مرسلون

گام‌های استوار پدر

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

92d716915d8728eae9acb117610f5e6a_S_Copy گام‌های استوار پدر

در گرمای روز و در غبار، با گلویی خشک از کنار مقبره شهدای گمنام به طرف بالای کوه خضر همان جا که می شد تمام شهر را زیر پایمان ببینیم بالا رفتیم. این درست بود که خون یکسانی در رگ هایمان جریان داشت اما هنوز آنقدر صمیمی نبودیم که به راحتی و بی پرده با هم حرف بزنیم. وقتی پدرم چهل ساله شد حرف های غافلگیرکننده ای را می زد. دیدگاهش به زندگی عمیق تر شده بود و فیلسوفانه به اطرافش نگاه می کرد. زندگی ما را از هم دور کرده بود و این فرصتی بود تا دوباره بتوانیم با هم صحبت کنیم.

ابتدا پله های سنگی را بالا رفتیم و بعد به گذری رسیدیم که به صورت مورب در عرض کوه ساخته شده بود. پدرم قدم هایش را محکم بر می داشت تا روی شن ها سر نخورد. کوه خیلی بلند نبود. هر چند از تپه بزرگ تر به نظر می رسید. ارتفاعش به گونه ای بود که میشد صداهایی که در پایین آن جریان داشتند را در سکوت ظهرگاهی شنید. به محل عبادت خضر نبی که رسیدیم نشستیم. داخل چهار دیواری که دور محل عبادت ساخته بودند نشدیم همان بیرون تکیه دادیم به یک سنگ بزرگ، شانه ها و گردن مان را چسباندیم به دیواره ی سنگ تا از آفتاب تندی که بر سرمان می تابید در امان باشیم. نگاه کردم ببینم پایین پای ما توی شهر چه خبر است. چند ماشین مدل بالا زیر پوششی از شاخه های درختان زیتون قرار داشت. سمت چپشان ساختمان های بزرگی مانند ستون های یک قصر بزرگ از زمین به طرف آسمان کشیده شده بودند. پایین کوه هم چند خودرو مسافرتی و یک ماشین نیروی انتظامی و یک آمبولانس با نظم و ترتیب خاصی رو به شهر آرام گرفته بودند. به قدری تشنه بودم که باقی شهر را مانند یک جورچین نامنظم می دیدم که کنار هم چیده شده بودند و چند قبه و مناره که مشخص بود متعلق به حرم حضرت معصومه علیها السلام است شهر را از یک جورچین به یک ماکت زیبا تبدیل کرده بود.

چند روزی بود که برای تامین برخی وسایل کاری ام به مشکل خورده بودیم و این بهانه ای بود تا پدرم بتواند در مورد آن با من صحبت بکند. او خوب می دانست شاید در ظاهر به حرف هایش عمل نکنم ولی در ضمیر ناخودآگاهم حرف هایش را می پذیرفتم و بعدها همانطور که او خواسته عمل می کردم. به پیشنهاد او بود که آمدیم کوه نوردی تا کمی از بالا به مسائلمان نگاه کنیم.

_ پدرم گفت: ببین میلاد این شهر بی شباهت به شعب ابی طالب نیست. اصلا این کشور همه اش شعب؛ حتم دارم آینده بهتر از اینه. یعنی حداقلش اینه که عمرمون هدر نرفته، اگه پیامبر اون سختی ها رو تحمل نمی کرد قطعا منو تو الان اینجا ننشسته بودیم و در مورد این مسائل با هم صحبت نمی کردیم. این روزها تحمل شرایط سخته اما باید بتونیم یه چیزایی رو تفکیک کنیم تا بتونیم تحمل مون رو بالا ببریم و... .

با خونسردی اما با اطمینان سخن می گفت. درست مثل اینکه بگوید پایان تاریکی، روشنایی ست.

من در سکوت به حرف های او گوش می دادم و سکوتم به این خاطر بود که حرف های پدرم چنان غیرمنتظره بود که نمی توانستم در آن لحظه بدون فکر کردن درباره آنها حرفی برای گفتن داشته باشم. پدرم بازنشسته آموزش و پرورش بود و طبیعی بود که بخواهد تا آخر عمر با من مثل دانش آموزش رفتار کند. اما من خیلی اهل درس نبودم.

در ادامه گفت:

_ این تحریم ها تموم میشه، اما خب یک همت بالا می خواد. من خودم هم نگرانم. اما ایمان دارم که می تونیم ازش بگذریم. نگران نباش و سعی کن به دیگران هم دلداری بدی.

چند موتورسوار با کلاه های سیاه ایمنی، سوار بر موتورهای شاسی بلندشان از خیابان پای کوه بالا آمدند و وقتی به دهانه ورودی کوه رسیدند سرعتشان را زیاد کردند، به حدی که صدای غان غان موتورهایشان تا بالای کوه شنیده می شد. لحظاتی بعد گازکش از سینه کوه بالا آمدند و در میانه راه متوقف شدند.

