مرسلون

یک هشت گُنده

این مورد را ارزیابی کنید
(8 رای‌ها)

haram-emam-reza-140_Copy یک هشت گُنده

خانم معلم نگاهی به تمرین‌های ریاضی فاطمه انداخت؛ بازهم عدد هفت و هشت را اشتباه نوشته بود؛ نفس کلافه‌اش را فوت کرد و درحالی‌که سعی می‌کرد عصبانیتش را مهار کند، صدا زد: فاطمه؟!

فاطمه که در حال جویدن ناخنش بود؛ با نگرانی از روی نیمکت برخاست و گفت: خانوم اجازه؟! بعله؟!

خانم معلم با اشاره سر او را نزد خود فراخواند؛ فاطمه با سری افکنده کنار میز خانم معلم ایستاد و سعی کرد سوزش انگشتی که ناخنش را تا ته جویده بود، فراموش کند.

خانم معلم شماتت‌بار نگاهش کرد و آهسته گفت: من با تو چی کارکنم دختر؟! هان؟! چی کارکنم؟! فاطمه سرش را بیشتر در گریبانش فروکرد و در دل گفت: من از کجا بدونم؟! شما خانوم معلم هستید!

خودکار قرمز خانم معلم، همانی که در دفتر بچه‌ها ستاره و گل و پروانه‌هایی که چشم و دهن داشتند می‌کشید؛ به‌آرامی روی صفحه دفتر ریاضی فاطمه لغزید؛ فاطمه می‌دانست در دفتر او بازهم خبری از ستاره‌های خانم معلم نیست؛ خانم معلم روی عددهای هفت و هشت، یک خط قرمز بی‌ریخت کشید و فاطمه در دل به آن دو عدد بدقواره که همیشه باعث خجالتش پیش خانم معلم و بچه‌ها می‌شدند، دهن‌کجی کرد.

صدای زنگ گوشی همراه خانم معلم، در سکوت کلاس پیچید؛ خانم معلم دست داخل کیف بزرگ قهوه‌ای‌رنگش کرد و پس از کمی جستجو گوشیش را پیدا کرد و بعد از فشردن یک دکمه آن را کنار گوشش گرفت.

ـ سلام عزیزم...به‌سلامتی رسیدید؟

ـ ...

ـ خدا رو شکر...این چه حرفیه؟...قسمت نشد دیگه...باور کن کلاس داشتم وگرنه کیه که دلش زیارت آقا رو نخواد؟

ـ ...

ـ باشه چشم...تو هم سلام منو به امام رضا برسون...راستی...یه عکس از گنبد آقا بگیر و بگذار تو تلگرام ببینم؛ دلم یه دفعه‌ای هواشو کرد!

ـ ...

ـ باشه عزیزم...منتظرم...مواظب خودتون باشید؛ خداحافظ.

خانم معلم گوشی را به چانه‌اش تکیه داد و درحالی‌که بغض بی‌اجازه ای را که در گلویش جا خوش کرده بود، فرومی‌برد؛ متوجه فاطمه شد که هنوز همان‌جا بلاتکلیف ایستاده بود؛ دهان باز کرد تا او را مرخص کند که صدای تک‌زنگ گوشی حواسش را پرت کرد؛ بلافاصله صفحه تلگرام را باز کرد و در یک‌چشم بر هم زدن، تصویر گنبد طلایی امام رضا تمام صفحه بزرگ گوشیش را پر کرد؛ با حسرت به گلدسته‌ها نگاه کرد و خودش را صدبار لعنت کرد که چرا همراه خانواده به مشهد نرفته است؛ بی‌اختیار زمان و مکان را از یاد برد و غرق در معنویت حرم آقایی شد که حضور نورانیش حتی در عکس هم پیدا بود.

فاطمه، سرش را دزدانه درگوشی خانم معلم فروکرده بود؛ خانم معلم، لبخندی به فضولی شاگرد کوچکش زد و گوشی را کاملاً به‌طرف او چرخاند و گفت: بیا تو هم ببین...گنبد امام رضاست!

فاطمه با لذت به‌عکس توی گوشی زل زد؛ تابه‌حال مشهد نرفته بود و گنبد امام رضا را جز در عکس‌ها ندیده بود؛ اما این عکس خیلی زیباتر از همه عکس‌هایی بود که تابه‌حال دیده بود؛ با شوقی کودکانه گفت: وای! خانوم اجازه؟! اینجا چقد کبوتر داره؟!

خانم معلم خندید؛ فاطمه، دستش را بالا آورد؛ باکمی مکث، انگشت کوچکش را روی منحنی گنبد کشید و این کار را چند بار تکرار کرد؛ رد انگشت کوچکش روی صفحه باقی ماند؛ نگاه چراغانی فاطمه، به چشمان خیس خانم معلم گره خورد و باکمی تردید گفت: خانوم اجازه؟! گنبد امام رضا علیه‌السلام یه هشت گُنده داره!

خانم معلم، متعجب از حرف فاطمه، گوشی را به‌طرف خودش برگرداند و با دقت به‌عکس و رد انگشت فاطمه که روی صفحه به شکل عدد هشت باقی‌مانده بود؛ نگاه کرد؛ انگار فاطمه راست می‌گفت! گنبد طلایی امام رضا علیه‌السلام به شکل یک هشت گُنده بود!

خانم معلم، خودکار قرمزش را توی کیفش گذاشت و خودکار دیگری به رنگ سبز برداشت و توی دفتر فاطمه، یک گنبد کشید؛ گنبدی به شکل یک هشت گنده! گنبدی پر از کبوتر! دفتر را بست و به دست فاطمه داد و درحالی‌که هنوز دل‌تنگ حرم آقا بود، زمزمه کرد: قربونت برم آقا با همه معجزه‌های کوچک و بزرگت! (1)

پی‌نوشت:

1) ستایش سپهری متولد 3/2/1388

 

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 48 دفعه

آخرین‌ها از دنیا اسکندرزاده (کاربر مهمان)

محتوای بیشتر در این بخش: « وارث چادر زهرا (س) انقلاب وطنم »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.