دَم آخر

نوشته‌شده توسط

1167103_930.jpg

خیلی این در و اون در زد تا پاسپورت بگیره اما نمی شد؛ چون از نیروهای نظامی بود پاسپورتش رو نمی دادن.

دلش تو جاده بود؛ عمودها رو در خیالش کنار موج عاشقان آقاش می شمرد.

گاهی چای عراقی می خورد.

گاهی پاهاش رو ماساژ می داد و تاولش هاش رو می دوخت.

گاهی هم تو موکب هندی ها با غذاهای تند و تیزشون انرژی می-گرفت...

چندتا از دوستاش بار سفر بسته بودن. داغ حسرت بدجوری دلش رو سوزونده بود.

خسته نشد؛ پشت در حفاظت اتراق کرده بود و هر روز التماس می کرد.

دلش شکست؛ متوسل شد تا ...

انگار معجزه شده بود. پاسپورت رو دادن.

ولی وقتی برای ویزا نمونده بود.

می خواست با کاروان رفقا راهی بشه.

پاسپورت رو برد برای ویزا...

خبر رسید سفر عشق، ویزاش مُهر آقاست. هر کی دعوت شده ویزا نمی¬خواد.

حالا فقط یه چیز مونده بود. کاروان جا نداشت و امروز حرکت ...

بار خودشم بست؛ با خانواده خداحافظی کرد؛ رفت بدرقه دوستاش؛ گفت: منم میرم؛ یاعلی! شاید یه نفر نیاد!

... همه سوار شدن؛ همه اومده بودن... انگار...

حسین با زن و بچه هاش اومده بود... نگاه حسین به چشمان منتظر و ملتمسش گره خورد.

_ من بچم رو تو بغل می¬گیرم. بیا جای پسر من بنشین.

این روزا ویزا که نمی¬خوان. مهم جا هست که میشینی جای پسر من. تو مسیر هم مهمون آقاییم....

یاد زهیر افتاد. وسط راه... خیمه اباعبدالله. دعوت ارباب. امضای شهادت...

آخ که چه کیفی میده مهمون خاص آقا باشی.

_ الوووو! سلام خانم! دیدی بالاخره رفتم. مراقب بچه ها باش...

منتشر شده در محرم
مطالب بیشتر از این مجموعه: « اشک فرشتگان پیروزی خون »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید