محدثه هلی

محدثه هلی

دوشنبه, 31 شهریور 1399 07:46

قصه قبل از خواب

2059626_Copy.jpg

بالش و پتوی کوچکش را بغل زد؛ گوشه پتو روی زمین کشیده می‌شد؛ کنار مادر رفت؛ بالش را روی زمین گذاشت؛ روی بالش آرام گرفت؛ پتوی سبز رنگ را رویش کشید و گفت: مامان بلام قصه بجو.

مادر دستی بین موهایش کشید؛ گونه‌اش را بوسید و پرسید: دوس داری چی برات تعریف کنم؟

سمانه چشمان درشتش را بست و گفت: قصه اون دختله که با باباش می خواسّن بلن مهمونی یه شهل دیجه.

مادر به صورت کوچک سمانه خیره شد و گفت: همون که هم سن تو بود؟

سمانه آرام گفت: آله
مادر در حالی که بین موهای سمانه دست می‌کشید، گفت: یه دختری بود، مثل تو ناز و دوست داشتنی. باباش اونو دوسش داش، اونم باباشو.

سمانه خواب‌آلود گفت: مثِ من.

خنده سنگینی روی لبان مادر نشست؛ گفت: بله مثِ تو؛ فقط اسمش با اسم تو فرق داش، اسمش رقیه بود؛ اونا داشتن تو شهر خودشون زندگیشونو می‌کردن که یه مرد بدجنس که دوس داش با میمون و سگ بازی کنه، پادشاه شد.

  • بازی با میمون و سج بده؟
  • بله دخترم بده؛ پادشاهی که با میمون و سگ بازی کنه نمیتونه با مردم مهربون باشه؛ بابای رقیه، آدم خیلی مهمی بود؛ پادشاه برا اینکه مردم گوش به حرفش بدن می خواس بابای رقیه اونو به عنوان پادشاه قبول کنه؛ اما اون قبول نمی‌کرد؛ پادشاه بدجنس با زیر دسّاش قرار گذاش که اونو تو یه فرصت مناسب بکشن.

سمانه چشم‌هایش را باز کرد و گفت: زیر دس ینی چی؟

  • ینی کسی که گوش به حرف یکی دیگه می‌ده.
  • مگه اونا نمیدونسّن بابای لقیه ملهبونه که می خواسّن بچُشنش؟
  • چرا می دونسن عزیز دلم. همه مردم می دونسن.
  • وقتی لقیه فهمید می خوان باباشو بچُشن چه چرد؟

مادر آرام روی چشم‌های سمانه دست کشید و گفت: اول چشماتو ببند؛ بعدم رقیه نمی دونس می خوان باباشو بکشن؛ همین موقعا بود که دسته‌دسته از مردم یه شهر دیگه نامه رسید که بابای رقیه رو دعوت کرده بودن تا بره اونجا و مهربونیاش به مردم اونجام برسه. برا همین اونم همه خونوادشو جمع کرد و به طرف اون شهر راه افتادن.

سمانه بریده‌بریده گفت: به ... اون ... شهل ... لسیدن؟

اشک درون چشم‌های مادر حلقه زد و گفت: وقتی رقیه به شهر رسید، باباش باهاش نبود.

سمانه دیگر سؤال نپرسید. شب با او همراه شد و او را به جستجوی رقیه برد.

جمعه, 04 مهر 1399 09:12

مردم کوفه

636725252156297427_Copy.jpg

با چهره‌ای گرفته، دفتر را جلو مادر گذاشت و با بغض و خشم گفت: ببین مامان دفترمو چه کرده؟ این همه مشق نوشتم پارَش کرد؛ هی بگو کارش نداشته باش؛ حقش نیس بهش بزنم؟ مادر دستی روی سر علی اکبر کشید و گفت: نه مامان! بچه اس! سرش نمیشه؛ اگه سرش میشد پاره نمی‌کرد که. مادر به علی اصغر خیره شد؛ ناگهان اشک از گوشه چشم‌های او روی گونه‌هایش به حرکت درآمد؛ علی اکبر دستپاچه دفترش را جمع کرد، جلو مادر نشست؛ با دستان کوچکش اشک روی صورت مادر را پاک کرد و با بغض گفت: اصلاً تقصیر خودمه؛ نباس دفترمو جلوش پهن می‌کردم؛ مامان گریه نکن، منم گریه‌ام می گیره. علی اصغر با دیدن اشک‌های مادر، رنگ بازی، شور و نشاط شیطنت از چشمانش رخت بست؛ غم بر صورت تپلش نشست؛ لب نازک و کوچک پائینی‌اش آویزان شد؛ آرام آرام بغضش سر باز کرد؛ مادر وسط گریه گفت: مردم کوفه هم سرشون نشد. ریزش اشک‌های مادر شدت گرفت؛ صدای گریه علی اصغر بلند شد؛ مادر به طرف او رفت در آغوشش گرفت و گفت: جانم، جانم... صدای هق هق گریه مادر و علی اصغر در هم پیچید؛ دل علی اکبر تاب نیاورد؛ با گریه گفت: مامان! منو ببخش؛ دیگه داداشیمو اذیت نمی‌کنم؛ قول می‌دم. مادر دستی روی سر علی اکبر کشید؛ اشک‌های او و علی اصغر را پاک کرد و گفت: الآن اون بچه اس؛ وقتی بزرگ‌تر بشه همبازی و همراه همدیگه میشید؛ تو میشی معلمش و به اون درس یاد میدی. علی اکبر بینی‌اش را بالا کشید؛ دست راستش را به طرف گوش خود برد و گفت: اوووه تا بزرگ بشه؛ حالا بخند مامان. مادر علی اکبر را بوسید و با لبخند گفت: قربون پسر دل نازکم برم؛ تا چشم بهم بزنی داداشیت بزرگ شده.

دوشنبه, 22 ارديبهشت 1399 12:13

هوس پریدن

height-increase-1-780x470_Copy محدثه هلی

جوان بودم و در آرزوی پریدن؛ کتاب داروخانه معنوی را درون دستانم گرفتم؛ در بین صفحاتش چشمم با عنوانی تلاقی کرد: نمازی جهت داشتن بال پرواز در آخرت.

قرار بود با خواندن آن نماز دو بال به خواننده عنایت شود؛ دو نماز دو رکعتی؛ با ذکر و اوراد مخصوص خودش؛ گفتم: چار رکعت بیشتر نیس؛ این دنیا که به آرزوی پرواز نرسیدی، بخون شاید اونجا دو تا بال بهت دادن و تونستی پرواز کنی.

خودم را روی آسمان در حال پرواز و گذر از منزلگاه‌ها می‌دیدم؛ کیف و حال پرواز به طرف روشویی هدایتم کرد؛ وضویی ساختم؛ چادرم را روی سر انداختم و گوشه اتاق به نماز ایستادم؛ ذکرها را می‌شمردم و تکرار می‌کردم، تکرار و تکرار؛ اواسط رکعت اول به دهنم کف افتاد؛ با خودم گفتم: باید بتونم تمومش کنم طاقت بیار.

درد داخل ران پایم پیچ و تاب خورد؛ کف پاهایم سِر شد؛ استخوان‌های کمرم روی یکدیگر فرو ریخت؛ وقتی به رکوع رفتم دنیا را به من دادند؛ آرزو کردم آن رکوع آنقدر طول بکشد که خستگی یک رکعت را از تنم خارج کند؛ اما رکوع زیاد طول نکشید، سجده‌ها هم همینطور. از سجده دوم که سر برداشتم؛ جناب نفسم، روبرویم ایستاد؛ نگاهی به رکعت اول نمازم کرد و نگاهی به پا و کمرم؛ کمرم گفت: من دیگه نیستم؛ نمیتونم!

گفتم: ای بابا چه زود کم آوردی حداقل یه نمازو تموم کنم زشته همین رکعت اولی سلام بدمو جا بزنم.

جناب نفس، کمر و پاهایم را وسوسه کرد و آن‌ها یک صدا گفتند: خوددانی پس دس از سر ما بردار یه رکعت مونده رو نشسته بخون.

چاره‌ای نداشتم؛ رکعت مانده را با دهانی کف‌بسته، نشسته خواندم. نماز تمام شد؛ نفَس راحتی کشیدم؛ کمی بشین پاشو رفتم؛ کمر خم و راست کردم تا شاید جسمم به نماز دوم راضی شود؛ اما جسم ناتوان زیر بار نرفت که نرفت. گفت: یه بالم بَسِتِه.

گفتم: با یه بال که نمیشه پرواز کرد؛ نداشتنش به از داشتنشه؛ دست و پا گیرم میشه ها؟!

جسم به روی خودش نیاورد؛ با دست‌هایش محکم گوشش را گرفته بود تا حرف‌هایم را نشنود؛ خودم را بر فراز بلندی‌ای دیدم که با یک بال می‌خواهم پرواز کنم؛ بال بال زدم قدری از زمین بلند شدم؛ اما چون از یک بال به‌تنهایی کاری ساخته نیست؛ از همان ارتفاع اندکی که گرفته بودم وسط جهنم پرتاب شدم؛ پرهای تک بالم همه آتش گرفتند؛ سوختند و به هوا رفتند.

به سجده افتادم؛ اشک از دیدگانم جاری شد؛ گفتم: خدایا! منو ببخش؛ کاش هوس پریدن نمی‌کردم.

چهارشنبه, 13 فروردين 1399 18:51

نهار چی داریم

84156627_876349949489711_4673829595364877708_n_Copy محدثه هلی

امیر طبق عادت همیشگی‌اش سر ساعت پنج صبح بیدار شد؛ تا دم در رفت؛ منتظر مهناز بود که مثل همیشه برای بدرقه دنبالش برود؛ اما خبری نشد؛ دستگیره در را رو به پایین فشار داد؛ صدای مهناز بلند شد: امیر جان کجا؟

امیر مثل کسی که از خواب بپرد؛ دستش را کشید؛ خنده‌ای کرد و گفت: حواسم نبود؛ داشتم می‌رفتم شرکت.

مهناز برای ادای نماز بلند شد؛ به‌طرف روشویی رفت تا وضو بگیرد؛ گفت: عزیزم نمازتو بخون برو بخواب.

امیر لباس‌های بیرونیش را کند و نماز خواند؛ اما به خواب در آن ساعت عادت نداشت؛ از این پهلو به آن پهلو چرخید؛ اما خوابش نبرد؛ به صورت آرام مهناز خیره شد؛ دوست نداشت بخوابد؛ می‌خواست کاری انجام دهد؛ بلند شد.

کتری را روی اجاق‌گاز گذاشت؛ تلویزیون را روشن کرد؛ شبکه‌ها را دنبال برنامه جالبی زیر و رو می‌کرد که صدای مهناز بلند شد: امیرم نمیذاری بخوابما.

امیر با بی‌تفاوتی گفت: چه‌کارت دارم؟

امیر صدای عصبی مهناز را به‌زحمت شنید که گفت: کارم نداری که؛ صدا تلویزیون رو اعصابمه.

امیر با حالتی گرفته تلویزیون را خاموش کرد.

از قفسه کتاب‌ها کتابی برداشت؛ مشغول مطالعه شد؛ آب جوش آمد؛ قوری چایی را گذاشت روی کتری تا دم بکشد؛ چایی آماده شد؛ سفره را انداخت.

بساط صبحانه را چید؛ با صدای بلند گفت: خانومم نمیای با هم صبحونه بخوریم؟

مهناز با صدایی خواب‌آلود جواب داد: خوابو کوفتم کردی. میل ندارم.

امیر حرفی نزد؛ ابروهایش در هم رفت؛ ساکت و آرام صبحانه خورد؛ منتظر مهناز شد تا برای نهار درست کردن بلند شود.

ساعت دوازده، مهناز با چشم‌های پف‌آلود جلو امیر ایستاد؛ گوشی تلفن را برداشت؛ امیر پرسید: خانم جون نهار چی داریم؟

مهناز لبخندی زد و گفت: صبر کن الآن سفارش می‌دم.

امیر دهانش باز ماند؛ گفت: می دونی من برا چی تو خونه ام؟

مهناز شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: این چه سؤالیه؟ به خاطر کرونا دیگه.

امیر گوشی تلفن را از دست مهناز گرفت و گفت: انگار خبر نداری گفتن سعی کنین از بیرونم غذا نگیرین؛ بعدم میخوام دست‌پخت خانمم رو بخورم.

مهناز به مِن و مِن افتاد؛ نمی‌دانست با آن زمان کم، چه غذایی باید درست کند.

امیر لبخندی زد و گفت: خانوم کار نداره استانبولی درس کن؛ زودم آماده میشه؛ منم کمکت می‌کنم.

چهارشنبه, 13 فروردين 1399 18:38

خواست خدا

3201991-6152-b__268603456_Copy محدثه هلی

مریم به‌صورت طفلش چشم دوخته بود؛ از خوشحالی اشک درون چشمانش جمع شد؛ با خودش گفت: نیومدی نیومدی حالام که اومدی تو چه اوضاعی اومدی؟!

خاطره سال گذشته از جلو چشمانش گذشت؛ سوار اتوبوس بود؛ به حرف مسافران روبرویش گوش می‌داد؛ روبرویی می‌گفت: داشتن بچه واجبه؟

خانم کناری با صورتی بی‌حالت جواب داد: بالاخره برای بستن دهن خونواده شور لازمه.

روبرویی صورتش را در هم برد و گفت: گور پدر خونواده شور

مریم لبخندی زد و گفت: بچه داشتن واجب نیس مستحبه

خانم روبرویی چشم‌هایش را درشت کرد و رو به خانم کناریش گفت: می‌بینی میگه واجب نیس.

اتوبوس نگه داشت؛ خانم کناری پیاده شد؛ خانم روبرویی رو به مریم گفت: بچه به چه درد می خوره؛ شما بچه داری؟

مریم آهی کشید و گفت: بچه خواص خودشو داره؛ نه ندارم؛ ما دیگه منقرض شدیم رف.

خانم لب‌هایش را جمع کرد و گفت: خوش به حالت بچه نداری؛ آنقد به من گفتن این کارو بکن اون کارو بکن تا آخرش گفتن هر شب تا یک سال یه دور تسبیح استغفارکن با این آخری خدا بهم بچه داد؛ ولی الآن کجاس؛ تهرون ور دل شورش؛ اصلاً نمیگه مادریم داره؛ حالا شمام اگه میخوای از انقراض درآی، میتونی استغفارکنی تا خدا بِت بچه بده.

مریم از این پیشنهاد خوشحال شد؛ از همان شب، استغفار را شروع کرد؛ اما خبر نداشت زمان تولد فرزندش با شیوع بیماری واگیردار مصادف خواهد شد.

بچه را برای سعید بردند؛ سعید او را در آغوش گرفت؛ درون گوش‌هایش اذان و اقامه گفت؛ سرش را بالا گرفت و گفت: خدایا خودت خواستی. خودتم حفظش کن.

شنبه, 09 فروردين 1399 09:09

خدای روزی رسان

wp-1546458012702_Copy محدثه هلی

در یخچال را باز کرد؛ نگاهی به داخل آن انداخت، خالی بود؛ نه گوشت داشتند، نه میوه؛ بچه‌ها بهانه می‌گرفتند؛ دورتادور آشپزخانه چرخی زد؛ داخل ظرف نان خشک مقداری نان پیدا کرد؛ قابلمه را برداشت؛ آب داخلش ریخت؛ روی گاز گذاشت؛ آب جوشید؛ زردچوبه، نمک و روغن را به آن اضافه کرد؛ نان خشک‌های خردشده را داخلش ریخت؛ سینی بزرگی وسط آشپزخانه گذاشت؛ محتویات قابلمه را داخل سینی برگرداند؛ ظرف ترشی را آورد؛ بچه‌ها و رضا را صدا زد؛ همه دور سینی نشستند؛ کنار دست هر کدام قدری‌ترشی گذاشت؛ همه با لذت غذا را خوردند. 

رضا خجالت‌زده به سمانه نگاه کرد؛ خواست بگوید: این ویروس جدید کاروکاسبی ما رو به هم ریخت؛ شرمندتون شدم.

سمانه به چشمان رضا نگاه کرد؛ خواست بگوید: فردا اینم نداریم.

نگاهی به آسمان انداخت و با خودش گفت: برا فردام خدا بزرگه و روزی رسون.

تلفن زنگ خورد؛ سمانه گوشی را برداشت؛ دخترخاله‌اش بود؛ بعد از سلام و احوالپرسی گفت: خدا رو شکر حقوق آقا جواد ثابته و تونستیم امسالم نذرمونو ادا کنیم؛ زنگ زدم ببینم اگه خونه این براتون گوشت نذری بفرستم.

سمانه نشاط به صورتش برگشت؛ با خوشحالی گفت: خدا نذرتونو قبول کنه؛ آره! خونه ایم.

خداحافظی کردند؛ سمانه خبر را به رضا داد؛ لبخند بر لبان رضا نشست.

شنبه, 09 فروردين 1399 08:40

عاشق گل

Photo_Editor_Effects2019_08_30_11_16_49_Copy محدثه هلی

این روزها با این مرض جدید، حوصله هیچ‌کس حتی گل‌هایم را ندارم؛ تنهایی و غربت سر به جانم گذاشته‌اند و عشق به شادابی و نشاط را از سرم پرانده است؛ عاشق گل‌هایم هستم؛ عاشق سرسبزی، شادابی، زیبایی‌شان؛ گاهی از آن‌ها خسته می‌شوم؛ می‌خواهم رهایشان کنم تا خشک شوند و بمیرند؛ ولی گاهی که بعضی برگ‌هایشان خشک می‌شود؛ دلم می‌سوزد؛ با خودم می‌گویم: زبان‌بسته‌ها چه گناهی داشتن، آب رو ازشون دریغ کردی؟

آبشان می‌دهم؛ سعی می‌کنم زمان بیشتری را صرف آن‌ها کنم تا جانشان را نجات دهم و شاداب بمانند؛ اما وسط شلوغی‌های روزگار، روز آبیاریشان را فراموش می‌کنم؛ خاکشان هم طوری است که نمی‌شود خشکی‌اش را تشخیص داد؛ حوصله خلال فرو کردن درون آن را هم ندارم؛ تازه اگر هم خلال را داخل خاک فروکنم، چشم‌های ضعیفم از پس عینک ته‌استکانی‌ام، نم مانده بر خلال را نمی‌بیند؛ آنقدر آب به گلدان‌ها می‌نوشانم تا سیراب شوند.

یکی دو هفته بعد نگاهشان می‌کنم؛ سر بعضی برگ‌هایشان سوخته و بعضی دیگر زرد شده‌اند؛ چند روز می‌گذرد؛ هوا گرم‌تر می‌شود؛ پشه‌های سیاه‌رنگی دورشان می‌چرخد؛ کیششان می‌کنم و می‌گویم: مگسای بی‌ادب از گلای شیرینم دور شین.

گوش به حرفم نمی‌دهند؛ هر روز زیاد و زیادتر می‌شوند؛ شهر امن‌وامان شده، بیماری از شهر رفته است؛ دخترم با گلدان گلی در دستش به خانه‌مان می‌آید؛ نگاهی به گیاهانم می‌اندازد؛ سر تکان می‌دهد و با حرص می‌گوید: مادر جون دوباره زیاد آبشون دادی؟

ساقه بی‌جانشان را یکی‌یکی از درون خاک بیرون می‌کشد؛ ریشه‌ای بر جا نمانده، پوسیدگی به بخشی از ساقه هم سرایت کرده است؛ دخترم ساقه پوسیده را میان انگشتانش می‌گیرد و اندک فشاری می‌دهد؛ می‌گوید: مادر من، ببین چه بلایی سرشون آوردی! سیاه شده، پوسیده، مرده.

دستش را به سمت گلدان جدید نشانه می‌رود؛ لبخندی روی لبانش می‌نشیند؛ می‌گوید: دیگه این یکی رو خودم میام آبش می‌دم؛ شما خودتونو تو زحمت نندازین؛ خدا رو شکر بیماری از شهرمون رفت؛ دیگه زودبه‌زود بهتون سر می‌زنم.

خوشحال هستم که اوضاع به حالت عادی برگشته است؛ به آشپزخانه می‌روم تا چایی بریزم.

شنبه, 09 فروردين 1399 08:25

حق الناس کرونایی

park_Copy محدثه هلی

بچه‌ها از سر و کولش بالا می‌روند؛ موهایش را می‌کشند؛ گوشش را سخت فشار می‌دهند؛ بینشان دعوا درمی‌گیرد؛ می‌رود سوایشان کند؛ با دست‌های کوچک و سنگینشان سیلی بر گوشش می‌نوازند؛ بغضش را فرومی‌خورد؛ هیچ نمی‌گوید؛ تلفن زنگ می‌خورد؛ ایستاده جواب می‌دهد؛ بچه‌ها به دامنش آویزان می‌شوند و تلاش می‌کنند او را بنشانند تا گوشی را از دستش بگیرند؛ کمر دامنش را با یکدست محکم گرفته است؛ خانم همسایه می‌گوید: میای بریم پارک؟ این هیولا کوچولوها دارن سر در میارن، بیا بریم هم خودمون یه هوایی تازه کنیم و هم اینا رو از قفس بیرون کنیم تا یکم از این حالت بیان بیرون؛ میای؟

صدای سرفه یکی از بچه‌ها گوشش را خراش می‌دهد؛ یاد حرف شوهرش می‌افتد: زن! یه وخ بچه‌ها رو بیرون نبریا! اگه تو این اوضاع ویروسی داشته باشن و به مردم منتقل کنن حق الناسه؛ فرض کن اون غریبه، پدر و مادر خودتن.

دامنش را قدری بالا می‌کشد و می‌گوید: تو این اوضاع بهتره شمام پارک نرین؛ بالاخره یه جوری موفق میشیم تو خونه سرگرمشون کنیم؛ شاید چندساعتی با کلاغ‌پر یا با یه قل، دو قل یا با پر و پوچ یا داستان‌گویی بشه سرگرمشون کرد؛ بالاخره یه جوری موفق میشیم. شمام امتحان کن.

خداحافظی می‌کند؛ گوشی را می‌گذارد؛ یک‌تکه کاغذ برمی‌دارد؛ آن را گلوله می‌کند؛ گوشه اتاق می‌نشیند؛ بچه‌ها را دور خودش می‌نشاند؛ گلوله را درون مشتش پنهان می‌کند؛ بازی شروع می‌شود؛ بچه‌ها آرام می‌نشینند؛ به مشت او خیره می‌شوند.

یکشنبه, 25 اسفند 1398 21:24

کمپین ایرانی برقص

7876543223456_Copy محدثه هلی

صدای دلینگی از جیب مانتو سفیدش شنید؛ گوشی همراه را بیرون آورد؛ فتانه کلیپی ارسال کرده بود؛ چند دکتر و پرستار چینی بعد از بهبود بیمار کرونایی به سبک خودشان مثل آدم فضایی‌ها می‌رقصیدند؛ پشت‌بندش فتانه پیام داد: کمپین ایرانی برقص رو شنیدی؟ اگه یه وقت مریضاتون خوب شدن با رقص شادیتونو نشون بدین و فیلمشو تو پیجتون بذارین.

