مهربانی، پاداش اطاعات از همسر (داستان کوتاه)

نوشته‌شده توسط

مادرم واسه یه مدت رفته بود خونه ی برادرم که شهرستان زندگی می کرد و سفارش پدرمو به من کرده بود که بهش سر بزنم و حالشو بپرسم. منم قول دادم در نبودش حسابی مراقب پدرم باشم.

خلاصه اون شب، کلی وسایل برداشتم و همسرم که از سرکار اومد بدون معطلی منو رسوند خونه ی بابام.

شامو ردیف کردمو داشتم سفره رو جم می کردم که همسرم گفت: خب دیگه جم کن بریم.

جا خوردم و با تعجب گفتم: بریم؟! کجا بریم؟! من امشب می خوام پیش بابا بمونم. نمیام باهات..

همسرم اخماشو کشید تو هم. انگار بهش برخورد و گفت: اما منم تنهام. می خوام کنارم باشی. صحبتهامون داشت به جر و بحث می کشید که پدرم گفت: زهرا جون نمی خوام ناراحتت کنم بابا اما ...

از ناراحتی پریدم تو حرف بابام و با اعتراض گفتم: بابا مسعود می گه بریم خونه، اما من می خوام پیشتون بمونم، به مامان قول دادم.

پدرم با لبخند همیشگیش ادامه داد: ایام فاطمیه ست. از حرفم دلگیر نشیا، اما پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) ابتدای زندگی حضرت فاطمه (سلام‍‌الله‌علیها) بهشون سفارش کردن: مبادا از همسرت نافرمانی کنی ...

بعدم گفت: مسعود جان طبق نصیحت پیامبر عزیزمون به دامادشون، با همسرت مهربون باش.

اینو که شنیدم بدون هیچ چک و چونه ای ساکمو جمع کردم و با مسعود راهی شدم ...

این گذشت و دو شب بعد همسرم باز از سرکار که اومد با شادی صدام زد: زهرا جونم زود لباساتو بپوش و ساکتو بردار بریم خونه بابا اینا. تازه چون خانومی کردی و واسه حرفم ارزش قائل شدی می تونی تا اومدن مادرت پیش بابات بمونی.

خیلی خوشحال شدم و با مِنّ و مِن گفتم: چچچچشششم، همین الان می رم وسایلمو جمع می کنم.

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید