مرسلون

یک لکه چربی کف تعمیرگاه اوس کمال

این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

1870597_Copy یک لکه چربی کف تعمیرگاه اوس کمال

- چیه سر صبحی؟ همه ش عزا!

بعد چای سیاه و داغ را یک‌نفس هورت می‌کشد و تفاله‌هایش را تف می‌کند توی زیر استکان؛ مجری شبکه خبر بدجوری حالش را گرفته؛ ننه روی راحتی پوسیده‌اش نشسته، پَر چارقدش را به دندان گرفته و بی‌صدا اشک می‌ریزد؛ فرید یک‌دفعه کنترل را برمی‌دارد و کانال را عوض می‌کند.

- مرض داری بچه؟ مگه نمی‌بینی نگاه می‌کنم؟

فرید زیر لب چیزی می‌گوید و با اوقات‌تلخی کنترل را پرت می‌کند توی بغل ننه؛ مراسم تشییع‌جنازه به‌صورت زنده دارد پخش می‌شود: تُف به این زندگی که نداریم! ته‌مانده‌های لقمه‌ی نان و پنیر را با انگشت اشاره از کنار دندان‌ها می‌کند و قورت می‌دهد؛ تلخ است. انگشتر درشت طلایش می‌خورد به لب کبود بالایی و سردش می‌شود؛ کاپشن پفکی و کلاه مشکی‌اش را می‌پوشد؛ جلوی آینه‌ی دم در دستی به سبیل شانه نخورده‌اش می‌کشد: ما رفتیم؛ در را محکم به هم می‌کوبد و صدای تپ تپ پایین رفتنش روی پله‌ها به گوش می‌رسد.

ننه لب برمی‌چیند و با دستمال پارچه‌ای اشک‌هایش را پاک می‌کند: ای خدا! مردم پسر بزرگ کردن! ما هم پسر بزرگ کردیم! با حسرت به جمعیت مردم تیره پوش توی میدان امام حسین نگاه می‌کند و با مداح هم‌صدا می‌شود.

فرید کلید را می‌اندازد توی قفل و کرکره را می‌دهد بالا؛ بوی روغن‌سوخته و بار لاستیک‌های تازه‌رسیده، بینی‌اش را پُر می‌کند؛ سردی تعمیرگاه از کاپشن می‌گذرد و به استخوان‌هایش می‌رسد؛ بخاری گازی بدون دودکش را می‌کشد جلو. تق...تق...تق... روشن نمی‌شود.

-تُف به گور پدرت!

تف می‌کند توی چاله تعمیرگاه. تق...تق...تق... فندک روشن می‌شود؛ زیر لب تا ده می‌شمارد و پیچ شعله را روی درجه سه تنظیم می‌کند؛ آتش زبانه می‌کشد و فرید نفسی راحت بیرون می‌دهد؛ سیگار اول صبحش را با شعله‌ی بخاری روشن می‌کند و کام می‌گیرد؛ صندلی سیاه‌سوخته و چربش را می‌کشد جلو و می‌نشیند؛ عجیب است که اوستا کمال هنوز نیامده؛ از روغن‌ریزی پراید دیروزی، لکه‌ی چرب و بزرگی کف زمین به‌جامانده؛ دکمه‌ی رادیو را فشار می‌دهد، تنظیم می‌کند روی موج رادیو جوان تا بلکه با ترانه‌های شاد صبحگاهی‌اش سرحال بیاید؛ چشم‌های قی‌کرده‌اش را با سرانگشت کوچک و زمختش پاک می‌کند؛ سردی انگشتر طلا می‌خورد به دماغش و می‌لرزد: سلام می‌فرستیم بر روح مطهر شهدای انقلاب و شهدای مدافع حرم... درود بر غیرت جوانان سرافراز این مرزوبوم که...

-تُف به این شانس!

می‌کوبد توی سر رادیو؛ سیگار نصفه‌نیمه را پرت می‌دهد توی چاله‌ی تعمیرگاه و می‌رود سراغ لکه‌ی قهوه‌ای چربی.

-سلام آقا فرید! صبحت به خیر! این ماشین ما آماده س؟

-سلام مشتی! ماشینت کار داره! باس صب کنی تا خود اوس کمال بیاد!

-ای‌بابا! اوستا کمال کی میاد؟ خواستیم بریم مراسم‌ها! دیر میشه!

کلمه‌ی مراسم را که می‌شنود داغ می‌کند؛ باقی‌مانده‌ی آب و کف بطری را می‌پاشد روی لکه‌ی چربی و باقدرت می‌سابد: مراسم! مراسم! انگار برادر پدرشونه! بعد صدایش را بالا می‌برد:

-باش تا اوس کمال بیاد. تا بری مراسم.

پوزخندی می‌زند. چیزی پشت چشم‌هایش تکان می‌خورد و تیر می‌کشد؛ درد می‌ریزد توی سرش؛ سینوزیتش عود کرده؛ بالای ابروهایش را با سرانگشت‌های چرب، محکم ماساژ می‌دهد؛ هر وقت باد سرد بخورد توی پیشانی‌اش همین‌طور می‌شود؛ می‌رود سراغ کشاب؛ برگه‌ی قرص‌های پروفن اش خالی است: تُف! تا ظهر می‌میرم از سردرد!

-مشتی قرص مُرص همرات نی؟

-نه والا! شرمنده! کجات درد می کنه؟

تلفن تعمیرگاه زنگ می‌خورد. سرش را می‌گیرد و می‌دود سمت گوشی.

-الو...

-سلام فرید! من رفتم مراسم میدون امام حسین؛ الله‌اکبر! قیامته! خواستی، کرکره رو بکش پایین بیا اینور! بعدازظهر باز می‌کنیم! یا علی!

سروصدای جمعیت پشت‌گوشی قطع می‌شود.

-آقا امروز اوس کمال نمیاد! نمون که ول‌معطلی!

-ای‌بابا! حالا بچه‌ها رو چطور ببرم؟

-پیاده برید مشتی! ثوابش بیشتره!

   خنده‌اش را قورت می‌دهد و حرصش خالی می‌شود؛ سیگار دیگری آتش می‌زند و می‌گذارد گوشه‌ی لبش. یاد اصرارهای ننه می‌افتد؛ اول صبحی با ناله و التماس از خواب بیدارش کرده که: پاشو منو ببر میدون امام حسین؛ پا ندارم با مترو برم. یه تاکسی برام بگیر.

-تو رو روح آغام ول کن ننه! با پای علیلت کدوم جهنمی میخوای بری؟

- خدا خیرت بده ننه! یه بار یه کاری ازت خواستم! پاشو ببرم!

- کارت دعوت واست فرستادن؟ حال‌ندارم! برو سر صبحی اخلاقمو سگ نکن.

-خدا ذلیلت کنه فرید که داغ همه چی رو به دلم گذاشتی!

حرف‌های ننه همیشه فقط اعصابش را به هم می‌ریزد؛ استخوان بالای چشمش آن‌قدر دردناک شده که دلش می‌خواهد آن را بکند و بیندازد توی چاله: تُف به این زندگی! مایه پیله شو از ما بهترون میزنن به جیب، سرکوفتشو ما بدبخت بیچاره‌ها باس بشنفیم! ملت کار وزندگی ندارن، راه افتادن پی جنازه؛ اوس کمالم پیر شده، خرفت شده، تو این بی‌پولی مغازه رو تعطیل کرده رفته.

حالا درست یک ساعت گذشته از وقتی‌که مدام با خودش غُر زده و کف تعمیرگاه را سابیده. طوری سابیده که کوچک‌ترین اثری از لکه‌ی بزرگ چربی باقی نمانده؛ سردرد مثل خوره افتاده به پیشانی‌اش؛ امروز حال و حوصله‌ی مشتری‌ها را هم ندارد؛ انگشت‌های سیاه و مرطوبش را می‌گیرد بالای بخاری تا خوب گرم شوند، بعد سریع آن را خاموش می‌کند؛ کرکره را می‌کشد پایین و راه می‌افتد سمت داروخانه‌ی سر کوچه؛ کلاهش را تا روی ابروها پایین کشیده تا سوز سرما سینوزیتش را بدتر نکند؛ کفش‌هایش روی زمین لخ‌لخ به دنبالش کشیده می‌شوند: ملت عقلشون زایل شده. تو دل گرونی، خوب سرخوشن والا؛ دو نفر دیگه رفتن، خدا میدونه چقد خودشون گرفتن، چقدرم قراره بدن به ننه آغاشون، اونوقت ما باید تو این سرما بزنیم به سر و صورتمون واسه چی؟ زار بزنیم واسه کی؟ الله‌وکیلی چی گیر ما میاد؟ اگه به منم سه چار تومن داده بودن یک موتور سرحال بگیرم، البت با سر می‌دویدم تا مراسم!

دخترک داروخانه‌ای دارد توی آینه با جوش‌های صورتش ور می‌رود؛ بی‌توجه به تلویزیون که شبکه خبر را پخش می‌کند، گاهی لپ‌هایش را باد می‌کند و گاهی چنگ می‌اندازد و چتری بالای پیشانی‌اش را شانه می‌کند؛ اولین مشتری با کاپشن پفکی‌اش سر می‌رسد؛ دخترک آینه را زیر برگه‌های تبلیغات قایم می‌کند؛ در که باز می‌شود، سوز سرما و بوی سیگار باهم می‌آیند تو.

-آبجی یه برگ پروفن بی‌زحمت.

 دخترک زیرچشمی نگاهی به سبیل‌های آشفته و لب‌های پهن و کبود مشتری می‌اندازد و سلانه‌سلانه می‌رود پشت قفسه‌ها؛ صدای پرشور و هماهنگ آدم‌های میدان امام حسین توی فضای ساکت و کوچک داروخانه پیچیده: این گل پرپر از کجا آمده؟ ...

 نفس عمیقی می‌کشد و نگاهی به موج عظیم جمعیت توی تلویزیون می‌اندازد؛ یک‌دفعه چشم‌هایش ثابت می‌مانند روی تصویر پیرزنی که چادرش را به دندان گرفته و دارد چشم‌هایش را با دستمال پارچه‌ای پاک می‌کند؛ لب‌های پیرزن با صدای جمعیت هماهنگ است:... از سفر کرب و بلا آمده.

 -بفرمایید آقا. یه برگ کافیه؟

چشم‌های مشتری روی صفحه‌ی ال سی دی خشک‌شده و لب‌های کبودش نیمه‌باز مانده؛ دخترک با تعجب به تصاویر نگاهی می‌اندازد؛ همان جمعیت است با همان پرچم‌های رنگی و پارچه نوشته‌های کوچک و بزرگ همیشگی؛ چیز جدید و جالبی نمی‌بیند.

-بفرمایید آقا! هزار و پونصد!

 مشتری دو تومنی چرب و مچاله‌ای از جیب کاپشنش درمی‌آورد و می‌اندازد روی پیشخوان؛ پروفن هایش را برمی‌دارد و می‌زند بیرون. انگشت انگشتری‌اش یخ‌کرده. (1)


 پی‌نوشت:

1) مرضیه پژوهان فر

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 29 دفعه

آخرین‌ها از مرضیه پژوهان فر (کاربر مهمان)

محتوای بیشتر در این بخش: « از کنگان تا کنگان آرامشی که دارم »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.