فاطمه در جوابش نوشت: دیوونه! ما رو چی حساب کردن که همچین کمپینی برامون راه انداختن؟!

فتانه فوری جواب داد: حالت خوش نیستا! برا خودتون میگه بیچاره.

فاطمه نوشت: بیچاره اون شیطونه و اونایی که خودشونو آلت دس او می کنن.

فتانه برای فاطمه استیکر غم فرستاد و در ادامه نوشت: اوه اوه حالا برا مام جانماز آب می‌کشی! مثل‌اینکه زیادی مرگ‌ومیر دیدی متحول شدی!

فاطمه جواب داد: آره! شاید اگه توام جا من بودی و آنقد خودتو به مرگ نزدیک می‌دیدی متحول می‌شدی؛ اگه من بمیرم تو میای تو قبر جلو گرز نکیر و منکر، سپرم بشی؟! ببخشید فتانه جون دیگه باید برم؛ ممنون که به فکر روحیه‌ام بودی؛ ولی به نظرم این روزا اگه صوت دعا برام بفرستی تا بتونم سیممو به خدا وصل کنم بهتر این چیزاس؛ بوس، بوس، بای.

پرستار منتظر جواب فتانه نشد؛ گوشی را داخل جیب مانتوش گذاشت؛ لباس مخصوص را پوشید و به‌طرف اتاق سیاه رفت.

چهارشنبه, 30 بهمن 1398 17:08

دستگیری مهمان

0000000000000000009_Copy محدثه هلی

همه دور تا دور حضرت آقا نشسته بودیم؛ منتظر موقعیتی بودم تا زبان بگشایم و با خبر دستگیری یکی از اشرار بزرگ سیستان و بلوچستان لبخند بر لبان ایشان بنشانم؛ همان شروری که سال‌ها دنبالش بودیم؛ فعالیتش به قاچاق مواد مخدر محدود نمی‌شد؛ تعداد زیادی از همکاران ما را شهید کرده بود؛ برای مذاکره او را به منطقه خاصی دعوت کردیم؛ پس از ورودش به آن منطقه او را دستگیر کردیم و به زندان انداختیم؛ لبخند از روی لبانمان محو نمی‌شد؛ از دستگیری کسی که مثلاً حکمش پنجاه بار اعدام بود در پوست خود نمی‌گنجیدم.

خبر دستگیری او را برای مقام معظم رهبری با جزئیات بیان کردم؛ هرلحظه منتظر بودم آقا لبخند بر لب بگیرد؛ سرش را به نشانه تأیید تکان دهد و سخنی در تأیید کارهایمان بر زبان بیاورد؛ اما ایشان فرمود: همین الآن زنگ بزن آزادش کنند!

با وجود تعجبم مثل یک سرباز، بدون چون و چرا زنگ زدم و دستور آزادی او را دادم؛ اما نتوانستم جلو خودم را بگیرم؛ سؤالی که درون ذهنم ایجادشده بود را با لحنی تعجبی پرسیدم: آقا چرا؟ من اصلاً متوجه نمی‌شوم که چرا باید این کار را می‌کردم؟ چرا دستور دادید آزادش کنیم؟

رهبر با همان جدیت قبل فرمود: مگر نمی‌گویی دعوتش کردیم؟

سر جایم مثل درختی خشکیده، مات و مبهوت شدم؛ درون‌دلم به این‌قدر توجه به جزئیات، تبارک‌الله گفتم؛ آری! او حکم مهمانمان را داشت؛ ما حق نداشتیم او را در حال مهمانی دستگیر کنیم؛ چند ثانیه نگذشته بود که آقا فرمود: حتماً دستگیرش کنید.

بالاخره ما در عملیات سخت و سنگین دیگری او را دستگیر کردیم. (1)


پی‌نوشت:

1) برگرفته از خاطرات شفاهی شهید حاج قاسم سلیمانی در کتاب «ذوالفقار»

صفحه1 از7