مرسلون

هور در آتش

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

n83066201-72602883_Copy هور در آتش

جنگ به شهر کشیده بود. شنیده بودم مردم دسته دسته خانه هایشان را رها می کنند و به شهرهای دیگر می روند اما هنوز دستور رسمی برای تخلیه شهر نداده بودند. دخترم را کنار دستم خوابانده بودم و مشغول چانه زدن خمیر بودم. صدای تیراندازی ها لحظه به لحظه نزدیک تر میشد. از سر سفره بلند شدم. دستهای آردیم را به پیراهنم کشیدم. سفره پارچه ای را تا زدم. روی چانه ها را پوشاندم و از مطبخ بیرون رفتم. نگاهی به چهرۀ معصوم و زیبای دخترش کردم که با وجود این همه هیاهو آرام و بی دغدغه خوابیده بود و گهگاهی از سر و صداهای اطراف پلکش می پرید و شروع به مکیدن لب هایش می کرد و دوباره به خواب می رفت. صدای غرش هواپیماها دلم را می لرزاند. آسمان شهر دیگر آبی نبود و هاله ای از دودی سیاه آنرا در بر گرفته بود. بلاتکلیفی بیچاره ام کرده بود. شاید بهتر بود من هم زودتر از اینها از شهر می رفتم. صدای ضربه ای که به در آهنی خورد، مرا از جا پراند. دخترم تکانی خورد و پلک هایش لرزید اما دوباره به خواب فرو رفت. ضربه ها شدیدتر شده بودند. انگار کسی بی وقفه و بی امان با لگد به در می کوفت. چارقدم را دور سرم محکم کردم و از روی پیت نفتی که کنار دیوار بود، خود را بالا کشیدم و نگاهی یواشکی به کوچه انداختم. از آنچه که پشت در خانه می دیدم، تیرۀ پشتم لرزید و عرق سردی بر تنم نشست. به سرعت خود را بالای سر دخترم رساندم. ترسیده و هراسان در آغوشش کشیدم. نگاهی به اطراف کردم. نه راهی برای فرار داشتم و نه جایی برای مخفی شدن. قلبم بی امان می کوبید. انگار هر لحظه قرار بود قفسۀ سینه ام را بشکافد و بیرون بیاید. مستأصل به طرف مطبخ دویدم. صدای ضربه ها و مردانی که به زبانی بیگانه فریاد می زدند، آشفته ام کرده بود. ذهنم یاری نمی کرد. نگاهم بین ظرف و ظروف توی مطبخ در گردش بود. بغضی سنگین راه نفسم را بسته بود؛ اما حالا وقت شکستنش نبود. یک دور دور خودم چرخیدم. نگاهم روی تنور خالی قفل شد. صدای کوبیده شدن در بزرگ آهنی به دیوار چون ناقوس مرگ در گوشم طنین انداخت. وقت دست دست کردن نبود. بوسه ای حریصانه بر گونه های صورتی رنگ دخترم نشاندم و او را آرام و با احتیاط داخل تنور گذاشتم. صدای پاها هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شدند. دور تا دور مطبخ چشم چرخاندم. گوشۀ سفرۀ پارچه ای را گرفتم و کشیدم. چانه های خمیر همه روی زمین پخش شدند و گرد سفید آرد مطبخ را پر کرد. سرفه هایم را در گلو خفه کردم و سفره را آرام و با احتیاط روی دخترم کشیدم. صدای پایی که از پله های مطبخ بالا می آمد، مرا تا سر حد مرگ می ترساند. بی آنکه بغضم بشکند، قطره های اشک از چشمانم روان شدند. لبهایم را گاز گرفتم تا صدای هق هقم از گلویم بیرون نرود. دستم را به سوی هیزمها دراز کردم و با دستهایی لرزان تمام آنها را در تنور و روی پارچه چیدم. صدای قیژ باز شدن در چوبی مطبخ با گذاشتن آخرین هیزم همزمان شد. بلافاصله برخاستم و خود را پشت در پنهان کردم. چشمانم از پشت پردۀ اشک، پوتین های سیاهی را دیدند که با احتیاط وارد شدند. صدای نفسهای ترسیده ام آنقدر بلند بود که می ترسیدم به گوش او برسد و خیلی زود محل اختفایم را لو بدهد. سرباز جلو آمد و نگاهی به مطبخ انداخت. کافی بود تا چند درجه به پشت سر برگردد و من ترسیده و گریان را ببیند که از ضعف و سستی در مرز بیهوشی بودم. هر دو دستم را جلوی دهانم گرفته بودم و دندانهایم را در گوشت دستم فرو کرده بودم تا صدای زجه های دلم به گوش متجاوزان نرسد. سرباز، چانه های خمیر را زیر پاهایش له کرد و گذشت و رد پوتینهایش روی خمیر جا ماند. بی آنکه برگردد، قصد بیرون رفتن از مطبخ را کرد اما درست در قدم آخر، صدای ظریفی منصرفش کرد. صدایی که او نمی دانست چیست اما منی که لرزان و هراسان پشت در پنهان شده بودم، به خوبی این ناله های ضعیف را می شناختم. صدای ناله ها که بیشتر شد، سرباز برای یافتن منبع صدا مصرتر شد. اسلحه اش را با احتیاط بیشتری در دست گرفت و برگشت و نگاهش در نگاه پر از خشم و ترس من گره خورد. بلافاصله اسلحه را بالا گرفت و با زبان خودش چیزهایی گفت که هیچ کدام را نفهمیدم. تنها چیزی که مغزم در آن لحظه می توانست پردازش کند، دور کردن این کفتار از دخترم بود. میان آن آشفته بازار، چشمم به وردنۀ چوبی افتاد. سرباز، نگاهی حریص و پر هوس به من انداخت و همزمان از پنجرۀ مطبخ، بیرون رفتن همراهانش از خانه را دید و لبخندی پلید بر لبش نقش بست. دستم آرام آرام به طرف وردنه دراز شد و درست در لحظه ای که انگشتانم دور دستۀ آن پیچیدند، پوتین سیاه او روی مچ دستم نشست و دردی طاقت فرسا استخوان دستم را در بر گرفت. نمی خواستم جلوی آن متجاوز ناله کنم اما صدایم را عمداً بالا بردم تا ناله های ظریف دخترم که مطمئن بودم بیدار شده و ظرف چند دقیقه گریه سر خواهد داد، لا به لای ناله هایم پنهان بماند. سرباز پایش را برداشت و من دست له شده اش را در آغوش کشیدم و گریه سر دادم. نگاه حریص سرباز از اندامم گذشت و روی النگوهای طلایم مکث کرد. چشمانش با دیدن برق النگوها برق زدند. من در خود مچاله شده بودم. او تفنگ را روی دوشش انداخت. لابد با خود فکر کرد برای جنگیدن با یک زن، نیازی به آن نیست. دست پیش برد و چارقد گلدار را از سرم کشید. ناخودآگاه جیغی زدم و به شدت مقاومت کردم. موهای سیاه و بافته شده ام از چارقد بیرون ریختند. حالا که علاوه بر دخترم، عفت خود را هم در خطر می دیدم، نیرویی مظاعف پیدا کرده بودم و با تمام توان می جنگیدم. جسم ظریفم تاب مقابله با بدن ورزیدۀ سرباز را نداشت اما با چنگ و دندان امان او را بریده بودم. عاقبت صبرش به سر آمد و با قنداقۀ تفنگ ضربه ای به سرم زد.چشمانم سیاهی رفت و گیج شدم و بلافاصله گرمی خون را روی پیشانیم حس کردم. ناتوان و بی حال از خون ریزی و جنگی نابرابر از تلاش باز ایستادم. صدای گریۀ کودکم میان جیرینگ جیرینگ النگوهایی که به غارت می رفت، گم شد. سرباز بالاخره آخرین النگو را هم از دستم کشید و دستم را رها کرد. دستم بی رمق به پهلویم افتاد. النگوها را در جیبهایش جاسازی کرد و دوباره گردن کشید تا مطمئن شود هنوز در این خانه با من تنهاست و کسی مزاحم عیشش نخواهد شد. دستش به کمربندش نرسیده ضربه ای بر سرش وارد کردم و برای لحظاتی چشمانش از درد بسته شد اما ضربه آنقدر کاری نبود که نتواند جلوی ضربات بعدی که قصد داشتم با وردنه بر سرش وارد کنم را بگیرد. با شدت وردنه را از دستم کشید و سیلی محکمی به گوشم زد.خون از بینی ام فواره زد. دوباره سرگرم کمربندش شد که ناگهان خیسی گرم و لزجی را روی صورتش حس کرد. با چندش دستی به صورتش کشید و وقتی مخلوطی از آب دهان و خون را روی دستش دید، با دشنام و فریاد اسلحه را به طرفم نشانه رفت و ماشه را کشید. گلوله ها پر سر و صدا بر سر و سینه ام می نشستند اما من نه دردی حس می کردم و نه صدایی می شنیدم. همۀ تنم گوش شده بود تا صدای نفسهای آرام دخترم را از پس هیزمهای تلمبار شده در تنور بشنوم و قلب تکه تکه شده ام آرام بگیرد. تمام گلوله هایش را بر تن من خالی کرد و خسته و عرق ریزان باز ایستاد. عصبی از ناکامی که نصیبش شده بود، سیگاری از جیبش بیرون کشید و آتش زد و چون صیادی بالای سر شکار غرق در خونش ایستاد و جان دادنم را به تماشا نشست. نگاه خیسم، رو به تنور خشک شده بود. میان نفس نفس زدنهای آخر، باز صدای گریۀ ظریفی را شنیدم. او هم شنید و نگاه جستجوگرش دور تا دور مطبخ چرخید. گوش تیز کرد و نگاهش به طرف تنور پر از هیزم کشیده شد. لبخندی چندش آور بر لب هایش نشست و نگاهی شرارت بار بر من کرد. ترس و التماس که در نگاهم نشست، غرق لذت شد. با حرکاتی نمایشی و آرام آرام خود را بالای تنور رساند. کام عمیقی از سیگارش گرفت و آنرا بالا برد تا سرخی داغ و سوزان فتیله اش جگرم را بسوزاند. درمانده و ملتمس نگاهش کردم. گلوله های داغ و سربی تمام توانم را به یغما برده بودند. مردمک لرزان چشمهایم، سرخی سیگار را دنبال کرد و وقتی سیگار از دست سرباز رها شد و روی هیزمهای تنور افتاد، روح از تنم جدا شد. طولی نکشید که باریکه ای از دود از هیزمهای تنور بلند شد. دودی که رفته رفته بیشتر می شد و در چشم بر هم زدنی به شعله های زرد و سرخی بدل گشت و تمام امیدم را سوزاند و خاکستر کرد. سرباز بر سر تنور ایستاد و صدای قهقهۀ مستانه اش با صدای گریۀ دردآلود دخترم در هم آمیخت. گریه ای که همراه با آتشی که رفته رفته اوج می گرفت، بلند و بلند تر می شد.

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 22 دفعه

آخرین‌ها از سهیلا سپهری (کاربر مهمان)

محتوای بیشتر در این بخش: « گل مریم یک شاخه گل سرخ »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.