مرسلون

غریبانه

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

17848333243203290698_Copy غریبانه

چند روزی بیشتر تا بهار نمانده بود که باز سر راهم قرار گرفت و برای بار هزارم خواستگاری کرد و من هم برای بار هزارم جواب رد دادم. شب که شد، طبق معمول همیشه، مادر و خواهرانش را فرستاد خانه و دوباره همان حرف های تکراری را زدند و باز هم همان جواب تکراری را شنیدند و باز هم یک چای بدون شیرینی خوردند و رفتند. بلافاصله بعد از رفتنشان، مادر نگاه چپی به من کرد و گفت: تا کی می خوای این بندگان خدا رو سر بدوانی؟ والله خدا رو خوش نمی آد! ببین پسره چقدر خاطرتو می خواد که این همه سال به پات مونده! هر کی جای اون بود تا حالا زن گرفته بود هیچ، دو تا هم بچه داشت! بغض کردم و با ناراحتی گفتم: «مگه من ازش خواستم به پام بشینه؟ من که تا به حال ده بار جوابش کردم. خودش از رو نمیره!» مادر، با گوشه روسری اشک چشمهایش را پاک کرد و در حالیکه سر به آسمان بلند می کرد گفت: خدا رحمت کنه محمدو...به خدا اون هم راضی نیست تو عمر و جوونیت رو پاش بذاری.

مثل همیشه، با شنیدن این حرفها از کوره در رفتم و داد زدم: «صد بار گفتم محمد من نمرده! چرا نمی فهمین؟» و گریه امان نداد حرفم را ادامه دهم. مادر، بر خلاف همیشه که با صبوری گریه هایم را تحمل می کرد و دلداریم می داد؛ داد زد: «اگه نمرده پس کجاست؟ کو؟ چرا نمیاد تو دهن خواستگارت بزنه؟ چرا نمیاد دست زنش رو بگیره و ببره؟ بیست سال گذشته دختر! اون بیچاره استخونهاشم پوسیده دیگه. آخه چرا هم خودت رو زجر می دی هم ما رو؟» اشکهایم را پاک کردم و گفتم: کی جنازه اشو دیده؟ اگه مرده، قبرش کجاست؟ هان؟ منو ببرین سر خاکش تا باور کنم! مادر گفت: چرا لجبازی می کنی مادر؟ مگه سید رسول پلاک اون و دوستاش رو نیاورد؟ مگه نگفت هیچ کس از اون گردان زنده برنگشت؟ با شنیدن این حرف ها، زانوانم خم شد و نشستم و های های گریستم. انگار باز هم  به فروردین سال 65 برگشتم و سید رسول را کنار درخت بید تازه جوانه زده حیاطمان دیدم که با سر افتاده و صدایی پربغض، خبر شهادت محمد را برایم آورده بود. عقلم می گفت بعد ازگذشت بیست سال، امید به برگشتنش دیوانگی است اما دلم...امان از دلم! دلم نیز باور کرده بود محمد برنمی گردد اما نمی دانم چرا لجبازی می کردم.

ته دلم به همه خانواده هایی که شهیدانشان مزار داشتند، حسودی می کردم. دلم می خواست من هم هر پنجشنبه، با یک دسته نرگس خوشبو، به گلزار شهدا بروم. گرد و غبار یک هفته را با گلاب از سنگ مزار همسرم بشویم و سر روی سنگ قبر سردش بگذارم و برایش دردل کنم. همیشه از تصور اینکه مبادا محمد من غریبانه در قبرستان شهری دیگر، دفن شده باشد و هرپنجشنبه چشم انتظار یک زائر بماند، قلبم فشرده می شد. به حیاط رفتم و زیر سایۀ درخت بید ایستادم. همان جایی که برای اولین بار محمد را دیدم. همان جایی که عاشقش شدم. همان جایی که وقت رفتن به جبهه، بدرقه اش کردم و همان جایی که خبر شهادتش را شنیدم.

