مرسلون

گل مریم

این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

aks-gole-chini-gole-maryam_Copy گل مریم

نگاه خیسم را از چشمان بی تفاوت مرد گرفتم و به پرچم سه رنگی که روی میزش نشسته بود دادم و با التماس گفتم:

ـ خواهش می کنم قبول کنید. این حداقل کاریه که میشه براش کرد.

بی حوصله تر از قبل گفت:

ـ برادر من! باور کن من خیلی دلم می خواست کمکت کنم اما این چیزی که شما می خوای، غیر ممکنه. من تمام پرونده ها رو زیر و رو کردم. حتی یک ساعت سابقۀ ایثارگری برای ایشون ثبت نشده. درخواست شما خلاف قوانینه.

عصبی شدم و در حالیکه به شدت سعی داشتم تن صدایم بالا نرود، غریدم:

ـ سابقه براش ثبت نشده چون خودش نخواسته.

لبخند مضحکی زد وگفت:

ـ خدا خیرت بده! پس حتماً الان هم راضی به این کار نیست دیگه! بیا و برو و اون بندۀ خدا رو دفن کن. خوبیت نداره به خدا! الان چهار روزه میت بلاتکلیف توی سردخونه مونده.

جا خوردم. میت! به چه کسی گفت میت؟! به گل مریم من؟! این حرف انگار پتک شد و بر سرم فرود آمد. برای لحظاتی آنقدر غرق در خواهش و التماس شده بودم که یادم رفته بود مریم رفته...که دیگر نیست! اشکهایی که چند ساعتی بود پشت مژه هایم محسورشان کرده بودم، بالاخره آزاد شدند و سیلابی شور روی گونه هایم روان شد. چرا قلبم رفتنش را باور نمی کرد؟ به راستی چهار روز بود آرام و قرار من رفته بود؟ چهار روز بود که مریم آرام و قرارگرفته بود؟ فکر می کنم تا یادم بیاید پس از چند سال خوابیده است؟ بدون کابوس! بدون قرص های آرام بخش! خواب های خوش مریم  را کنار نخلهای سوختۀ خرمشهر زنده به گور کرده بودند، همراه تک تک آرزوهایش!

هنوز زود بود که تسلیم شوم. پشت به مرد کردم تا اشکهایم را نبیند. به زحمت بغضم را فرو دادم.

ـ من برمی گردم. لطفاً پرونده اش رو نبندید.

و صدای لا اله الا الله اعتراض آمیز مرد در صدای دویدنم گم شد.

یادم نیست از دفتر بنیاد تا خانه را چطور طی کردم. سر کوچه که رسیدم، پرچم های سیاه را بر سر درخانه دیدم و قلبم با یادآوری رفتنش به درد آمد. سرم را تا جایی که میشد پایین انداختم تا چشمم به اعلامیۀ ترحیمی که سند معتبر رفتنش بود، نیفتد. در را که باز کردم، عطرش مشامم را نوازش کرد. خانه هنوز هم بوی بودنش را می داد اما باغچه، انگار رفتنش را حس کرده بود که در روزهای آغازین بهار، حال و هوای پاییز را به خود گرفته بود. دلم می خواست کنار باغچه بنشینم و پا به پای گلها برایش عزاداری کنم اما وقت تنگ بود و دقیقه ها نامردانه و با شتاب می گذشتند و فرصت هایم را از من می ربودند. دوان دوان به خانه رفتم و راه اتاقش را در پیش گرفتم. طاقت دیدن جای خالیش را نداشتم. به سرعت سر صندوقچۀ قدیمی اش رفتم و دفتر کهنه و رنگ و رو رفته را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. دفتر را به سینه فشردم. می دانستم مریم به این کار راضی نیست اما این، تنها راه باقی مانده بود. نگاهی به ساعتم کردم. وقت اداری رو به پایان بود. باید عجله می کردم. کمتر از یک ساعت بعد، پشت در اتاقش ایستاده بودم. نفسی تازه کردم و بدون در زدن وارد شدم. کسی پشت میز منشی نبود. دیر شده بود. دعا کردم خودش نرفته باشد! در زدم. کسی جواب نداد. دوباره در زدم. باز هم بی جواب ماندم. به خود جرأت دادم و در را باز کردم. عطر مریم در بینی ام پیچید. نگاهم چند شاخه گل مریم را در گلدان روی میز شکار کرد. بغض نشسته بر گلویم را با آهی بلند مهار کردم. صدای الله اکبری مردانه، حواسم را از مریم های معطر پرت کرد. بلافاصله شناختمش! خودش بود! در این چند سال، مریم آنقدر از او برایم گفته بود که با یک نگاه بشناسمش. سن و سالی نداشت اما تمام موها و محاسنش به برف نشسته بودند. درست مثل مریم!

