مرسلون

دستش را بوسیدم؛ همان دستش را... همان‌که... اشک‌هایم روی دستش می‌چکید؛ با آن‌یکی دستش سرم را نوازش کرد و من مردم از خجالت؛ امر کرد سرم را بلند کنم؛ نتوانستم…
نگاه نگرانش را به چشم‌هایم دوخت: ـ بدنت تحمل روزه رو نداره زهرا جان...هنوز یک هفته بیشتر نیست که از بیمارستان مرخص شدی! هنوز باید دارو بخوری. اخمی مصنوعی بر…
آخرین صفحه را هم ویرایش کردم و کاغذها را دسته کردم و لای پوشه گذاشتم؛ نگاهی به فنجان چایم که دیگر سرد شده بود، انداختم و از خیر خوردنش گذشتم؛…
خیلی وقت بود که بیدار شده بود اما دلش نمی‌آمد دل از آن رؤیای شیرین بکند؛ ثانیه به ثانیه آن خواب شیرین را در ذهنش مرور می‌کرد و این تکرارها…
نگاهم را از چشم‌های گیرایش گرفتم و به شاخه گل‌سرخی که میان انگشتانش می‌رقصید، دادم. ذوق‌زده دست‌هایم را دراز کردم و گفتم: ـ وای! این گل‌مال منه؟! خودش را همراه…
جنگ به شهر کشیده بود. شنیده بودم مردم دسته دسته خانه هایشان را رها می کنند و به شهرهای دیگر می روند اما هنوز دستور رسمی برای تخلیه شهر نداده…
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.