دستپخت خانومم (داستان کوتاه)

نوشته‌شده توسط زینب قاسمی

صدای به به و چه چه مهمان ها در کنار صدای بهم خوردن قاشق و چنگال به ظرف های بلوری بلند بود. مدام نگاهم به سفره بود تا کسی وسیله ای از دستش دور نباشد. دیس برنج های قدبلند که زرشک های زعفرانی شده رویش برق میزد را برداشتم و به مهمان هایمان تعارف کردم. شکرخدا همه چی خوب و عالی در حال برگزاری بود. مهمان ها در حین خوردن مشغول تعریف از غذا بودند. در دلم خوشحال شدم و باز هم خدا را شکر گفتم. در همین حال و اوضاع و شلوغی خانه، یاد سفره هایی افتادم که در خانه مان بی تعریف و تشکر جمع میشد. با صدای خواهر شوهرم به خودم آمدم. با لبخند و صدایی پر ناز و کرشمه به سمت شوهرم گفت: وای هزار ماشاءالله خان داداش. دستپخت خانومت حرف نداره. ماشاءالله .

لبخندی زدم. تشکر کردم و گفتم: نوش جونت باشه خواهر. میدونستم زرشک پلو دوست داری و خوشحال میشی.

– وای قربونت بشم. آره خیلی دوست دارم. یه تکه جواهر هستی فریبا جون.

او که ساکت شد دیگران هم لب به تعریف و تمجید باز کردند:

  • والا حسابی زحمت کشیدید.
  • فریبا جون چکار میکنی اینقدر غذات جا میفته. حرف نداره.
  • خیلی خوشمزه شده زن عمو. دستتون دردنکنه.

خجالت زده با صدایی آرام گفتم: لطف دارید.

تا حرفم تمام شد. شوهرم رو به همه کرد. با صدای مردانه اش مغرورانه گفت: قابل شما رو نداره. اما بعد نگاهش را پایین انداخت. آرام تر و خجالت زده گفت: واقعاً دستپخت خانومم حرف نداره. یکبار نشده ازش عیب بگیرم. خانوم، دستت درد نکنه. زحمت کشیدی.

لحظه ای جا خوردم و به چشمانش نگاهی انداختم تا بفهمم این حرف ها از کجا می آید. از درون قلبش یا از روی زبانش و آن هم بخاطر نگاه و توجه بقیه. حواسش به نگاه هایم نبود. من هم به حرف هایش دل نبستم. آهی از ته دل کشیدم.
چند لحظه ای سکوت شد و من حرفش را در دلم تکرار میکردم.

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید