ظلمی به وسعت تاریخ

نوشته‌شده توسط

unnam33333332ed.jpg

تکان های پشت سر هم پاهایش روی صندلی انتظار داروخانه، آینه اضطرابش بود.

_آقای حسینی!!

_بله، بله اومدم.

_نداریم متاسفانه

_آقا تو رو خدا. کجا برم. هرجا میرم همینو میگن. بچم داره از دست میره.

_ چی بگم! این دارو به خاطر تحریما تو بازار نیست.

سرش را پایین انداخت و برگشت روی صندلی نشست.

فکر کنم از گشتن خسته شده بود. شاید هم روی برگشت به خانه را نداشت.

نزدیک تر شدم.

_توکل به خدا کن برادر.

_بچم نفسش به این دارو بنده. چکار کنم.

_ آره! میدونم. خیلی ها به خاطر تحریمای یه مشت ظالم تو دنیا پرپر شدن.

اصلا میخوای یه آدرس بهت بدم دیگه درد خودت یادت بره؟

_ ای بابا! درد ازین بالاتر که بچم جلوی چشمم...

بغض اجازه نداد حرفش تمام شود. گفتم:

_ راست میگی. اما من یه نفر رو سراغ دارم، بچه شش ماهش به خاطر تحریم تو خون خودش غلطید.

_ بنده خدا پدرش! چطور؟ حالا چی نیاز داشت؟

_ آب!

_چی؟ آب؟

_ آره! نامردا آب رو تحریم کرده بودن. بچه داشت پرپر میشد از تشنگی؛ باباش رفت بهشون گفت: بیایید ببریدش آب بهش بدین؛ این بچه که با شما کاری نداره. با چند قطره آب هم تشنگیش برطرف میشه.

هنوز حرفای بابا تموم نشده بود که دستاش با خون گلوی بچش رنگین شد.

نگاهش را به زمین گره زد. یک مروارید از چشمانش روی زمین افتاد. تازه متوجه شده بود از چه کسی میگویم.

آهی کشید و گفت: لا یوم کیومک یا اباعبدالله.

منتشر شده در محرم
مطالب بیشتر از این مجموعه: « اشک فرشتگان پیروزی خون »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید