خیمه ‌‌ای که در آتش سوخت

نوشته‌شده توسط

111111121112.jpg

محکم و استوار ایستاده بودم؛ بزرگ‌ترین و مهم‌ترین خیمه به شمار می‌رفتم؛ به بودنم در آنجا افتخار می‌کردم؛ همه نگاهشان به من بود؛ من تقریبا بزرگشان به شمار می‌رفتم.

سالیان درازی بود که با این کاروان و این جماعت انس داشتم؛ از این خانواده درس زندگی آموختم؛ درس مردانگی، درس استقامت، درس شجاعت.

همه چیز خوب بود تا کاروان ما به کربلا رسید؛ در کربلا همه چیز تغییر کرد؛ خیمه‌ها کمتر و کمتر می‌شدند؛ تعدادمان کم شد.

حسین درست در وسط خیمه بود و زینب برای وداع آمد؛ خواهر و برادر یکدیگر را در آغوش کشیدند.

اشک‌هایشان جاری شد.

ساعاتی که گذشت، آتش و دود همه جا را فرا گرفت؛ چشم، چشم را نمی‌دید! حسین کشته شد؛ با لبانی تشنه؛ دشمن به ما رسید! من همچنان ایستاده بودم؛ استوار و محکم در میان دیگر خیمه‌ها!

خیمه‌ها را به آتش کشیدند؛ خیمه‌ها می‌سوختند و من هم به همراهشان می‌سوختم؛ چند لحظه بعد دیگر نتوانستم طاقت بیاورم؛ خیمه حسین نیز در آتش سوخت.

منتشر شده در محرم
مطالب بیشتر از این مجموعه: « اشک فرشتگان پیروزی خون »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید