دوستان فداکار

نوشته‌شده توسط

images56432.jpeg

امروز همراه مادرم به مسجد رفتم؛ سارا هم با مادرش آمده بود؛ مادرم گفت: برویم پیش آن ها بنشینیم؛ من کنار جا مهری نشستم و گفتم: نمی آیم! آخر با سارا قهر هستم؛ مادرم به سارا و مادرش سلام کرد؛ بعد با ناراحتی پیش من نشست؛ آقای روضه خوان درباره یاران امام حسین حرف هایی زد؛ من فهمیدم که دوستان امام حسین خیلی فداکار بودند؛ من دوست دارم مثل آن ها باشم؛ این را به مادرم گفتم؛ او گفت: همه ما می توانیم یار امام حسین باشیم؛ فقط باید کارهایی بکنیم که او دوست دارد؛ از کارهایی که دوست ندارد هم دوری کنیم.

من به کارهای خودم فکر کردم؛ می خواستم بفهمم کاری کرده ام که امام حسین را ناراحت کند یا نه؟ مادرم نگاهم کرد و گفت: امام حسین با همه دوست و مهربان بود؛ زود از جایم بلند شدم؛ به طرف سارا رفتم و دستش را گرفتم؛ دستم را محکم چسبید و لبخند زد؛ فکر کنم امام حسین از آشتی من و سارا خوشحال شده.

منتشر شده در محرم
مطالب بیشتر از این مجموعه: « اشک فرشتگان پیروزی خون »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید