مرسلون

آخرین صفحه را هم ویرایش کردم و کاغذها را دسته کردم و لای پوشه گذاشتم؛ نگاهی به فنجان چایم که دیگر سرد شده بود، انداختم و از خیر خوردنش گذشتم؛…
نگاه نگرانش را به چشم‌هایم دوخت: ـ بدنت تحمل روزه رو نداره زهرا جان...هنوز یک هفته بیشتر نیست که از بیمارستان مرخص شدی! هنوز باید دارو بخوری. اخمی مصنوعی بر…
دستش را بوسیدم؛ همان دستش را... همان‌که... اشک‌هایم روی دستش می‌چکید؛ با آن‌یکی دستش سرم را نوازش کرد و من مردم از خجالت؛ امر کرد سرم را بلند کنم؛ نتوانستم…
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.