نذری

نوشته‌شده توسط

4481826_Copy.jpg

به چپ و راستش نگاهی انداخت؛ پیاده رو مثل بیابان برهوت خالی از آدم شده بود؛ بوی قرمه سبزی مشامش را قلقلک داد و روده هایش در هم پیچید؛ دلش لک زده بود برای یک قرمه سبزی؛ شش ماه از آخرین باری که مادر برای او و حمید غذای خورشتی پخته بود، می گذشت؛ حالا بساط واکس زنی اش را درست روبروی رستورانی در آن طرف خیابان پهن کرده بود و هر روز بوی غذایی مشامش را سیر می کرد. چشم هایش را به شیشه های کدر رستوران گره زده بود که ماشینی روبرویش پارک کرد و ارتباط چشمی اش را قطع کرد.

زهرا ماشینش را پارک کرد و رو به پسرش گفت:«محسن این غذا را ببر برای اون پسره.

محسن کدوم؟

_ همونی که داخل پیاده رو نشسته.

محسن به لباس سیاه و کثیف شده ی مهرداد نگاهی انداخت و در حالی که چهره در هم می کشید، گفت: من خوشم نمیاد برم پیشش. 

_ چرا؟

_ لباساش کثیفه

_ یک نگاهی بنداز، ببین شغلش چیه؟

محسن کمی خودش را از پنجره ماشین بالا کشید، دو سه جفت کفش، تخته و جعبه های واکس اطراف مهرداد را دید و گفت: واکسیه. 

_کار می کنه؟

_ خُب آره! 

_ پس لباسش به خاطر کارش کثیف شده

_ ولی...

امروز برای پختن این قرمه سبزی نذری شما به من کمک کردی و کار کردی اگر لباسات کثیف می شد نباید پیشت می اومدم؟!

محسن ظرف یک بار مصرف غذا را برداشت و به سمت مهرداد رفت؛ ظرف غذا را سمت مهرداد گرفت و گفت: غذا نذری امام حسینِ؛ خنده بر روی لب های مهرداد نشست؛ مشامش پر از بوی قرمه سبزی
شد؛ به یاد حمید و مادرش افتاد؛ بلند شد تا بساطش را جمع کند که صدای زنی او را متوقف کرد؛ پسرم بیا این سه تا غذای نذری هم بگیر،ببر. 

مهرداد به چادر مشکی زن و لبخند ریز نشسته بر لبهایش نگاه کرد. آرام دستش را جلو برد، دوتا غذاها را برداشت و گفت: ممنون! ما سه نفریم.

منتشر شده در محرم
مطالب بیشتر از این مجموعه: امام حسین (ع) در تفکرات ابن تیمیه »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید