مرسلون

بهای عشق (6)

این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)

1567948483370232001_Copy بهای عشق (6)

cherry_blossom: سوار ماشینمان کردند؛ ماشین با سرعت می‌رفت و از هیچ چاله و گودالی فروگذار نبود؛ سعی می‌کرد حداقل یک چرخش داخل ناهمواری‌های جاده بیفتد؛ ماشین ایستاد؛ ما را پیاده کردند؛ گونی‌ها را از روی سرمان برداشتند؛ وسط میدانی ایستاده بودیم؛ دورمان خانه بود؛ خانه‌هایی روستایی که جابه‌جا سوراخ شده بودند، سوراخ‌هایی با اندازه‌های متفاوت؛ کمتر خانه‌ای سالم به نظر می‌آمد.

four_leaf_clover: مردی با قدبلند، ریش‌های کوتاه، سبیل از ته تراشیده و موهای وز قهوه‌ای از ماشین پیاده شد؛ بلندگویی دستش بود؛ با اشاره بلندگو ما را در یک ردیف، وسط میدان نشاند؛ به زبان عربی بلند پشت بلندگو جار زد؛ در مدت کوتاهی مردم دور ما را گرفتند؛ شبیه فیلم‌های قدیمی که حکم مجرمان را وسط میدان اجرا می‌کردند و جار می‌زدند تا مردم جمع شوند و ببینند تا درس عبرت برای دیگران باشد.

cherry_blossom: آرام و زیر لب ذکر می‌گفتم؛ زبانم به‌سختی حرکت می‌کرد؛ دختربچه‌ای از میان جمعیت جلو آمد؛ لباس کهنه‌ای بر تن داشت؛ خاک روی موهایش نشسته و رنگشان را کدر کرده بود؛ ردپایش اشک مثل جاده‌ای دوطرفه روی صورتش به چشم می‌خورد؛ بطری آبی را محکم به دست گرفته و نزدیک شد؛ آن را به طرفم گرفت؛ درش را باز کرد؛ نزدیک دهانم آورد؛ جارچی با بلندگویش زیردست او زد؛ سیلی محکمش روی صورت کوچک دخترک نشست؛ صورت دختر قرمز شد؛ دستش را روی گونه‌اش گرفت؛ گریه‌کنان به وسط جمعیت پناه برد.

four_leaf_clover: از دوردست صدای ماشینی آمد؛ گردوخاک به آسمان بلند بود؛ جمعیت برای تویوتای ارتشی جاده باز کردند؛ تویوتا کنار ما نگه داشت؛ مردی که رویش را کامل با سربندی مشکی پوشانده بود از ماشین پیاده شد؛ پوتین‌های ساقه بلند و نویی به پا داشت؛ به‌زحمت دو چشمش دیده می‌شد؛ کاغذی درون دستش گرفت؛ دو نفر، کمی کوتاه‌تر از او و با صورت‌های پوشیده دو طرفش ایستادند؛ لباس‌هایشان سرتاپا مشکی بود؛ جارچی بلندگویش را به مرد وسط داد و گوشی دوربینش را روشن کرد؛ مرد کاغذ را بالا گرفت و شروع به صحبت کرد؛ آخر صحبتش به زبان فارسی گفت: ای ایرانی‌های رافضی کافر! منتظر ما باشید به‌زودی به ایران خواهیم آمد و بلایی را که اینجا بر سر مردم می‌آوریم بر شما نازل خواهیم کرد و مثل این کفار شما را به قتل خواهیم رساند.

cherry_blossom: دوستان شهیدم و فرمانده مقابلم ایستاده بودند؛ می‌گفتند: محمد زود باش؛ قفس بشکن؛ سخنران کلتش را از دور کمرش بیرون آورد؛ من سر صف بودم؛ از انتهای ردیف شروع کرد؛ برای هر نفر یک تیر مایه می‌گذاشت؛ سر را هدف می‌گرفت؛ هر کس شهید می‌شد با صدای گروپی زمین می‌خورد؛ خونش زمین را سرخ می‌کرد؛ در آخرین لحظات حیاطم فقط ذکر می‌گفتم؛ یاران شهیدم را می‌دیدم که به استقبالم آمده‌اند؛ کلت را روی سرم گرفت؛ شلیک کرد.

four_leaf_clover: برای ثانیه‌ای فکر کردم شهید شدم؛ اما فشنگش تمام شد؛ عصبانی شد؛ کلتش را به سرم کوبید؛ خون از سرم روی صورتم جاری شد؛ صدای امام حسین علیه السلام و حضرت زینب سلام الله علیها زدم؛ اشک از گوشه چشمانم جاری شد؛ گفتم: آقاجان یعنی من را نمی‌پذیرید؟ هنوز لایق وصال نشده‌ام؟ زیر لب زمزمه داشتم؛ چشمانم را به زمین دوخته بودم که صدای رگبار تفنگی به گوشم رسید؛ روی زمین افتادم.

cherry_blossom: آقای بلندبالا و زیبارویی کنارم نشست؛ گفت: عزیزم درد داری؟ چشمانم را به هم زدم؛ تبسمی کرد و گفت: چیزی نیست الآن خوب می‌شوی؛ و شروع کرد به دست کشیدن روی بدنم از سرانگشتان پایم شروع کرد؛ همان‌طور که دستش را جلو می‌آورد؛ دردم کم می‌شد؛ تمام بدنم را دست کشید؛ از درد خلاصی یافتم؛ دوستانم دورم را گرفتند؛ نگاهی به خودم کردم و نگاهی به جسد روی زمین؛ با تعجب رو به آن آقا و دوستانم پرسیدم: اگر این من هستم پس اینکه روی زمین دراز کشیده و بدنش مثل آبکش، سوراخ شده کیست؟

four_leaf_clover: دوستانم تبسمی کردند رو به آقا شدند؛ او گفت: این مرکب دنیایت بود؛ بر آن سوار می‌شدی و هر جا در دنیا می‌خواستی می‌رفتی، هر کار می‌خواستی می‌کردی و هر چه می‌خواستی بر زبان می‌آوردی؛ تو امتحانت را خوب پس دادی؛ از مرکبت در راه خیر استفاده کردی و دیگر به آن نیازی نداری.

cherry_blossom: هنوز دهانم باز بود؛ پرسیدم: جسارتاً شما که هستید؟

four_leaf_clover: خنده‌ای کرد و گفت: بنده‌ای از بندگان تحت امر الهی، عزرائیل هستم؛ مرا می‌بخشید باید از حضورتان مرخص شوم و به کارهایم رسیدگی بنمایم.

cherry_blossom: حضرت عزرائیل از جلو چشمانم غیب شد؛ دوستانم دوره‌ام کردند؛ همه یک‌صدا گفتند: محمد بیا برویم؛ نمی‌خواهی خانه جدیدت را ببینی؟

four_leaf_clover: هنوز نگران بودم؛ جواب دادم: چرا؛ اما جسم خاکی‌ام چه می‌شود؟ یعنی این مرکب مهربانم را باید اینجا تنها رها کنم؟

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: شبکه های پیام رسان
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 21 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « سنگ‌پرانی به رأس حسین (ع) گوشواره »
هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.