ـ السلام علیکم و رحمه الله و برکاته...الله اکبر...الله اکبر...الله اکبر!

ـ سلام!

ـ سلامٌ علیکم و رحمه الله!

مجذوب لبخندش شدم. بی شک مریم هم عاشق همین لبخندش شده بود! به تلاشش برای بلند شدن از سر سجاده نگاه کردم و تازه وقتی ایستاد، جای خالی یک پایش را دیدم.

ـ شما رو قبلاً اینجا ندیدم جوون؟!

چه تن صدای گرم و گیرایی داشت! درست همانطور که مریم می گفت.

ـ با بنده امری بود؟!

متواضعانه حرف زد اما ستاره های روی دوشش مرا به من و من انداخت.

ـ  ب...بله ...س...سردار!

پشت میز نشست. دستان بزرگش را به هم قلاب کرد و نگاه نافذش را به چشمانم دوخت.

ـ بنده در خدمتم.

نباید تسلیم ترس ها و ملاحظات می شدم. باید می گفتم. دفتر را به طرفش گرفتم.

ـ این امانتی...از طرف مریمه!

به وضوح دیدم که رنگ از صورتش پرید. لبهایش می لرزید. همین طور مردمک چشمهایش. پس هنوز او را فراموش نکرده بود. حق داشت! مریم فراموش شدنی نبود!

ـ ح...حالش چطوره؟

چشمهایم باز بارانی شدند. حالش؟ مطمئناً حالش الان خوب بود!

ـ مُرده!

چشمهایش با درد بسته شدند. دست لرزانش آهسته آهسته بالا آمد و روی قفسۀ سینه اش نشست. او هم قلبش درد داشت؟ مثل مریم؟

اشکهایم را پاک کردم. دفتر را روی میز گذاشتم. درست کنار گلهای مریم!

چشمانش را باز کرد. قطره اشکی روی گونه اش چکید و در محاسنش گم شد. دستش را از روی قلبش برداشت و روی دفتر گذاشت. قطره ای دیگر روی گونه اش سر خورد و روی جلد کهنۀ دفتر افتاد. انگشتانش روی اسم مریم می رفت و می آمد. نوازش گونه! نگاه اشکیش را تا صورتم بالا کشید.

ـ تو؟! پسرشی؟!

بغض اجازۀ حرف زدن نمی داد. سرم را تکان دادم.

ـ اسمت چیه؟

نگاهم، روی اتیکت روی سینه اش سر خورد: «سردار ایمان فتوت!»

ـ ایمان!

و صدای هق هقمان، سکوت اتاق را شکست.

او زودتر از من به خودش آمد. جعبۀ دستمال را به طرفم گرفت. چند تایی برداشتم و صورتم را پاک کردم. خودش اما دستمالی از جیبش درآورد و با آن صورتش را پاک کرد. گل دوزی های کنارۀ دستمال آشنا بود. من هم یکی شبیه به آن را داشتم.

ـ کی این اتفاق افتاد؟

ـ چهار روزه!

ـ اجازه دارم برم سر خاکش؟

من و من کردم:

ـ هنوز...هنوز خاکش نکردیم. جسدش هنوز توی سردخونه است.

ناباورانه نگاهم کرد.

ـ برای چی؟! مشکلی بوده؟!

حالا وقتش بود. باید می گفتم.

ـ می خوام تو قطعۀ شهدا دفن بشه.

ـ اما؟!

دردمندانه گفتم:

ـ شما دیگه اما نیارید سردار! از بقیه توقعی ندارم چون مریم رو نمی شناسن اما شما دیگه اما نیارید. شما که بهتر از هر کسی اونو می شناسید و می دونید که مریم، لایق ترین آدم برای کسب عنوان شهیده. شما خوب می دونید بعثی ها چی به سر روح و جسم مریم آوردند. چطور نجابت و شرافتش رو گرفتند.

به خودم اشاره کردم. بغضی که همۀ این سالها نفسم را تنگ کرده بود؛ سر باز کرد.

ـ چطور یه بچۀ حروم توی دامنش گذاشتند.

مکثی کردم تا شاید بغض امان دهد حرفم را ادامه دهم.

ـ مادر من! تنها چهار روزه که راحت خوابیده. به خدایی خدا قسم! به تک تک آیه های قرآن قسم! یک شب...یک شب بدون کابوس اون روزها نخوابید...بدون کابوس اون نامردی که...دامنش رو لکه دار کرد.

دستش را به نشانۀ سکوت بالا آورد اما من نمی توانستم ساکت بمانم. به گلویم اشاره کردم.

ـ بذارید بگم سردار! یه عمره که دارم خفه می شم! تا وقتی مریم بود، اجازه نمی داد حرفی بزنم اما حالا که رفته، بذارید بگم. وقتی بعثی ها مریم رو توی خرمشهر دستگیرش کردند، هفده سالش بود...یه دختر عاشق با کلی آرزوی قشنگ اما وقتی جنازه اش رو توی نخلستون رها کردند، یه زن درد کشیده بود...با یه بچه توی شکمش...با شناسنامه پاک...بی سند ازدواج...مادر من...مریم من...اگه رفت و خودش رو گم و گور کرد، به خاطر آبروی خودش و خانوادۀ متعصبش نبود. به خاطر شما بود.

روی پیشانیش دانه ها درشت عرق نشسته بود. دستمال گلدوزی شده را به پیشانیش کشید و گفت:

ـ نباید می رفت. اون مقصر نبود. همۀ ما در این جنگ نابرابرچیزهایی از دست دادیم و اون بیشتر از همۀ ما.

ـ رفت چون از شما خجالت می کشید. نمی خواست خودش و یه بچۀ حرومی رو به شما تحمیل کنه.

دستش دوباره روی قلبش مشت شد. می فهمیدمش. او هم به اندازۀ مریم درد کشیده بود و شاید از او هم بیشتر! باید مرد باشی تا مردی را که ناموسش را  بی حرمت کرده اند؛ بفهمی!

ـ من به مریم بد کردم. اگه تنهاش نمیگذاشتم، شاید این اتفاق براش نمی افتاد.

ـ مریم هرگز از شما دلگیر نبود. اون همیشه ازتون مثل یک اسطوره حرف می زد.

باز دستی نوازش گونه بر دفتر کشید و با افسوس سرش را تکان داد. نگاه پرالتماسم را به نگاه غمگینش دوختم.

ـ سردار؟! به نظر شما مریم جانباز نبود؟ صدمه ای که اون روزها و در کمتر از چند ساعت به روح و جسمش خورد، توی درصدهای جانبازی نمی گنجه. مریم شاید دست و پایی برای جنگ نداده باشه اما آرامش و آینده اش رو فدا کرده.

دستم را در جیب پیراهن مشکیم کردم و کارت پایان خدمت و کارت دانشجوی ام را روی میز گذاشتم.

ـ من دنبال هیچی نیستم سردار. ببینید...خدمتم رو رفتم. الان هم دانشجوی بهترین دانشگاه تهرانم. یه کار نیمه وقت هم دارم که مخارجم رو تأمین می کنه. دنبال مزایای ایثارگری نیستم. من فقط می خوام مریم به حقش برسه. می خوام آرامگاه ابدیش جایی باشه که اونجا آرامش داشته باشه.

نگاهی به کارتها کرد. لبخند صورتش را پر کرد.

ـ یه شماره تماس برام بذار. ان شاءالله شرمندۀ تو و مادرت نمی شم.

دو روزی از ملاقاتم با سردار گذشت اما هیچ تماسی از او نداشتم. دیگر بیش از آن نمی توانستم پیکر مریم را در سردخانه نگه دارم. کارکنان بهشت زهرا تابوت را روی زمین گذاشتند. دلم از غریبی مریم گرفت. نگاهی به گور تنگ و تاریک انداختم. وقت وداع آخر بود! کفن را از صورتش کنار زدم. صورت سرد و مهتابیش را بوسیدم و چشمان بسته اش را و جای زخم کهنۀ روی گونه اش را هم! اشکهایم کفن سفیدش را خیس می کردند. در فراق از دست دادن تنها کس زندگیم ناله می زدم و هیچ کس نبود تا تسلای دلم باشد. دلم از غریبی خودم هم گرفت.

دستی روی شانه ام نشست. چه زود می خواستند او را از من بگیرند! چه نامهربان بودند! همان دست شانه ام را فشرد. قلبم گرم شد. انگار کسی پیدا شده بود که با من همدردی کند! سرم را روی سینه اش گذاشتم و های های گریستم. در آن لحظه های پر درد، دلم تنها یک تکیه گاه می خواست. حتی اگر آن تکیه گاه، سینۀ یک گورکن بود یا کارگر غسالخانه!

تپشهای یک در میان قلبش آرامم کرد. کمی خود را جمع و جور کردم. سرم را از سینه اش بلند کردم و دیدمش! چشمهای اشکیش دلم را نسوزاند. طلبکارانه نگاهش کردم. لبخندی زد و قبل از آنکه حرف ناشایستی بزنم؛ کاغذی را به طرفم گرفت. چشمانم، ناباورانه از کلمات تایپ شدۀ سیاه رنگی که پایشان مهر آبی رنگی نشسته بود، گذشت و روی سه کلمi سرخ، دوباره به اشک نشست: شهیده مریم محمدی!

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 30 دفعه

آخرین‌ها از سهیلا سپهری (کاربر مهمان)

محتوای بیشتر در این بخش: « غریبانه هور در آتش »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.