مرسلون

کتاب ممنوعه

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

 11111111111111111111111111111117515924_994_Copy_Copy کتاب ممنوعه

مردک بی‌شرم دست‌های بزرگ و کلفتش را گذاشت روی سرم و هلم داد داخل ماشین پیکان که پر از دود و بوی عرق بود و در را محکم بست و چیزی گفت که نشنیدم و خودش جلو نشست؛ عرق از پشتم غلت خورد و افتاد توی کمرم؛ تمام بدنم خیس شده بود اما دست‌هایم سرد سرد بود؛ دو طرف روسری کرپ زرشکی‌ام را به داخل تا کردم مثل همیشه مربع شکل؛ قلبم دویستا می‌زد؛ سرم را به پشت تکیه دادم چشمانم را بستم و نفسی کشیدم؛ ماشین خرناسی کشید و حرکت کرد؛ بوی شیرینی پیچید توی بینی‌ام بوی همان شیرینی‌هایی که دیشب عمو محمود این‌ها آورده بودند با یک دسته‌گل خوشبو برای نامزدی من و محمد.

محمد با همان چشم‌های معصوم و با لبخندی بازتر از همیشه روبه روی من نشسته بود و به دست‌های من خیره شده بود دلم هری ریخت پایین مثل آن روزهای کودکی که با هم از سرسره‌ها لیز می‌خوردیم و جیغ می‌کشیدیم؛ از همان روزها محمد را دوست می‌داشتم تمام رویاهایم با محمد بود؛ بالاخره رویاها تمام‌شده بود و به حقیقت تبدیل گشته بود؛ من هم دوست داشتم مثل او انقلابی باشم اما همیشه چیزی مانع می‌شد تا از او بخواهم من را هم با خودش همراه کند اما دیشب آخر به او گفتم، گفتم که دوست دارم مثل او انقلابی باشم؛ خندید مثل همیشه و گفت که تو انقلابی هستی قبلاً در دل من انقلاب کردی و از ته دل خندید من هم خنده‌ام گرفت تا بناگوش داغ شدم؛ از توی کیفش دو کتاب به من داد و آرام گفت فقط مواظب باش این کتاب‌ها ممنوعه هستند؛ کتاب‌ها را به سینه‌ام چسباندم.

دست‌های بزرگ و کلفت مردک تمام‌صورتم را به‌یک‌باره تکان داد برق از چشمانم پرید؛ داد زد دختر خرابکار هرزه این کتاب‌ها را از کجا آوردی؟ فکر کردی مملکت قانون نداره و هرکی به هرکیه؟ حالا وقتی بردمت ساواک قشنگ بلبل میشی یالا همین‌الان بگو تا جد و آبادتو جلو چشمات نیاوردم؛ بی‌شعور بچه دبیرستانی مال کدوم مدرسه‌ای تا دمار از روزگار اون مدیر خر نفهم بی لیاقتتو در بیارم تا بفهمه باید چیکار کنه و شماها رو آدم کنه.

هنوز دستم روی صورتم بود نگاهمو از روی پاهام انداختم توی چشم‌های بی‌شرمش و خودم را خیس کردم کرواتش و تا بیخ خرخره‌اش کشید بالا و فحشی زیر زبونی داد؛ اشک از توی چشمانم شره کرد روی صورتم؛ امروز صبح با شور و شوق رفتم مدرسه تا کتاب‌ها را به مهری نشون بدهم و برایش تعریف کنم دیشب محمد به من چی ها گفته است اما مهری نیامده بود بجه ها شایعه کرده بودند از راهپیمایی دیروز گم‌شده است از مدرسه زدم بیرون تا خبری از او بگیرم.

مردک کوبید روی داشبورد و فریاد زد نگه‌دار این دخترِ هم مشکوکه این هم خرابکاره من امروز این‌ها را درست می‌کنم بزار کیفش را بگردم من این‌ها را آدم می‌کنم.

مردک بی‌شرم دست‌های بزرگ و کلفتش را گذاشت روی سر دخترک و هلش داد داخل ماشین پیکان که پراز دود و بوی عرق بود و در را محکم بست.

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: سایت
  • سطح قالب: سطح ب
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 41 دفعه

آخرین‌ها از احمد تیموری (کاربر مهمان)

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.