مرسلون

نگاهم را از چشم‌های گیرایش گرفتم و به شاخه گل‌سرخی که میان انگشتانش می‌رقصید، دادم. ذوق‌زده دست‌هایم را دراز کردم و گفتم: ـ وای! این گل‌مال منه؟! خودش را همراه…
جنگ به شهر کشیده بود. شنیده بودم مردم دسته دسته خانه هایشان را رها می کنند و به شهرهای دیگر می روند اما هنوز دستور رسمی برای تخلیه شهر نداده…
نگاه خیسم را از چشمان بی تفاوت مرد گرفتم و به پرچم سه رنگی که روی میزش نشسته بود دادم و با التماس گفتم: ـ خواهش می کنم قبول کنید.…
چند روزی بیشتر تا بهار نمانده بود که باز سر راهم قرار گرفت و برای بار هزارم خواستگاری کرد و من هم برای بار هزارم جواب رد دادم. شب که…
چند ماهی بود که با بر و بچه های جهاد به منطقه رفته بودیم. عملیات پشت سر هم فرصت مرخصی رفتن را به هیچ کس نداده بود و خانواده ها…
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.