پایین گذرگاه دو کودک به همراه مادرشان به همراه مردی بلند قد که بی شباهت به پدرشان نبود و با فاصله پشت سرشان لنگان لنگان راه می رفت وارد گذر شدند و آرام آرام بالا آمدند.

پدرم دستش را روی شکم برآمده اش گذاشته بود و همچنان داشت حرف می زد و من به چیزهایی که اشاره می کرد نگاه می کردم. گونه هایش قرمز شده بود و پوست سفیدش زیر نور آفتاب درخشش بی نظری داشت.

دست های نازک و لطیفش را به طرف حرم گرفت و با طمانینه گفت:

_ ببین او قبه طلا از پشت این غبار چه واضح دیده میشه. قبل ترها اون قبه کاشی کاری بود. قبل قبلشم که گلی بود. اما حالا ... . واقعا شهر رو زیبا کرده. این یعنی پیشرفت. یعنی یه چیزایی سر جای خودش باشه.

پاسخ دادم: شاید همینطور باشه که میگی.

جواب داد: حتما همینطوره.

چند نفری هم به ما ملحق شدند. سه نفر بودند. سه مرد جوان ورزیده. نمی دانم از کجا آمده بودند که ندیده بودمشان. یکی شان قمقمه ی آبی داشت. دوست داشتم از او خواهش کنم تا کمی آب به من بدهد. اما ابلهانه بود تا چنین درخواستی بکنم. من آدمی نیستم که بخواهم چیزی از کسی قرض کنم. پدرم هم همینطور است. فکر کنم مرد قمقمه به دست از چشم هایم درخواستم را خواند و قمقمه اش را با میل به طرفم دراز کرد. نگاهی به او انداختم و بعد نگاهی به پدرم کردم.

اشاره کرد بگیرم و در ادامه گفت: هیچ تشنگی ای مثل تشنگی توی جنگ نیست.

یکی از مردها که ریش های سیاهی داشت گفت: از ترسه. تشنگی ترسه.

پدرم گفت: همیشه هم ترس نیست گاهی از فداکاری زیاده.

مرد ریش سیاه دوباره گفت: توی جنگ همه می ترسن.

من گفتم: ما که جنگ نمی کنیم.

مرد قمقمه چی گفت: هر دقیقه و هر ثانیه داریم میجنگیم. حتما که نباید تفنگ به دست بگیریم.

مرد سوم که چپیه ای را روی سرش انداخته بود گفت: طبیعیه.

پدرم گفت: برای تو هم طبیعیه؟

مرد قمقمه چی گفت: آره. برای هممون طبیعیه.

مرد ریش سیاه گفت: راستش رو میگم. اینا همه از ترسه. این پسر هم ترسیده.

و با دست به طرف من اشاره کرد.

پدرم دستش را روی شانه ام گذاشت و با لبخند گفت: نه نترسیده، هوا گرمه.

بعد همه شان به چیزی که نفهمیدم خندیدند و به داخل چهار دیواری رفتند و مشغول نماز شدند. ناشناس های عجیبی بودند. به نظرم رسید قبلا توی جنگ بوده باشند. پدرم هم سابقه جبهه داشت. اما نه مجروح شده بود و نه اسیر. برعکس چند اسیر عراقی گرفته بود و چند تا از آنها را هم زخمی کرده بود.

پدرم رو به من کرد و گفت: این یعنی مردم ما هوشیارند. همه می دونن دوروبرشون چه خبره. مقاومت می کنن و دشمن رو شکست میدن.

سکوت کوه با روشن شدن موتورها دوباره شکست و غان غان شان از وسط کوه شنیده شد. زن و دو کودکش هم به آنها نزدیک شده بودند. مرد همچنان پشت سرشان بود و آرام آرام قدم برمی داشت. یکی از موتوری ها نزدیک آن زن شد. در همان لحظه صدای جیغ یکی از بچه ها بلند شد و روی گذر شنی افتاد. صدایش به قدری بلند بود که همه مان به جایی که آنها بودند با دقت زل زدیم. با صدای فریاد کودک، افسری که داخل ماشین پلیس نشسته بود سرش را از داخل ماشین بیرون آورد و به کمرکش کوه نگاه کرد. بعد از ماشین پیاده شد و چند قدمی به سمت گذر آمد، سوتش را از جیبش بیرون کشید و چند سوت ممتد کوتاه زد. یکی از موتورسوارها با شنیدن صدای سوت سراسیمه از کمرکش کوه پایین رفت. پدرم که در طول این جریان مثل من نظاره گر بود گفت بیا این هم امنیت. چیزی که همه مان دنبالش هستیم. گفتم هنوز چیزی مشخص نیست. به نظرت چه بلایی سر بچه اومده؟

_ نمی دونم ولی امیدوارم اتفاق مهمی نیفتاده باشه.

پدر کودک به آنها رسیده و او را بغل کرده بود و نوازش می داد. بعد انگار اتفاق بدی برای کودک افتاده باشد با سرعت به همراه زن و کودک دیگر از گذر به سمت به پایین کوه روانه شدند و بلافاصله خودشان را به پله ها رساندند. پلیس که به آنها رسیده بود کودک را وارسی کرد و از آنها جدا شد. مغز مرد در مواجهه با این اتفاق لنگیدن پایش را همچون سپر دفاعی که قبلا استفاده کرده باشد فراموش کرده  و در مدت کوتاهی از پله ها پایین رفت و به سمت آمبولانس دوید. افسر دیگری هم که توی ماشین پلیس بود به کمک آن ها رفت و پلیس دیگر که حالا بالاتر آمده بود، به موتور سواری که هنوز آنجا بود نزدیک شد. صدایی شنیده نمی شد. فقط حرکاتی بود که طبق معمول از یک پلیس و مجرم می توان مشاهده کرد. یک رفتار حاکی از استرس در مقابل ترس.

 

حالا کمی باد می وزید و آسمان همچون در یخچالی که ناخودآگاه باز شده باشد باد سرد را به صورتمان می زد. موهای گندمی پدرم توی هوا برخواسته بودند و می رقصیدند. ابرها کم کم به ما نزدیک می شدند و سایه هایشان را تکه تکه روی ماکت شهر می انداختند. پدرم اشاره ای به ساختمان ها کرد و گفت. این ها هیچ کدام نبودند توی همین ده سال سبز شده اند. با این همه تحریم هنوز هم ما داریم می سازیم. خوب هم می سازیم. به نظرت این ساختمونها چیزی از ساختمون های اروپایی و امریکایی کم داره؟

گفتم: نمی دونم. _ بیشتر حواسم به آن بچه بود که حالا توی آمبولانس داشت مداوا می شد _ ولی یه جورایی حق با شماست انگار شبیه هموناست.

_ بله دقیقا. این یعنی ما دیگه توی فلاکت زندگی نمی کنیم.

بعد حرفش را قطع کرد و دوباره گفت:

_ چرا هنوز هم هستند کسانی که توی فلاکت هستند. اما این وظیفه شماهاست تا بتونید به اونها هم چیزایی رو بدید که لیاقتش رو دارند.

حرف هایش انرژی زیادی داشت. دیگر مشکلات خودم را فراموش کرده بودم و داشتم به چیزهایی که پدرم نویدش را می داد گوش می کردم. پدرم مثل یک فرمانده حرف می زد. شبیه یک سرزمین بود. بزرگ و استوار. او مجموعه ای بود از اعضای منفک که مثل یک کشور جداناشدنی بود. در آن لحظه فکر کردم چنان به او وابسته ام که اگر بخواهند جدای مان کنند احتمالا هر دویمان از بین خواهیم رفت. یا حداقل من از بین می رفتم.

کودک همراه پدرش از آمبولانس خارج شد. مادرش در چند متری آمبولانس بود. کودک به طرف مادرش دوید و او را بغل کرد. بعد دیدم که پدرش با پرستار دست داد و از او جدا شد و با هم به سمت پله ها آمدند.

گفتم: انگار چیزیش نشده.

پدرم گفت: نه خداروشکر. همین که سالمه جای شکر داره.

پلیس هنوز داشت به آن موتور سوار صحبت می کرد و چیزهایی به او می گفت. بعد از لحظاتی هم هردو آرام آرام از گذر پایین رفتند.

وزش باد بیشتر شده بود طوری که هر کسی از گذرگاه بالا می آمد ابری از غبار بلند می کرد. سه مردی که داخل عبادتگاه بودند از آن خارج شدند و با اشاره سر از ما خداحافظی کردند. مرد ریش سیاه برای بار آخر گفت: نترس ما همیشه همراه شما هستیم.

حرفش را ابتدا متوجه نشدم. اما وقتی کمی دورتر شدند منظورشان را فهمیدم. اما دیگر برای پاسخ دادن دیر شده بود. آن روز مطمئن شدم این افکار ماست که ما را شکست می دهد وگرنه هیچ عامل بیرونی نمی تواند بر قلب انسان چیره بشود. نیم ساعت بعد با پدر از پله ها که پایین می آمدیم گفت: ما از همون اول صبور بودیم. حتی 1440 سال پیش. همش هم بخاطر چیزی بود که بهش ایمان داشتیم. اون روزها رو گذروندیم. این روزها هم می گذره. فقط باید به چیزی که بهش اعتقاد داریم ایمان داشته باشیم و دوباره صبر کنیم.   (1)


پی‌نوشت:

1) سید حکمت الله سجادی

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 20 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « رضایت ننه آغا آواره »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.