مرسلون

همسایه

این مورد را ارزیابی کنید
(10 رای‌ها)

125467Copy همسایه

 چادر سفید گل گلیش را روی سرش  مرتب کرد و عروسک زیبایش را که بابا از بازارهای شلوغ و پیچ‌درپیچ مشهد برایش خریده بود، همان‌طور که از خاله یاد گرفته بود، در آغوش گرفت؛ خاله هم به‌تازگی نی‌نی کوچکی از بیمارستان خریده بود؛ اما عروسک او از نی‌نی خاله خیلی خوشگل‌تر بود؛ تازه یک‌دم گریه هم نمی‌کرد و توی شلوارش هم کار بد نمی‌کرد! دمپایی‌های صورتیش را پوشید و به کوچه رفت؛ ریحان و سیما با علیرضا و سعید وسطی بازی می‌کردند؛ صدای قیژ باز شدن در همسایه که رنگ کرمش زیر آگهی‌های رنگ‌ووارنگ تخلیه چاه گم‌شده بود، حواسش را پرت کرد و باز مثل همه‌روزه‌ای این هفته، دختری سرش را از لای در بیرون آورد و دزدانه به او نگاه کرد.

ریحان نگاه چپی به دختر انداخت؛ هر دودستش را دور دهانش گذاشت و دم گوشش پچ‌پچ کرد: نگاش نکن مرضی...نگاش نکن! سعید می گه اینا خارجین! امانگاه کنجکاو مرضیه گوشش بدهکار هشدارهای ریحان نبود و همچنان دخترک غریب همسایه و به قول ریحان خارجی را می‌پایید و نفهمید که توپ پلاستیکی دولایه سعید، سر دخترک را نشانه گرفته است؛ سعید با شیطنت توپ را شوت کرد و توپ با ضرب به‌صورت دخترک خورد؛ دخترک در را رها کرد و ناله‌کنان صورتش را میان دست‌هایش گرفت و همان‌جا میان چهارچوب در نیمه‌باز نشست؛ اشک به چشم‌های دختر نشست؛ مرضیه دستپاچه شد؛ گریه‌اش گرفت؛ چادرش را روی خودش و دخترک کشید و هر دو با صدای بلند گریه کردند؛ بچه‌ها با دیدن گریه آن‌ها، در چشم بر هم زدنی ناپدید شدند؛ اشک‌های مرضیه زودتر از دخترک بند آمد.

خب او که دردش نیامده بود! فقط کمی دلش سوخته بود؛ با گوشه چادرش صورت خیس دخترک را پاک کرد؛ گونه‌اش را که هنوز هم در اثر ضربه توپ قرمز بود؛ بوسید و سعی کرد مثل مامان  او را دلداری بدهد؛ گفت: عیبی نداره...بزرگ می شی یادت میره...دیگه گریه نکن...آفرین دختر خوشگلم! دخترک، با نگاهی گیج‌وگنگ او را نگاه کرد؛ بی‌آنکه کلمه‌ای از حرف‌های مرضیه را فهمیده باشد، حالش بهتر شده بود؛ کم‌کم گریه را کنار گذاشت و لبخندی روی لب‌هایش شکفت؛ دقایقی بعد، هر دوروی پله سیمانی نشسته بودند و به‌نوبت برای عروسک مرضیه مادری می‌کردند؛ عروسک مرضیه در دست‌های مادر جدیدی که نامش را هم نمی‌دانست، به خواب‌رفته بود؛ آن‌قدر آرام که مرضیه دلش نیامد بیدارش کند و او را به مادر جدیدش سپرد تا با خود به خانه‌اش ببرد؛ شب که بابا مثل همیشه با یک آب‌نبات‌چوبی پرتقالی از سرکار برگشت، مرضیه درحالی‌که آب‌نبات را یک‌ور لپش گذاشته بود و بند پوتین‌های بابا را باز می‌کرد؛ تند و تند ماجرای دوست تازه‌اش را برای بابا تعریف کرد؛ بابا چفیه را از دور گردنش برداشت و نگاهی پر سؤال به مامان انداخت؛ مامان سینی چای را جلوی بابا گذاشت و گفت: مستأجر جدید اشرف خانمو می گه؛ مثل‌اینکه از پناهنده‌های سوریه هستند.

مامان دهانش را نزدیک گوش بابا برد و برای اینکه مرضیه نشنود؛ آهسته‌تر ادامه داد: اشرف خانم می‌گفت داعشی ها تمام خانواده شون رو کشتند؛ فقط مادره مونده و یه دختر کوچیک که دربه‌در غربت شدند؛ بابا سری با تأسف تکان داد و به‌طرف مرضیه که آستین لباسش را می‌کشید، برگشت؛ مرضیه گفت: بابا...دوستم باهام حرف نمی زنه؛ حتی اسمشو هم به هم نمی گه؛ بابا، دختر شیرین‌زبانش را روی زانویش نشاند و گفت: اون نمی تونه باهات حرف بزنه! مرضیه فوراً گفت: نه بابا! لال نیست؛ خودم دیدم داشت برای عروسکم لالایی می خوند.

بابا خندید و گفت: من که نگفتم خدای‌نکرده لاله...منظورم این بود که چون اهل اینجا نیست، احتمالاً زبون ما رو هم بلد نیست؛ برای همین نمی تونه باهات حرف بزنه؛ مرضیه گفت: ریحان می گه اینا خطرناکن...میگه نباید باهاشون بازی کنم؛ بابا اخم‌هایش را در هم کشید و گفت: ریحان خیلی غلط...! چشم‌های گرد مرضیه و لبی که به دندان گرفته بود، او را از ادامه صحبت بازداشت؛ دستی به محاسنش کشید و گفت: ریحان خانم اشتباه می کنه؛ الآن تو کشور اون ها جنگه...دشمن خیلی از اعضای خانواده و دوستان و آشنایانشون رو کشته...اون ها الآن خیلی غصه دارن...نبینم باهاشون بدرفتاری کنیا...سعی کن باهاشون مهربون باشی...باشه دخترم؟ فکر مرضیه بلافاصله به‌سوی  ضربه توپی که به لطف شیرین‌کاری سعید به‌صورت دوستش خورده بود، پرواز کرد؛ شانه‌ای بالا انداخت و گفت: چشم بابایی...اما...آخه...من چطوری باهاش حرف بزنم؟ چطوری بهش بگم غصه نخوره؟ بابا بوسه‌ای گرم روی پیشانی دخترش نشاند؛ فکری کرد و گفت: هر وقت دیدی خیلی ناراحته، بهش بگو الله‌اکبر؛ مرضیه پرسید: اون وقت دوستم دیگه غصه نمی خوره؟ بابا گفت: وقتی یاد بزرگی خدا بیفته...نه...دیگه غصه نمی خوره! مرضیه گردنش را کج کرد و چشم شیرینی گفت که گره اخم‌های بابا را از هم باز کرد؛ از آن روز به بعد وقتی دخترک همسایه دلش برای وطنش تنگ می‌شد، مرضیه او را در آغوش می‌گرفت و کنار گوشش نجوا می‌کرد: الله‌اکبر! هر وقت بچه‌ها بازیش نمی‌دادند، کنارش می‌نشست و با یک «الله‌اکبر» دلداریش می‌داد؛ حتی وقتی علیرضا روسری‌اش را همان‌که خیلی قشنگ و یک‌جور عجیب دور گردنش گره می‌زد، از سرش کشید و فرار کرد؛ زیاد غصه نخورد چون مرضیه به او می‌گفت: الله‌اکبر! هر دو با این جمله انس گرفته بودند.

با همین یک جمله کلی با هم حرف می‌زدند تا وقتی‌که پدر مرضیه با ساک کوچکی رفت تا وقتی‌که ساکش برگشت و خودش نه تا وقتی‌که عکسش را با آن روبان سیاه، بر سر در کوچه‌ها زدند، ازآن‌پس دیگر حتی از آن کلمه جادویی هم کاری برای دل پر غصه مرضیه برنمی‌آمد؛ دخترک همسایه مدام تکرار می‌کرد: الله‌اکبر! اما مرضیه باز هرروز غروب، دلش هوای بابا را می‌کرد؛ حتی  هوای خش‌خش بدصدای بی‌سیمش را! آن‌وقت چادر سفید گل گلیش را بر سر می‌کرد.

گوشه آن را به دندان می‌گرفت؛ کنار دخترک همسایه روی پله سیمانی می‌نشست و با چشم‌های اشکی به‌عکس بزرگ بابا روی دیوار خیره می‌شد و برای چندمین بار از دخترک همسایه می‌پرسید: تو می دونی شهید مدافع حرم یعنی چی؟ و صدایی موذی در ذهنش داد می‌زد: یعنی بابا دیگه بر نمی گرده! و باز دخترک همسایه، اشک‌هایش را دانه‌دانه با نوک انگشت می‌گرفت و با لهجه عربی غلیظش می‌گفت: الله‌اکبر!

 

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 47 دفعه

آخرین‌ها از دنیا اسکندر زاده (کاربر مهمان)

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.