تشنه لب

نوشته‌شده توسط

9b065108c3d66dff6693b1fb61d92b8b.jpg

با تمام توان از آب برکه نوشید؛ آنقدر نوشید که سیراب شد؛ عطش به کلی از یادش رفت؛ اضافه‌های آب از گوشه لبانش سرریز شد؛ آنقدر نوشیده بود که دیگر نه جایی برای آشامیدن آب نداشت و نه میلی! به یاد طفلان تشنه افتاد؛ همگی در خیمه‌گاه منتظر آمدنش بودند. کودکان لب تشنه همگی امیدشان به او بود.

کمی شرمنده شد؛ با تکان سردار، به خود آمد؛ گویا سردار هم در فکر بود؛ یک نگاهش به آب و یک نگاهش به خیمه‌گاه بود؛ آماده شدند؛ به راه افتادند؛ تیرها از هر سو او و سردار را نشانه می‌گرفتند.

تیری به سمتش آمد؛ سردار خود را جلوی او گرفت و تیر به او او نخورد؛ سردار زخمی شد ولی خم به ابرو نیاورد. تیرهای بعدی هر یک از سویی به سمتش می‌آمد؛ ناگاه هر دو بر زمین افتادند؛ وقتی به خود آمدند، سردار زخمی بود و توانی برای حرکت نداشت؛ اشک در چمانش حلقه زده بود؛ مشک هم دیگر جایی برای تیر خوردن نداشت؛ آب از تمامی سوراخ‌های مشک به بیرون می‌ریخت.

سردار آخرین نگاه‌های کودکان تشنه را در خیمه‌گاه به یاد آورد؛ اشکش از شرمندگی سرازیر شد و بعد چشمانش را بست؛ مشک هم دیگر نه آبی داشت و نه جای سالمی. او هم با شرمندگی در آغوش سردار چشمانش را بست.

منتشر شده در محرم
مطالب بیشتر از این مجموعه: « اشک فرشتگان پیروزی خون »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید