خواست خدا

نوشته‌شده توسط

3201991-6152-b__268603456_Copy خواست خدا

مریم به‌صورت طفلش چشم دوخته بود؛ از خوشحالی اشک درون چشمانش جمع شد؛ با خودش گفت: نیومدی نیومدی حالام که اومدی تو چه اوضاعی اومدی؟!

خاطره سال گذشته از جلو چشمانش گذشت؛ سوار اتوبوس بود؛ به حرف مسافران روبرویش گوش می‌داد؛ روبرویی می‌گفت: داشتن بچه واجبه؟

خانم کناری با صورتی بی‌حالت جواب داد: بالاخره برای بستن دهن خونواده شور لازمه.

روبرویی صورتش را در هم برد و گفت: گور پدر خونواده شور

مریم لبخندی زد و گفت: بچه داشتن واجب نیس مستحبه

خانم روبرویی چشم‌هایش را درشت کرد و رو به خانم کناریش گفت: می‌بینی میگه واجب نیس.

اتوبوس نگه داشت؛ خانم کناری پیاده شد؛ خانم روبرویی رو به مریم گفت: بچه به چه درد می خوره؛ شما بچه داری؟

مریم آهی کشید و گفت: بچه خواص خودشو داره؛ نه ندارم؛ ما دیگه منقرض شدیم رف.

خانم لب‌هایش را جمع کرد و گفت: خوش به حالت بچه نداری؛ آنقد به من گفتن این کارو بکن اون کارو بکن تا آخرش گفتن هر شب تا یک سال یه دور تسبیح استغفارکن با این آخری خدا بهم بچه داد؛ ولی الآن کجاس؛ تهرون ور دل شورش؛ اصلاً نمیگه مادریم داره؛ حالا شمام اگه میخوای از انقراض درآی، میتونی استغفارکنی تا خدا بِت بچه بده.

مریم از این پیشنهاد خوشحال شد؛ از همان شب، استغفار را شروع کرد؛ اما خبر نداشت زمان تولد فرزندش با شیوع بیماری واگیردار مصادف خواهد شد.

بچه را برای سعید بردند؛ سعید او را در آغوش گرفت؛ درون گوش‌هایش اذان و اقامه گفت؛ سرش را بالا گرفت و گفت: خدایا خودت خواستی. خودتم حفظش کن.

منتشر شده در فرهنگ و مناسبت ها
مطالب بیشتر از این مجموعه: « روزهای مادر داشتن صله رحم کرونایی »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید