مرسلون

بهای عشق (4)

این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)

1398061315112983718291604_Copy بهای عشق (4)

cherry_blossom: اسم و فامیلم را روی ساکم نوشتم و گوشه اتاق انداختم؛ وسایل بقیه رزمنده‌ها هم آنجا بود؛ سریع سلاحم را تحویل گرفتم؛ با دو نفر از دوستان از خانه خارج شدیم و به‌طرف صدا جلو رفتیم؛ بوی باروت، خاک و خون گلو را می‌سوزاند؛ چند صد متر جلوتر مردی ایستاده بود و بی‌مهابا شلیک می‌کرد؛ دوستانم او را شناختند؛ فرمانده مقر بود. با دست به ما اشاره کرد و چند محل را برای پناه گرفتن نشان داد؛ هرکداممان با هزار زحمت و پشتیبانی همدیگر به محل‌های موردنظر رسیدیم؛ تیرهای رسام بی‌وقفه به‌طرفمان سرازیر بودند؛ صدای تیرهایی که سوت کشان از کنار گوشمان می‌گذشت را می‌شنیدیم؛ باید جلو پیش رویشان را هر طور شده می‌گرفتیم؛ سلاحم را روی وضعیت رگبار گذاشتم و ممتد شلیک کردم؛ فرمانده کمی جلوتر از بقیه بود؛ نمی‌دانم با چه شلیک می‌کرد؛ اما حسابی از آن‌ها تلفات می‌گرفت؛ هر چه آن‌ها را می‌زدیم مثل مور و ملخ از زمین می‌جوشیدند؛ تمامی نداشتند، نه خودشان نه فشنگ‌هایشان.

four_leaf_clover: صدای اذان گنگی از دوردست‌ها به گوش می‌رسید؛ برای چند لحظه‌ای آتش خوابید؛ فورا با خاک کف کوچه تیمم کردم؛ با کمک ستاره‌ها قبله را تشخیص دادم؛ اولین نماز خوف عمرم را قامت بستم؛ در پناه دیوار خانه‌ای نماز خواندم؛ سرم را به دو طرف چرخاندم؛ هر دو دوست هم‌رزمم شهید شده بودند؛ می خواستم به‌طرف فرمانده بروم تا از حالش جویا شوم که یک موشک تاو درست همان‌جا که فرمانده پناه گرفته بود منفجر شد؛ در روشنی سپیده صبح تکه‌های بدن فرمانده را دیدم که هرکدام به طرفی پرت شد.

cherry_blossom: خشاب اسلحه‌ام را عوض کردم. دوباره شلیک از زاویه مقابل و گاه چپ و راست شروع شد؛ آن‌ها را بی‌هدف به رگبار بستم؛ خشاب خالی شد؛ خواستم عوضش کنم؛ هر چه دوروبرم و زیر کمربندم را گشتم چیزی پیدا نکردم؛ به‌طرف دوستان هم‌رزم شهیدم برگشتم؛ به چهره معصومشان خیره شدم؛ مثل‌اینکه به خوابی عمیق رفته بودند؛ حمید به من نزدیک‌تر بود؛ نیم‌خیز شدم تا به‌طرف او بروم که فشار جسم تیزی را روی پشتم حس کردم؛ خورشید کامل بالاآمده بود؛ خواستم برگردم و پشت سرم را نگاه کنم، فشار شعله‌پوش سر اسلحه را روی کمرم حس کردم؛ صدای خشن و نخراشیده‌ای بلند داد زد: انهض يا حثاله! تحرّک.

four_leaf_clover: معنای حرفش را متوجه نشدم؛ فقط از روی فشار خردکننده‌ای که با نوک اسلحه به کمرم وارد می‌آورد و به جلو پرتم می‌کرد، متوجه شدم باید راه بیفتم؛ به‌سوی مقصدی نامعلوم.

cherry_blossom: بلند شدم! با خشونت دست‌هایم را از پشت گرفت؛ طوری که صدای در رفتن استخوان کتفم را حس کردم؛ صدای آخی ناخودآگاه از عمق وجودم بیرون جهید؛ چشمانم سیاهی رفت؛ ضربه سنگین لگدی روی شکمم باعث شد خم شوم؛ خون از دهانم به بیرون ریخت؛ ضعف و درد امانم را بریده بود؛ با طنابی محکم دست‌هایم را از پشت بستند.

four_leaf_clover: دور گردنم طنابی انداختند و گره محکمی در انتهایش زدند؛ سر طناب دور گردنم را یکیشان گرفت و دنبال خود می‌کشید؛ اندامی ورزیده، سبیل‌های تیغ زده و ریش‌بلند داشت؛ سر طناب را دور مچش پیچید و محکم آن را کشید؛ اگر لحظه‌ای دیر راه افتاده بودم، گردنم شکسته بود؛ صورتش آفتاب‌سوخته شده بود؛ ابروهای پر پشتش، چشم‌های قهوه‌ای دریده‌اش را پوشش می‌داد؛ سفیدی چشم‌هایش، سرخ می‌نمود؛ روی بینی‌اش برآمده بود و سر آن به پایین تمایل داشت؛ لبانش نازک، باریک و گشاد بود؛ مدام داد می‌زد و به جسد هر شهیدی می‌رسید آب دهان می‌انداخت؛ موهای مشکی بلندش را پشت سربسته بود؛ کم‌کم از محدوده ساختمان‌ها خارج شدیم؛ چشمانم را بستند؛ پشت ماشینی سوارم کردند؛ بوی خون و خاک مشامم را می‌آزرد؛ لبانم خشک‌شده و خون رویش دلمه بسته بود؛ با افتادن در هر دست‌انداز کتفم بی‌اراده تکان می‌خورد و بر دردهایم افزوده می‌شد؛ اما ازآنجاکه با دیدن زجر کشیدنم لذت می‌بردند؛ سعی می‌کردم رفتاری نشان ندهم که متوجه دردم شوند.

cherry_blossom: بالاخره ماشین ایستاد؛ یک نفر از پشت به زمینم کوبید؛ از صورت به زمین خوردم؛ ناخودآگاه بلند گفتم: یا ابوالفضل العباس (ع)؛ لگدی روانه دهانم شد؛ آه از نهادم برآمد؛ چند دندانم شکست و داخل دهانم ریخت؛ دندان‌ها را همراه خون داخل دهانم روی زمین تف کردم؛ صداهای درهم‌وبرهم حرف زدن چند نفر می‌آمد؛ عربی و خشن حرف می‌زدند؛ دستی جلو آمد؛ سرم را بالا گرفت؛ روی صورتم آب دهان انداخت؛ انگشتانش رابین موهایم گیر داد و روی زمین کشیدم؛ سرم از درد رو به متلاشی شدن می‌رفت؛ مقداری جلو رفت؛ ایستاد؛ رهایم کرد؛ حرفی پراند؛ دور شد.

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: شبکه های پیام رسان
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 10 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « سنگ‌پرانی به رأس حسین (ع) گوشواره »
هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.