بر درد های او

- همش به خاطر آن سفر ماموریتی به شهر هامبورگ آلمان رفتم.  قرار بود با نزدیک شدن به دختر فلان مسئول، اطلاعات به دست بیاورم اما کمی زیاده روی کردم و دلم طاقت نیاورد نزدیک 2 سال آنجا بودم  طرح نامزدی با آن دختر ریختم  شما می دانید آنجا فرهنگشان خیلی open است. به نظرم هدف وسیله را زیادی توجیه کرده بود.

 حاج آقا محلاتی هم تازه از سفر تبلیغی مرکز اسلامی هامبورگ برگشته بود نزدیکتر آمد و بهتر گوش می داد چون داستان خانمی که نامردی یک مرد ایرانی به نام فرشاد را شنیده بود دنبال می کرد.

-شاید شما بتوانید درپیدا کردن آن مرد نامرد کمکم کنید. سهراب یک لحظه مکث کرد اگه بفهمد که داماد خودش است چه خواهد کرد؟

خب اقا سهراب از خانمت هم بچه دار شدی بله یک دختر، چرا ازداوج کردی؟

- متاسفانه او به من خیلی اعتماد داشت می گفت تو مرد رویاهای من هستی

حاجی وقتی به تهران برگشتم خانمم یاسمن خانه نشین شده بود در یک روز که برای خرید به نانوایی سر خیابان رفته بود ماموران سر رسیده بودند و چادر و روسری اش را برداشته بودند یاسمن تمام مسیر دو کیلومتری را دویده بود که مردان نامحرم، بی حجابی او را نبینند. دیگه از خانه بیرون نمی آمد و همیشه سر سجاده برای من و تنها پسر انقلابیم که دوبار  به دست ساواک افتاده بود دعا می کرد پدر و پسر یک زوج انقلابی بودیم.

حاجی اولین چایی را ریخت وگفت: گلو تازه کن که راحت تر خودت را خالی کنی.

سهراب گفت: من همیشه دوست داشتم در جلسات سیاسی و انقلابی خانمم هم شرکت داشته باشد و پا به پای من در مسیر انقلاب نقش ایفا کند ولی این جریان کشف حجاب، بد جوری روحیه اش را خراب کرده بود.

سوالات بیش اندازه زهرا خانم شما در کلاس های تاریخ و انقلاب اسلامی من، باعث شد که فکر کنم او می تواند یار من در صحنه های سیاسی و انقلابی باشد و برای همین پیشنهاد ازداوج با او را در ذهنم گذراندم و مزاحم خانواده شما شدم.

حاج اقا محلاتی دستی به محاسن سفیدش کشید و سری تکان داد و گفت عجب،  درب اتاق را بست تا صدایشان را کسی نشنود گفت: خب دیگه

سهراب ته استکان چایی ایرانی را سرکشید وگفت:  می توانم یک قرص اعصاب بخورم چون می ترسم طاقت گفتنش را نداشته باشم.

-حاجی متاسفانه همراهی زهرا خانم خیلی طول نکشید یاسمن خانم زحمت کشیدند کل مطالب جاسوسی من که در یک فلش ذخیره شده بود را ازچمدان قدیمی در انبار پیدا کرده و تمام عکس ها و جلسات تفریحی با سوزان را دیده وهمه را در یک فایل زیپ شده برای زهرا خانم شما در تلگرام ارسال کرده است. گویا با عکس های سوزان همراهی زهرا خانم را هم سوزاند.

حاجی ایندفعه به جای یک استکان یک لیوان چایی ریخت مثل اینکه سر قصه دراز است بگو پس چرا زهرا چند روزه تقاضای طلاق داده است. مادر خانم سهراب از داخل آشپزخانه صدا زد حاجی نمی خواهید بخوابید شب یلدا فقط دو دقیقه از شب های دیگر بلند تر است نماز صبح تان قضا می شود.

در همین اثنا گوشی سهراب زنگ زد پسر عزیز دردانه اش سهیل بود که از همسر اولش یاسمن متولد شده بود. آخه هنوز از زن سومش بچه دار نشده بود. سهیل هر هفته با این که خرج تلفن ازآلمان به ایران زیاد می شد باز هم زنگ می زند و منتظر اجازه بابا بود.

سهیل گفت بابا دیگه صبرمان لبریز شده چقدر توی خارج درس بخوانم البته آلبا نامزدم خیلی اصرار دارد ایران را از نزدیک ببیند. کمی فارسی یاد گرفته می خواهد در ایران تکمیلش کند.

سهراب یک قرص دیگه خورد و گفت حاجی این جا چه خاکی به سرم کنم شاید مکافات عمل است از اطلاعات آمارش را گرفتم همان دختر خودم است از خانم سوزان

حاج اقا با عصبانیت از جا بلند شد پنجره اتاق را باز کرد نسیمی وزیدن گرفت و گفت الله اکبر  پناه بر خدا  

پس فرشاد همان داماد خودم است؛ یعنی شما الان سه تا زن دارید ؟ هی! اشکالی ندارد در ناامیدی بسی امید است پایان شب یلدا سپید است.

شرمندگی زیاد سهراب باعث شد کت مدیریتش را بیرون بیاورد. حاجی، یاسمن شمیشیر را از رو بسته فقط لطف کرده به پسرم نگفته یا به همکار وزیرم هم نرسانده بحث آبروی مملکت و دولت در پیش است از یک طرف سخنرانی زهرا خانم در مسائل خانواده همه روزنامه ها و سایت ها را پر کرده است او الگوی سوم زن است یعنی نه زن شرقی و نه زن غربی، نمی خواهم زهرا خانم را از دست بدهم کمکم کن

حاجی در سکوتی فرو رفت رو به قبله یک استخاره گرفت. گفت: غصه نخور خودم همراهت می آیم فرودگاه و این عروس ناخوانده را توجیه می کنم.

گویا آبی خنک روی قلب آتش گرفته سهراب پاشیده بود.

وقتی بلندگوی فرودگاه بین المللی امام خمینی اعلام کرد هواپیمای پرواز آلمان ایران 526 الان در فرودگاه نشست  سهراب دوباره یک قرص خورد از یک طرف دلتنگی پسرش و از سویی دختری که اگر بشناسد او بابایش بوده چه باید بکند؟

سهیل و آلبا که وارد سالن انتظار فرودگاه شدند بعد از احوال پرسی همان جا سوالات  به زبان آلمانی کلید خورد چرا اسم این فرودگاه امام خمینی است خمینی کیست؟

سهیل یک نگاهی به پدر کرد با گوشه چشم به آلبا اشاره کرد. بابایم استاد درس تاریخ و انقلاب اسلامی در دانشگاه است.

 حاج اقا که برای تبلیغ در خارج، زبان آلمانی یاد گرفته بود حرف سهیل را قطع کرد و گفت ببین دخترم امام کسی بود که در ایران انقلاب اسلامی را رهبری کرد او مثل پیامبر (صلی الله علیه واله که در عصر جاهلیت  زنان را از بردگی و کالای جنسی  بودن نجات داد او با تاسی به پیامبر اسلام صلی الله علیه واله  ...

 آلبا دوباره سوال کرد ببخشید پیامبراسلام صلی الله علیه واله کیست؟ پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم کسی بود... یکدفعه سرباز داخل فرودگاه صدا زد حاج آقا بفرمایید ادامه موعظه و امر به معروف را داخل ماشین انجام بدهید. این موقعه شب فکر خستگی و زن و بچه ما هم باشید.

همین که داخل ماشین شد حاج اقا گفت دخترم  شما وسط نشینید کنار پنجره بنشید گفت اقا در خارج ما زنان با مردان مساوی هستند و کنار هم می نشیند فقط گاهی سر پیچ و خم های خیابان ها کمی به طرف ما مایل می شوند در حد یک تماس!

آلبا گفت ببخشید نگفتید پیامبراسلام صلی الله علیه واله کی بود او منجی زنان عالم بود؟ ببین دخترم یکی از کارهای پیامبر صلی الله علیه واله این بود کاری کرد که زنان شخصیت پیدا کنند مورد اذیت قرار نگیرند او کاری کرد که زنان در جنگ ها هم شرکت می کردند و در عرصه های اجتماعی نقش ایفا می کردند.

-ببخشید مثلا چه کار کرد؟ بعد از اینکه بسترهای فرهنگی را آماده کرد دستور داد زنان پوشش داشته باشند یعنی روسری بپوشند یا لباس بلند بپوشند تا عیوب یا زیبایهایشان پنهان شود در نتیجه کسی قصد جسارت به آنها نکند.

 -چه جالب خب چرا پیامبر صلی الله علیه واله ما  اینها را نگفته؟

سهراب که دلش مثل سیر و سرکه می جوشید خیلی هم از جملات آلمانی که رد و بدل می شد چیزی نمی فهمید  نگاهی به ساعتش کرد و گفت حاج اقا الان می رسیم به کوچه حجاب، مقدمات را رها کنید و زودتر راز را بگو من چطوری الان با یاسمن روبرو بشوم؟

حاج آقا گفت: سهراب جان، گل گفتی. دخترم این کوچه ایی که الان می رویم خیلی از خانم هایش به خاطر عدم کشف حجاب شهید شده اند و مادر سهیل هم در همین کوچه زندگی می کند که به خاطر  جریان  کشف حجابش دیگه از خانه  بیرون نیامده است!

آلبا گفت: با اینکه ساعت 12 شب است چرا مردم در پارک ها با خیال راحت نشسته اند و خوراکی می خورند و بعضی ها در خیابان ها در زیر باران با چتر قدم می زنند. در کشور ما شب ها اصلا نمی شود به تنهایی یا حتی دو نفره قدم زد یا می کشند یا تهدید به قتل در صورتی که تن به خواسته های شهوانی آنان ندهیم.

آلبا شال آبی اش که از روی سرش عقب رفته بود را جلو کشید و گفت کم کم دارد از ایران خوشم می آید و به صداقت سهیل ایمان پیدا می کنم اما دلم برای مامانم می سوزد که به صداقت آن مرد نامرد اعتماد کرد باید به مادرم هم بگویم به اینجا بیاید شاید آن شوهر نامردش را به کمک سهیل زودتر پیدا کنیم.

راننده تاکسی صدایش را بلند کرد اقا چه خبره؟ تمام دستمال کاغذی ماشین را تمام کردی مگر قتل انجام دادی

سهراب گفت ببخشید حالم خوب نیست امشب چند قرص اعصاب خوردم.

حاج اقای محلاتی از عقب ماشین گفت راننده محترم امشب شب یلداست تا صبح دربست ما هستی  کرایه اش با من. فقط جلوی یک میوه فروشی نگه دار یک هندوانه بخریم.

ماشین نگه داشت آلبا گفت حاج اقا من هم می توانم  پیاده بشوم؟

حاج آقا با مهربانی گفت: بله دخترم  بفرما فقط کمی خودت را جمع و جورتر کن.

آلبا زیر چتر سهیل رفت و گفت:  بابای شما همیشه اینقدر کم حرف است مگر نگفته بودی استاد تاریخ و انقلاب اسلامی است. پس چرا اینقدر خجالتی هست.

وقتی هندوانه را روی چمن های پارک لاله میدان تجریش قاب می شد سهراب هر چه می کرد میلش اصلا به خوردن هندوانه شب یلدا نمی رفت  نگاهی به عکس های شهدای آن طرف میدان کرد که از هم رزم های او بودند دوست داشت خودش هم قاب بشود برود زیر زمین.

صدای گوشی موبایل سهراب به صدا آمد  یاسمن خانم بود.

-چی شد صبح شد چرا سهیل و نامزدش را نمی آورید؟

هنوز قطع نشده بود. زهرا خانم  زنگ زد کجایید؟

- نکنه دنبال زن چهارم می گردی تا کثرت نسل مسلمانان را زیاد کنید؟

حاجی وقتی دید سهراب دست پایش را گم کرده سریع گوشی را گرفت دخترم نگران نباش ما با هم در پارک لاله امشب یلدا گرفتیم اگر چیزی اضافه آمد برای شما و حاج خانم می آورم.

یکدفعه سایه رفتگر پارک با جاروی بلندش جلوی نور نورافکن را گرفت با صدایی خشن گفت: حاج اقا از شما بعیده جای موعظه این جوانان در مسجد و... است. جا کم گیر اوردید چمن ها را کثیف کنید! وقتی یک قاچ هندوانه را با کلی تعارف خورد. گفت شوخی کردم نوش جانتان فقط مواظب باشید  جوانان خیلی در آغوش اسلام نیایند. سهیل بلند شد حالیش کند حاجی گفت: بشین خسته است کاریش نداشته باش معلومه سبد کالایش را نگرفته است.

آلبا دوباره سوال کرد حاج اقا چرا اینجا نمی شود چند مرد را با یک دختر ببینند در حالی که در پارک های ما همانجا کارهایی که در خانه می کنند در فضای پارک انجام می دهند  کسی اعتراض نمی کند به نظرم اینجا آزادی کم است.

-درسته سهیل؟

سهراب بعد از ترجمه حاج اقا، دیگه طاقت نیاورد کاسه صبرش لبریز شد نگاهی به حاج اقا کرد و گفت این جملات را برایش به آلمانی بگو  ببین دخترم شعر انقلاب ما همیشه استقلال آزادی جمهوری اسلامی بوده است. البته نه آزادی که فروید و... تعریف می کنند که هرکس هرجا دلش خواست طبق میل وشهوتش هر کاری را خواست انجام بدهد. به برکت این انقلاب آن دوران خیلی وقته که تمام شده است.

همه در حال هندوانه خوردن بودند اما حاجی تمام صغری و کبری را در ذهنش می چید که چگونه این ماجرا را به سهیل و آلبا بگوید.

یکدفعه زهرا خانم زنگ زد حاج اقا چون گوش هایش ضعیف بود می زد روی بلند گو

 زهرا خانم با شادی تمام گفت: حاج اقا  ما هم با حاج خانم و یاسمن خانم اینجا تو خونه جلسه گرفتیم تازه قراره خانم سوزان هم تا یک ساعت دیگر به جمعمان اضافه شود. چه یلدایی بشود!  هندوانه در گلوی سهراب گیر کرد سرفه کنان بلند شد و به طرف سرویس بهداشتی پارک می دوید.

آلبا با تعجب به سهیل نگاه  کرد و گفت کار توست گفته بودی مادرم بعد از ما بیاید ایران؟ همیشه مثل بابایت اهل سورپرایز هستی. احتمالا  بابایت امشب به میمنت ورود تک فرزندش یک سورپرایز خوب برای ما دارد من همیشه عاشق سورپرایز هستم.

در حال برگشت به طرف خانه وسط راه، سهراب یک هزاری در دست راننده گذاشت و گفت چند دقیقه کنار امام زاده صالح نگه دارخیلی زود می آیم. وقتی درب را می بست گفت حاج آقا خواهشا زودتر به داد من برس

آلبا غمیازه ای کشید و گفت: چه جالب سهیل می گفت هر وقت بابایم به بن بست زندگی می رسد به امام زاده صالح می رود. من هم می خواهم بروم. حاج آقا عمامه اش را جابجا کرد و گفت: دخترم دم درب نوشته باید با چادر وارد بشوید می توانی رعایت کنید، آلبا گفت: باشه  قبوله. تازه من به سهیل قول داده بودم اگر از حجاب خوشم آمد چادر می پوشم.

گریه های بلند سهراب سکوت صحن امام زاده را شکست وسط امام زاده زانو زد  گریه ها مقدمه صحبت های حاج آقا محلاتی  شد تا او به جای سهراب سورپرایز شب یلدا را اجرا کند. حاجی واقعیت را کاملا گفت سهیل فقط می گفت نه من باورم نمی کنم همش دروغ است.

گوشی حاج اقا زنگ خورد زهرا خانم بود گفت از فرودگاه امام حرکت کردیم یکسره می آییم امام زاده صالح بقیه یلدا را در امام زاده صالح برگزار کنیم یاسمن و زهرا خانم خندان ولی چهره سوزان خانم پر از حرف هایی از جنس انتقام و تنهایی بود. سوزان فقط نگاه می کرد به چهره سحراب  و دیگر سر جایش خشک زده بود قدم از قدم برنمی داشت او تمام رنج های 20 ساله را با همین حرکتش به نمایش گذاشت.

به سختی دستش را از کاپیشن چربی در آورد بلیط های مچاله شده دو نفره را در دستان آلبا گذاشت و با ناراحتی به هتلی که حاج اقا برایشان کرایه کرده بود می رفتند.

حاج آقا جلوی همه را گرفت و یک جمله گفت: سهراب احساس تکلیف کرده بود در خارج فقط به تکلیفش عمل کرده است بعضی وقت ها در عمل به تکلیف لغزش هایی می شود وقتی خدا می بخشد بنده خدا هم باید ببخشد.

سهراب دیگه از بس گریه کرده بود چفیه اش خیس شده بود سهیل دست مصنوعی بابا را جا زد و او را در آغوش گرفت. پدر رو به قبله دست هایش را بالا آورد گفت خدایا شکرت که در این شب یلدا طولانی به کابوس های طولانی زندگی من پایان دادی.

زهرا خانم گفت البته یک شکر دیگه هم باید بکنید که در این شب طولانی، خبر خوشحالی بچه دار شدنت را به تو می دهم. (1)


پی نوشت:

1) ابراهیم انجم شعاع

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 61 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « زیر دریایی فاتح ثمرات درخت انقلاب »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.