مرسلون

یک شاخه گل سرخ

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

red_rose_wallpaper_2013_Copy یک شاخه گل سرخ

نگاهم را از چشم‌های گیرایش گرفتم و به شاخه گل‌سرخی که میان انگشتانش می‌رقصید، دادم. ذوق‌زده دست‌هایم را دراز کردم و گفتم:

ـ وای! این گل‌مال منه؟!

خودش را همراه با شاخه گل عقب کشید و با اخمی ساختگی گفت:

ـ نخیر!

بااینکه شوخی در همۀ حرکاتش مشهود بود اما لب‌هایم ناخودآگاه جمع شد و با حسادتی آشکار پرسیدم:

ـ پس مال کیه؟

شاخه گل را بالا برد و مقابل چشمانش گرفت و درحالی‌که از همین فاصله هم می‌شد برق نگاهش را دید، با لحنی سوزناک و عاشقانه گفت:

ـ این گل برای یه نفره که خیلی برام عزیزه. یه نفر که خیلی باید تلاش کنم تا دلش رو به دست بیارم و بهش بفهمونم که چقدر دوستش دارم.

بعد با اندوه به چشمهایم که در شرف باریدن بودند، نگاه کرد و التماس گونه پرسید:

ـ تو کمکم می کنی دریا؟ من خودم روم نمیشه. میشه این شاخه گل رو تو بهش بدی؟!

از پررویی و بی خیالیش در حال انفجار بودم. با حرص از او رو برگرداندم و گفتم:

ـ واقعاً برای خودم متأسفم. شما مردها همه تون سر و ته یه کرباسید. من رو باش که امروز می خواستم دربارۀ تو با پدرم حرف بزنم!

و با قدمهایی تند و سریع از او دور شدم. صدای دریا دریا گفتنش می آمد اما من دیگر دلیلی برای جواب دادن نداشتم. هر چقدر هم او را می خواستم، غرور و عزت نفسم بیشتر می ارزید. اصلاً چرا باید وقتم را برای مردی که عاشق دیگری بود، هدر می دادم؟ به خیابان اصلی رسیدم و بی هدف دور خودم چرخیدم. آنقدر حواسم پرت بود که یادم نمی آمد ماشینم را کجا پارک کرده ام.چشمهایم را محکم روی هم فشردم و سرم را میان دستهایم گرفتم و سعی کردم او و نگاه های عاشقانه و لبخند جذابش را فراموش کنم اما وقتی چشم باز کردم، صاحب همان نگاه و لبخندی که تمام لحظه های این روزهایم را اشغال کرده بود، مقابلم ایستاده بود! با تعجب نگاهش کردم. حالا که عاشق دیگری بود دیگر از جان من چه می خواست؟ چرا نمی رفت پیش همان که برایش خیلی عزیز بود و مرا با دردهایم تنها نمی گذاشت؟ چشمهایم از داغی اشک می سوختند اما به شدت در برابر میل به گریه مقاومت می کردم. تمام روزها و شبهای بعد از این  برای گریه و عزاداری به خاطر عشق بر باد رفته ام مال من بودند. دوباره از او رو گرفتم و قدمی دور شدم اما این بار مچ دستم اسیر پنجۀ مردانه اش شد. جریانی شبیه برق از مچ دستم وارد بدنم شد و به قلبم رسید. قلبم وحشی شد و خود را به زندان سینه ام کوفت. قطره اشکی بی اجازه از چشمم چکید و او با دیدن اشکم، ناباورانه اسمم را صدا کرد:

ـ دریا؟!

نمی دانم اسم من اینقدرآهنگین و زیبا تلفظ می شود یا صدا و لحن اوست که این چنین بر دل می نشیند! جواب ندادم. مچم را فشاری داد و پرسید:

ـ تو چت شده یه هو آخه؟ چرا یه دفعه از این رو به اون رو شدی؟

قدمی نزدیکتر شد و با دلخوری ادامه داد:

ـ منو باش که از وسط یه مأموریت مهم پا شدم اومدم اینجا خانم رو ببینم!

از حرفهایش سر در نمی آوردم. با گیجی پرسیدم:

ـ داری منت چی رو سر من میذاری علی؟

عصبی و فریادگونه گفت:

ـ منت چیه دختر خوب؟ مگه عشق و دوست داشتن هم منت داره؟

بعد با نگرانی نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت:

ـ بیا...الکی الکی نیم ساعتش پرید و من و تو به جای دل دادن و قلوه گرفتن داریم با هم دعوا می کنیم.

صدایم را روی سرم انداختم و گفتم:

ـ واقعاً که خیلی وقیحی علی! داری جلوی روی من میگی یکی دیگه رو دوست داری بعد توقع داری من بشینم باهات دل بدم و قلوه بگیرم؟

هاج و واج نگاهم کرد و بعد پقی زد زیر خنده. چند نفر به صدای خنده اش نگاهمان کردند. سری تکان داد و گفت:

ـ تو دیوونه ای دریا! دیوونه!

با من و من پرسیدم:

ـ پس...یعنی...دروغ گفتی منو نمیخوای؟

با چشمهای گرد شده نگاهم کرد و گفت:

ـ چرا حرف تو دهن من میذاری آخه؟ من کی گفتم تو رو نمیخوام؟ من فقط گفتم این شاخه گل‌مال تو نیست...همین!

دوباره داغ کردم و داد زدم:

ـ منو مسخره کردی؟ اون وقت این دو تا چه فرقی با هم دارن؟ مفهوم جفتش اینه که تو یکی دیگه رو میخوای. والسلام!

علی به دویست وشش آلبالویی رنگم که آن طرف خیابان پارک بود، اشاره کرد و گفت:

ـ بیا بریم تو ماشین بشینیم تا من تو رو توجیه کنم. امروز واقعاً قاطی کردی!

راه افتاد و مرا هم دنبال خودش کشید. به ناچار دزدگیر را زدم و هر دو در کنار هم توی ماشین نشستیم. تمام رخ به طرفش برگشتم و گفتم:

ـ خب؟! اینم از ماشین!

علی چند ثانیه ای نگاهم کرد و با خنده گفت:

ـ فقط یه امروز برات گل نگرفتما...

بعد گل را نوازش گونه به صورتم کشید و روی پایم گذاشت و گفت:

ـ امروز این گل رو برای پدرت گرفتم دریا. دروغ هم نگفتم. پدرت برام خیلی عزیزه چون تو برام خیلی عزیزی. الان، این شاخه گل رو می بری خونه و از طرف من به ایشون تقدیم می کنی و اجازه میگیری برای خواستگاری.

ناباورانه به چشمهایش زل زدم. داشت با تفریح و شیطنت نگاهم می کرد. تشخیص راست و دروغ حرفهایش برایم سخت بود. فقط توانستم اسمش را صدا بزنم:

ـ علی؟!

یک ساعتی را در کنار هم به شوخی و خنده گذراندیم. وقت خداحافظی علی دوباره از من قول گرفت که به محض رسیدن به خانه، گل را از طرف او به پدرم بدهم و موضوع خواستگاری را مطرع کنم. ماشین را کج و کوله در حیاط رها کردم و بی توجه به  نگهبانها، با انرژی که از حرفهای علی گرفته بودم، تمام حیاط و پله ها را تا رسیدن به اتاق پدر دویدم. پشت در اتاق، ایستادم و نفسی گرفتم و با چند ضربۀ کوتاه، بی آنکه منتظر جواب باشم در را باز کردم. لبخندم با دیدن دودی که در اتاق انباشته شده بود، جمع شد. سلامی کردم و با عجله خود را به پنجره رساندم و درحالی‌که آنها را باز می کردم، توبیخ کنان گفتم:

ـ بابا؟ باز هم که شروع کردی به سیگار کشیدن!

پدر، فقط جواب سلامم را داد و بی توجه به من، دوباره سیگاری آتش زد.مقابلش ایستادم و بااینکه احتمال می دادم از دستم عصبانی شود اما سیگار را از میان انگشتانش گرفتم و در جاسیگاری پر از فتیله های سوخته خاموش کردم. نگاه عصبی اش سر تا پایم را کاوید و روی شاخه گل مکث کرد. ابرویی بالا داد و پرسؤال نگاهم کرد. از خجالت داغ شدم و گل را روی میز گذاشتم و من من کنان گفتم:

ـ بابا؟ میشه...میشه راجع به...یه موضوعی حرف بزنیم؟

پدر، شاخه گل را برداشت و میان انگشتانش چرخاند و دوباره روی میز گذاشت و گفت:

ـ من قبلاً نظرم رو راجع به ازدواجت توی ایران گفتم دریا.

مصمم نگاهش کردم و گفتم:

ـ بله گفتی اما یه نفر هست که برای من با همه فرق داره. من تصمیم دارم باهاش ازدواج کنم.

پوزخندی زد و گفت:

ـ کاری نکن به تربیتت شک کنم دریا! من بارها بهت تذکر دادم که وضعیت کار من طوری نیست که بتونیم اینجا موندگار بشیم. بارها بهت گفتم افسار دلت رو نگه دار که اشتباه نکنه و همه مون رو به دردسر نندازه. نگفتم؟

ـ گفتی اما هیچ وقت نگفتی چرا نباید اینجا بمونیم. من اینجا رو دوست دارم. علی رو هم دوست دارم و می خوام...

پدر هر دو دستش را محکم روی میز کوبید و فریاد زد:

ـ نگفتم چون لازم نبود بگم؛ اما حالا میگم. خوب گوشهات رو باز کن ببین چی می گم دختر! من، پدرت! یه آدم عادی نیستم. من تو این مملکت خیلی کارها کردم که اگه فقط یه دونه اش به گوش پلیس برسه، سرم بالای داره.

حرفهایش در سرم زنگ می خورد اما هیچ چیز از آنها نمی فهمیدم. به سمتی اشاره کرد و ادامه داد:

ـ اون چمدون رو اونجا می بینی! من دارم میرم. در واقع دارم فرار می کنم و به محض اینکه خطر برطرف بشه، ترتیب اومدن تو رو هم میدم. پس لطفاً...خواهشاً این آخر کاری فکرم رو مغشوش نکن.

نگاهم به طرف چمدانی که جلوی دراور به حالت نیمه باز افتاده بود، کشیده شد و برق لولۀ فلزی نقره ای رنگی را میان لباسها شکار کرد. ترس در تمام رگ و پیم نشست. با ناباوری زمزمه کردم:

ـ بابا؟ اون؟ اون؟ یه اسلحه است؟

پدر به جای جواب، موبایلی را که تا به حال در دستش ندیده بودم، از از روی میز چنگ زد و شماره ای گرفت و خطاب به مخاطب آن سوی خط گفت:

ـ پس چی شد خلیل؟

...

ـ نه هوایی امن نیست.

...

ـ از مرز عراق زمینی میریم. مطمئن تره.

...

ـ باشه...شما تو مرز مهران منتظرم باشید...نه...شمشها پیش خودمه...تو ماشین جاسازیشون کردم. منتظرم پاکسازی شرکت تموم بشه. بعد راه می افتم.

وسط اتاق، هاج و واج ایستاده بودم. آنچه می دیدم و می شنیدم در باورم نمی گنجید. انگار که همه چیز فیلم و سریال است.

پدر دوباره نشست و به صندلیش تکیه داد. نگاهی به شاخه گل انداخت و پرسید:

ـ این گل رو اون پسره بهت داده؟ اسمش چی بود؟

به دنبال سؤال پدر، اسمش در ذهنم نقش بست و جریانی سیال از آرامش به وجودم تزریق شد. سری تکان دادم و اسمش را مثل یک دعا زیر لب زمزمه کردم:

ـ علی!

پدر با تمسخر اسمش را تکرار کرد و گل را برداشت و به انتهای میز پرت کرد و گفت:

ـ برو توی اتاقت. چمدونت رو ببند و آماده باش تا رابطم بهت خبر بده.

قدمی به عقب برداشتم که افزود:

ـ این گل رو هم بردار ببر!

پوزخند زدم و گفتم:

ـ گل رو علی برای شما گرفته!

خندۀ پراستهزاء پدر قلبم را خراشید. میان خنده پرسید:

ـ دوست پسرت برای من گل گرفته؟ مطمئنی مغزش معیوب نیست؟

قطره اشکی از چشمم روی گونه ام چکید و پر از حسرت گفتم:

ـ گفت بدمش به شما و اجازه بگیرم بیاد خواستگاری.

پدر تکرار کرد:

ـ گفت بدیش به من؟

و بعد مثل برق گرفته ها از جا پرید و گل را برداشت و تمام گلبرگهای لطیفش را پرپر کرد و سپس کاغذ رنگی و روبان پیچیده شدۀ دورش را باز کرد و پس از بازرسی، شیء کوچک سیاه رنگی را مقابل چشمانش گرفت. وایی از ته دل گفت و بی حال روی صندلی اش افتاد. صدای قدمهایی که در راه پله ها می دوید، آمد و به دنبالش، در اتاق به شدت باز شد و یکی از  نگهبانها سراسیمه خود را به داخل اتاق انداخت و نفس نفس زنان گفت:

ـ آقا...آقا...پلیسها ریختن توی خونه...

من، شوک زده به اسلحۀ بزرگ توی دست نگهبان خیره شدم و پدر، به من! پدر، بلند شد و به طرف چمدان رفت اما قبل از آنکه دستش به اسلحه برسد، صدایی آشنا از پشت سرم گفت:

ـ اسلحه ها تون رو بندازید زمین...اینجا کاملاً در محاصره است!

 

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 29 دفعه

آخرین‌ها از سهیلا سپهری (کاربر مهمان)

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.