مرسلون

بهای عشق (7)

این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

000009876_Copy بهای عشق (7)

cherry_blossom: دوستانم به همدیگر نگاه کردند و گفتند: باشد؛ می‌خواهی مدتی اینجا بمان؛ پس ما فعلاً تنهایت می‌گذاریم؛ آن‌ها رفتند؛ بالای سر جسدم ایستادم؛ به جان جسدهایمان افتادند؛ سرها را از تن جدا کردند و روی سینه گذاشتند؛ کنار ایستادند و از نتیجه کارشان عکس، فیلم و سلفی گرفتند؛ یکی از داخل ماشین گالن بنزینی آورد و روی جسدها ریخت؛ فندک گرفت و آتش زد؛ همه جسدها سوخت، به‌جز جسد من؛ هر چه بنزین ریختند فایده نداشت؛ فقط چند قسمت کوچک لباس‌هایم آتش گرفت و زود خاموش شد؛ آن‌ها تعجب کرده و شوکه شده بودند که صدای تیراندازی بالا گرفت؛ همه پراکنده شدند و به طرفی رفتند؛ مدافعان حرم با نیروی تازه‌نفس و مجهز حمله کردند؛ تمام منطقه حلب را آزاد کردند؛ بسیاری از متجاوزان را کشتند و عده کمی را به اسارت گرفتند؛ جسدم به دست نیروهای خودی شناسایی شد و به وطن بازگشت.

four_leaf_clover: آسیه از بیمارستان مرخص شد؛ یک‌راست به خانه مادر شوهرش رفت؛ آنجا برایش اتاقی آماده کرده بودند تا راحت باشد؛ دل توی دلش نبود؛ محمد از روز اعزامش حتی یک‌بار هم تماس نگرفته بود؛ چند روز گذشت؛ پچ‌پچ‌های اطرافیان کلافه‌اش کرده بود؛ چهره‌های غمگین، نگاه‌های ترحم‌آمیز و خنده‌های از روی لب رفته، خبر تلخی را در راه داشت؛ آسیه از هر کس می پرسید، جواب درستی نمی‌شنید؛ شب دوشنبه خواب محمد را دید؛ از دیدن محمد خیلی خوشحال بود و درعین‌حال ناراحت که چرا حتی یک‌بار زنگش نزده؛ اما محمد خیلی خوشحال و آرام بود؛ گفت: عزیزم! ناراحت نباش من فردا به خانه‌برمی گردم؛ منتظرم باش.

cherry_blossom: آسیه به‌سختی از روی تخت بلند شد؛ پیراهن بلند صدری بارداریش را کمی بالا گرفت تا زیر پایش نرود؛ از اتاق بیرون رفت و گفت: مامان! مژده بده؛ محمد دیشب به خوابم آمد و گفت: امروز می‌آید.

four_leaf_clover: مادر محمد مثل جعبه مهماتی که آتشش بزنند؛ منفجر شد. نتوانست جلو خودش را بگیرد؛ فهیمه فوراً خودش را جلو مادر انداخت و گفت: چه خواب خوبی دیدی آبجی؛ می‌شود کامل برایم تعریف کنی؟

cherry_blossom: آسیه دستش را به کمرش گرفت؛ به‌طرف دیوار رفت؛ به آن تکیه داد و روی زمین نشست؛ اشک از گوشه چشمانش جاری شد؛ گفت: شما خیلی وقت است یک‌چیزی را از من پنهان می‌کنید؛ چرا نمی‌خواهید راستش را به من بگویید؛ من طاقت شنیدنش را دارم؛ محمدم شهید شده؟ نه؟ درست می‌گویم؟ امروز هم جسدش را می‌آورند؛ درست است؟

shamrock: فهیمه جلو رفت؛ سر آسیه را در آغوش گرفت و گفت: آبجی جانم گریه نکن؛ می‌دانی که برای خودت و بچه‌هایت ضرر دارد؛ آخر محمد شما را به من سپرده؛ اگر خدایی نکرده چیزی‌تان بشود من چه جواب خان‌داداشم را بدهم؟

cherry_blossom: آسیه با گریه گفت: آخر شما چطور راضی می‌شوید من یک‌عمر حسرت آخرین دیدار شوهرم به دلم بماند؟ شما نمی‌دانید وقتی محمدم رفت حضرت زینب سلام الله علیها را به عباسش قسم دادم که اگر محمدم شهید شد از خدا بخواهد جسدش را به من برگرداند.

four_leaf_clover: فهیمه صورت خیس آسیه را بوسید و گفت: باشد آبجی جانم؛ باشد؛ قبول؛ می‌بریمت تا حسرت آخرین دیدار به دلت نماند و یک‌عمر از ما کینه به دل نگیری.

cherry_blossom: فهیمه و مادرش لباس‌های مشکی‌شان را پوشیدند؛ هیچ‌کدام از لباس‌های مشکی آسیه اندازه‌اش نبود؛ مادر محمد یکی از لباس‌هایش را به آسیه داد و گفت: امتحان کن شاید اندازه‌ات شد؛ آسیه پوشید؛ دور شکمش اندازه و بقیه‌اش گشاد بود؛ آسیه گفت: کاچی بهتر از هیچی؛ ممنون.

four_leaf_clover: برادر محمد با ماشین دنبالشان آمد؛ همه سوار شدند و به‌طرف محل مقرر رفتند؛ داخل محوطه تابوتی، تنها وسط حسینیه روی زمین بود؛ همه با سرعت جلو رفتند؛ آسیه توان قدم برداشتن نداشت؛ پاهایش سنگین و خشک‌شده بودند؛ او را همراهی نمی‌کردند؛ آسیه هر چه تلاش کرد قدم از قدم بردارد نتوانست؛ به نظرش آمد بین او و محمد فرسنگ‌ها فاصله ایجادشده است؛ هرکسی به طریقی مشغول راز و نیاز با جسم بی‌جان محمد بود؛ هیچ‌کس متوجه آسیه نشد؛ فهیمه همان‌طور که اشک از چشمانش جاری بود؛ دور و برش را نگاه کرد؛ وقتی آسیه راندید، سر برگرداند؛ آسیه مثل چوب، نزدیک در ایستاده و جلو نیامده بود؛ فهیمه بلند شد؛ به‌طرف آسیه رفت؛ گفت: آبجی جانم! پس چرا جلو نمی‌آیی؟ آسیه مات و مبهوت نگاهش کرد و گفت: چیزی نیست؛ فقط می‌شود کمکم کنی؟ زیر کتفم را بگیری؟

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: شبکه های پیام رسان
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 17 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « سنگ‌پرانی به رأس حسین (ع) گوشواره »
هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.