نسیم، به نرمی پنجه در گیسوی بید می کشید و عطر جوانه های تازه رسته را در فضا پراکنده می کرد. همه جا بوی بهار می داد اما قلب من، هنوز در پاییز جا مانده بود. دلم از این شهر پرهیاهو و آدمهایش حسابی گرفته بود. حس می کردم باید بروم به جایی خیلی دور. به جایی که هنوز عطر نفسهای محمد را داشت. گوشی را از جیبم درآوردم و به مسئول رزرو کاروان راهیان نور پایگاه بسیج محلمان زنگ زدم و اسمم را برای سفر به مناطق عملیاتی جنوب نوشتم. تلفنم که تمام شد، لبخندی از ته دل زدم و تازه فهمیدم که چقدر دلتنگ اروند و شلمچه و علقمه بوده ام!

علی رغم مخالفت شدید مادر، همسفر با کاروان راهیان نور، به سوی سرزمین نور حرکت کردم؛ اما مادر از من قول که به محض بازگشت از این سفر، تکلیف خواستگار سمج چندین ساله ام را روشن کنم و من از هم خدا قول گرفتم تا تکلیف مرا با دلم روشن کند. دلی که تمامش پر بود از یاد و خاطرات محمد و هیچ جای خالی برای کس دیگری نداشت.

از شیشۀ غبار گرفتۀ اتوبوس به جاده نگاه می کردم. تا چشم کار می کرد بیابان بود و بیابان. نمی دانم چه رازی در این بیابان نهفته بود که تا چشمم به آن می افتاد، هوس باریدن می کرد. از اتوبوس که پیاده شدم، بلافاصله کفشها و جورابهایم را درآوردم. حیف بود اگر ذره ذره این خاک مقدس را با ذره ذرۀ وجودم لمس نمی کردم. نگاهم به جای پاهای روی خاک کشیده شد. خم شدم و بر خاک بوسه زدم. خاکی که به یقین روزی بر پوتین های محمد من بوسه زده بود. خاکی که خیس بود. نه از باران که از اشک های من و همسفرانم. نمازم را بی جانماز و بی مهر اقامه کردم. به خود خدا سوگند که این خاک کم از خاک کربلا نداشت. وجب به وجب این خاک را زیارت می کردم. با هر ذره ذره اش تیمم می کردم. کنار هر نخل سربریده ای به دنبال یک نشانه از محمدم بودم و ساحل اروند را بارها و بارها قدم زدم به امید یک رد پای آشنا اما انگار رد پای محمد من در میان رد پای شهدای غواص  و زائرانشان و شلوغی نیزارها گم شده بود! اما بالاخره پیدایش کردم...

تقویم از ذهنم فرار کرده بود. یادم نیست روز چندم سفرم بود که پیدایش کردم یا شاید هم او مرا پیدا کرد. رفته بودیم برای زیارت مزار شهدای گمنام. روی مزارها را غبار گرفته بود. ترجیح دادم فکر کنم این غبار، غبار آب و هواست و نه غبار فراموشی اما دلم بی هوا گرفت و چشمانم بارید. کمتر برای شهدای گمنام و بیشتر برای مردم فراموشکار کشورم. روی مزارها را شستم. کمتر با آب و بیشتر با اشک. چشمانم که از غبار دنیا پاک شد، دیدمش! محمد را نه! همان نشانه ای که این همه سال در جستجویش بودم! در مقبره یکی از شهدای گمنام، همان که غربتش  بیشتر از بقیه دلم را سوزانده بود! همان که بیش از همه اسیر غبار فراموشی بود، چفیه ای به یادگار گذاشته شده بود که سرخی آشنایی در میان چهارخانه های سیاه و سفیدش مرا صدا می زد.خودش بود! چفیه محمدم! همان که وقتی مجروح شد و در بیمارستان بستری بود، یواشکی در چهارگوشه اش «و ان یکاد» را گلدوزی کرده بودم. «و ان یکادی» به رنگ سرخ! به رنگ شهادت! نگاه طوفانیم روی کلمه شهید گمنام حک شده روی مزار ثابت مانده بود. محمد من این همه سال اینجا بی نام و نشان و گمنام خوابیده بود. میان گریه خندیدم. کنار مزار محمدم زانو زدم. سر روی سنگ قبر سردش گذاشتم و گله کردم. از او به خودش! از خودم به خودش و از همۀ دنیا به خودش!

 

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 41 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « سربند سرخ گل مریم »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.