هر حرفی برای هرجا نیست! (داستان کوتاه)

نوشته‌شده توسط زینب قاسمی

« دوباره خوشمزگی هایش شروع شد. تا مجلس رو گرم دید و چشمها به سویش خیره شد، باز هم شروع کرد ... »

توی دلش صدای غر زدن هایش بلند بود ... کف دستان و پشت کتف هایش به قطره های عرق نشسته بودند. مدام گوشه ی لباسش را مرتب کرد و خودش را مشغول نشان داد. حتی اگر نگاه بقیه نبود ذره ذره کناره ی ناخنش را می جوید. قهقه ی دیگران که به هوا رفت او هم لبخنی مصنوعی به لب هایش نشاند و در دلش بیشتر و بیشترحرص خورد.

شوهرش هم بیخیال می گفت و می خنداند. سرخوش، پوست میوه را با چاقو می گرفت و تعریف می کرد. آنقدر تعریف می کرد و غرق آن می شد که پوست کندن میوه نیم ساعتی طول می کشید.

انگار نه انگار که این همه دم گوشش توصیه و تذکر داده و با هزار دلیل راضی اش کرده بود. حتی آن وقت که شوهرش موهای کم پشتش را جلوی آینه شانه می کرد و او هم روسری رنگی مهمانی اش را مرتب گره می زد هم یادآوری کرد:

مرد! یادت نره ... باز نری توی گود خاطراتت و هی بگی و بگی و ما رو ضایع کنی و همه رو به ریش ما بخندونی! اصلا خوشم نمیاد من و بچه هات رو جلوی بقیه مسخره می کنی.

مرد هم بی توجه آبرو بالا انداخته و جواب داد:

«خانوم من کجا مسخره کردم ... اصلا کسی چیزی نمی فهمه. اینها همه شوخیه ...

- چرا ... خیلی هم خوب می فهمند. پسرت نوجون شده.. حساسه ..فکر می کنه داری مسخره اش می کنی جلوی بقیه..

- باشه خانم. اصلا از بدی چیزی نمی گم. شوهر بامزه داری. اصلا قدر نمی دونی!

هیچ نخندید و به تندی نگاهش کرد.

...

- می خوام صد سال از خوبی هامون هم نگی ... اونقدر مثلا طناز می شی که یادت می ره دیگه چی به چیه ... آخه هرچی رو که جلوی بقیه تعریف نمی کنند. جزییات خونه رو فاش نمی کنند.

مرد هم از سر اجبار کلافه وار جواب داد:

باشه خانم باشه ...

...

دوباره پایان قصه همان شد. مهمانی تمام می شود و از خانه میزبان بیرون آمدند. تا در ماشین شان نشستند ، بحث و جدل ها آغاز می شود ...

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید