مرسلون

جهاد

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

پدرم شهید بود؛ شغلش این بود؛ معلم از بچه‌ها شغل پدرشان را می‌پرسید؛ از من که می‌پرسید، می‌گفتم شهید؛ یک‌بار خانم شاکری پرسید امیر بابات چیکاره هست؟ گفتم خانوم شهیده؛ بچه‌ها خندیدند؛ هر وقت شغل پدرم را می‌گفتم، بچه‌ها می‌خندیدند؛ چند بار از مادرم پرسیدم مگه شغل بابا چه شه که هر بار می گم‌ بابام شهیده، همه به بابام می‌خندن؛ مادرم چیزی نمی‌گفت؛ لبخند می‌زد و می‌رفت سراغ کارهایش.

یک‌بار بچه‌ها دورم را گرفتند و سؤال‌پیچم ‌کردند؛ یکی پرسید امیر بابات چقدر حقوق می گیره؟ گفتم پولش زیاد نیست؛ آن‌یکی پرسید کی قراره از سرکار برگرده؟ گفتم راهش دوره، خیلی دوره، بعداً می یاد؛ یکی پرسید خُب چرا خودت نمیری پیشش؟ گفتم مامانم می گه نمی شه بریم؛ خیلی دوره؛ آخرش یکی از بچه‌ها گفت آخ که امیر، تو چقدر خنگی؛ خانه که آمدم حرف‌های بچه‌ها را برای مادرم تعریف کردم؛ مادرم مثل همیشه چیزی نگفت و رفت آشپزخانه؛ بعد که کارهایش تمام شدآمد کنارم نشست.

داشتم مشق‌هایم را می‌نوشتم؛ همان‌طور که دست به موهایم می‌کشید قصه‌ای را برایم تعریف کرد؛ گفت یک‌بار پسری هم سن تو که باباش مثل بابای‌تو‌شهید شده بود، رفته بود توی کوچه؛ چون مثل تو، خیلی وقت بود باباشُ ندیده بود، دلش برای باباش‌تنگ‌شده بود و ‌یک‌گوشه نشسته بود و دور از بچه‌های دیگر که داشتند بازی می‌کردند و می‌خندیدند، گریه می‌کرد؛ اتفاقاً آن روز عید هم بود و همه خوشحال بودند اما پسر که دلش برای بابای شهیدش تنگ‌شده بود، اصلاً احساس خوشحالی نمی‌کرد؛ هرکس که ازآنجا رد می‌شد، دلش برای پسر می‌سوخت و دستی به سرش‌می‌کشید؛ اما هرچه می‌پرسید: چرا گریه می‌کنی پسر جوابش را نمی‌داد؛ حوصله نداشت باکسی حرف بزند تا این‌که پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم از خانه‌اش بیرون آمد و اتفاقاً مسیرش هم از همان کوچه می‌گذشت؛ پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم کنار پسر نشست و‌ پرسید برای چه گریه می‌کند؟ ولی پسر جواب پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم را هم نداد؛ پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم خیلی اصرار کرد و گفت که بگو، شاید توانستم مشکلت را حل کنم؛ پسر که پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم را نمی‌شناخت، گفت آقا! لطفاً خودت را خسته نکن،‌ کسی نمی‌تواند مشکل من را حل کند.

خلاصه پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم که خیلی اصرار کرد، پسر داستانش را برای پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم تعریف کرد؛ گفت ما یک خانواده‌ی خوشبخت بودیم؛ پدرم مرد مهربانی بود که هرروز سرکار می‌رفت، شب‌ها به خانه‌برمی گشت و برای ما غذا تهیه می‌کرد؛ همیشه مواظب من و مادرم بود و نمی‌گذاشت کسی اذیتم کند؛ عیدها برای من لباس‌های نو می‌خرید، اما دریکی از جنگ‌ها همراه پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم رفت و شهید شد؛ بعدازآن من تنها ماندم و کسی حرف‌هایم را نمی‌شنید،‌ کسی کمکم نمی‌کرد؛ همان‌طور که می‌بینی، لباس‌هایم کهنه و پاره شده، کفش ندارم، غذای درست‌وحسابی هم نخورده‌ام؛ آقا! خیلی دلم برای پدرم تنگ‌شده است.

پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم که خیلی مهربان بود و بچه‌ها را هم خیلی زیاد دوست داشت، دلش برای پسر سوخت؛ کنارش نشست و گفت دوست داری تو را به خانه‌ی خو‌دم ببرم و از این به بعد من پدرت باشم، علی علیه‌السلام عمویت باشد، دخترم فاطمه سلام‌الله علیها خواهرت باشد و حسن و‌ حسین علیهماالسلام که نوه‌های من هستند، برادرانت باشند؟ پسر که تازه پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم را شناخته بود، خیلی ذوق کرد و با خوشحالی گفت چرا دوست ندارم! چه چیزی از این بهتر یا رسول‌الله؛ پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم پسر را در آغوش گرفت و به خانه‌اش برد؛ بعد به او غذا داد، لباس‌های تازه‌ای تنش کرد و پسر، تمیز و مرتب به ‌کوچه برگشت و خندان دوید پیش بچه‌ها تا با آن‌ها بازی کند؛ بچه‌ها دور پسر می‌چرخیدند و با تعجب لباس‌های تازه‌اش را نگاه می‌کردند؛ یکی از بچه‌ها از پسر پرسید که تو تابه‌حال گریه می‌کردی و خیلی ناراحت بودی! هرچه هم به تو می‌گفتیم ‌با ما بازی کن قبول نمی‌کردی، حالا چه اتفاقی افتاده که در عرض چند دقیقه این‌قدر عوض‌شدی؟ پسر گفت برای این‌که تا یک ساعت قبل من گرسنه بودم و لباس مرتبی هم نداشتم، پدری هم بالای سرم نبود؛ اما همان‌طور که دیدید پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم دستم را گرفت و به خانه‌اش برد؛ کلی با من مهربانی کرد؛ به من غذا داد و لباس تازه‌ای تنم کرد؛ تازه از این مهم‌تر، حالا پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم پدرم شده است و حضرت علی علیه‌السلام،‌ پسرعموی شجاع پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم عمویم شده، حضرت فاطمه سلام‌الله علیها، دختر پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم خواهرم؛ ‌از همه‌ی این‌ها قشنگ‌تر این‌که حسن و‌ حسین علیهماالسلام هم برادرانم ‌شده‌اند؛ حالا فهمیدید چرا این‌قدر خوشحالم؟

بچه‌ها دور پسر را گرفتند و همه باهم می‌گفتند کاش پدر ما هم در جنگ شهید می‌شد و مثل تو‌، پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم مهربان پدرمان می‌شد؛ مادرم لبخند می‌زد و‌ نگاهم می‌کرد؛ تازه فهمیدم پدرم شهید است یعنی هیچ‌وقت برنمی‌گردد؛ اما مهم‌تر این‌که فهمیدم از این به بعد خود پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم پدرم است؛ چون من هم مثل آن پسر، پسر شهیدم؛ فهمیدم من هم از این به بعد عضو خانواده‌ی پیامبرم؛ من هم پسر کوچک ‌پیامبرم،‌ چرا نباید خوشحال باشم؟ حالا عیدها از همیشه خوشحال‌ترم؛ چون می‌دانم پیامبر صلی‌الله علیه و آله وسلم، بیشتر از همیشه حواسش به من است؛ من فرزند شهیدم. (1)


پی‌نوشت:

1) مجتبی صفدری

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
منتشرشده در دهه فجر

آخرین‌ها از مجتبی صفدری (کاربر مهمان)

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.