مرسلون

ندای وظیفه

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

936293_Copy ندای وظیفه

محمد تقریباً دوازده سال سن بیشتر نداشت؛ با آن سن کم، خود را فدایی حسین می‌دانست؛ اجازه گرفت و وارد میدان شد؛ شمشیر به پشت و سپر به دست، خود را آماده نبرد کرد؛ نفس عمیقی کشید؛ روی دشمن تمرکز کرد.

آماده شد؛ یک، دو و سه! مبارزه‌اش شروع شد؛ به دشمن حمله کرد؛ یکی را پس از دیگری از پای درمی‌آورد؛ باآنکه سن و سال کمی‌داشت ولی توانایی‌اش بالابود؛ قدرت مبارزه‌اش را با تمرین بسیار، خوب و قوی کرده بود.

پی‌درپی به دشمن یورش می‌برد؛ امان را از دشمن بریده بود؛ باید در این نبرد پیروز می‌شد؛ تقریباً به یک‌قدمی پیروزی رسیده بود؛ یک‌لحظه غفلت کافی بود تاجانش را بگیرند.

با دقت تمام خود را آماده کرده بود؛ پیاده‌نظامان و سواران دشمن را فلج کرده بود؛ فقط فرماندهان دشمن مانده بود که در راسشان عمر بن سعد، شمر، حرمله، خولی و سنان از همه قوی‌تر و قدرتمندتر بودند.

صدای جماعتی آهسته‌آهسته بلند شد؛ همگی ذکرشان حسین یا حسین بود؛ رفته‌رفته برشدت صدا افزوده می‌شد؛ صدا پر بود از مرد و زن، پیر و جوان و کودک.

خواست حمله را آغاز کند که صدا توجهش را به خود جلب کرد؛ صدای دسته عزاداران حسینی بود؛ با پدر قرار گذاشته بود که سقا باشد و به زنجیرزنان آب بدهد؛ اگر هم نشد حداقل با دسته برود و کمی عزاداری کند.

مادر به اتاق آمد. محمد را صدا زد.

• محمد دسته رسید سر کوچه، پارچ آب و لیوان را آماده کردم؛ بدو بیا!

محمد اما عزمش را جزم کرده بود که انتقام بگیرد؛ بی‌توجه به صحبت‌های مادر، به دشمن یورش برد؛ با سختی تمام توانست سنان و خولی را شکست بدهد؛ کمی زخم برداشت که آن را ترمیم کرد؛ مجدداً خود را آماده نبرد کرد؛ پدر به اتاق آمد؛ محمد را مشغول بازی کامپیوتری دید؛ کمی جا خورد.

• محمد دسته رسید دم خونه! مگه قرار نشد بیای! نمیای بدم علی بهشون آب بده!

اما محمد حواسش جای دیگری بود؛ بدون فوت وقت شمشیرش را عوض کرد؛ اسبی سفید برداشت و به دشمن یورشی دیگر برد؛ حرمله با تیرهای بسیار، محمد را زمین گیر کرد؛ نمی‌توانست قدم از قدم بردارد؛ ناگزیر، اسبش را فدا کرد و خود را به حرمله رساند؛ او را از پای درآورد.

نفسی کشید و هم‌زمان صدای دسته را از پشت درب خانه شنید؛ با سرعت به شمر حمله کرد! سخت بود اما توانست او را هم از میان بردارد؛ تنها مانده بود یک نفر! فرمانده سپاه کفر، عمر بن سعد!

باید کمی صبر می‌کرد تا جان در بدنش بیاید، کمی صبر کرد و چند نیروی کمکی برداشت؛ به‌سرعت دوید و خود را به او رساند؛ بی‌فایده بود، تمامی حملاتش را شکست می‌داد؛ هیچ راه شکستی برای او وجود نداشت؛ چند مرتبه از جان‌های کمکی استفاده کرد و خود را مجدداً زنده کرد ولی هیچ‌یک اثر نداشت؛ او نمی‌توانست پیروز میدان باشد.

ناامید و عصبانی از بازی کامپیوتری‌اش خارج شد؛ دوید و به‌سرعت خود را جلوی در خانه رساند؛ نه از دسته خبری بود و نه از الم و طبل و سنچ! هیچ‌کس نبود؛ نگاهش به پارچه‌ی سبزرنگ یا حسین که درست در بالای خانه‌شان نصب‌شده بود، گره خورد؛ بغض کرد؛ نه در آن بازی پیروز شد و نه در واقعیت؛ فریب‌خورده بود و پشیمان که چرا به‌جای کمک‌رسانی و خدمت به امام حسین، وقت خود را با بازی پرکرده بود؛ خواست به خانه برگردد که نگاهش به لیوان‌های یک‌بارمصرفی گره خورد که در کف خیابان و روی زمین ریخته شده بود؛ به‌سرعت به خانه رفت و کیسه‌زباله مشکی‌رنگی برداشت؛ چند لحظه بعد، محمد سربند یا حسین را برسرش بسته بود و ظرف‌های یک‌بارمصرف و لیوان‌های یک‌بارمصرف را برمی‌داشت و داخل کیسه‌زباله می‌انداخت؛ ساعت تقریباً حوالی سه بعدازظهر بود و صدای یا حسین در گوش محمد طنین‌انداز بود و لبخند بر چهره‌اش نقش بسته بود.

 

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 35 دفعه
هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.